... محمد گیج شده بود. چیزی که از کمال تا به امروز دیده بود، درست برعکسِ چیزی بود که پدرش از آن میترسید. گیج و منگ پدرش را نگاه کرد: عمو کمال که منو نمی زنه.,...
... این جمله در فضای کوچک اتاق مثل موجی کوتاه اما سنگین حرکت کرد. کمال نیمثانیه پلک نزد؛ انگار ضربه خورده باشد. «دارم میگم نمیکشم عقب! ولی باید فرصت داشته باشم…»,...