بعد از آن، روزها با شتابی عجیب گذشتند؛
روزهایی پُر از رفتوآمد، مشورت، خنده و تدارکات ریز و درشت عروسی.
خریدها از بازار شروع شد. روز بعد، ساغر، سودابه و خواهر کمال راهی بازار شدند.
خریدها از مرکز خرید شروع شد. روز بعد، ساغر، سودابه و خواهر کمال راهی شدند. صدایِ مبهمِ رفتوآمدِ ماشینها در خیابان، با موسیقیِ ملایمی که از بلندگوهای پاساژ پخش میشد، در هم آمیخته بود.
ویترینهای پارچه فروشی را یکییکی از نظر میگذراندند؛ پارچهفروشها طاقههای حریر و تورهای سفید را باز میکردند و نور خورشید که از شیشههای قدیِ مغازه میتابید، روی بافتِ براقِ پارچهها میرقصید. زنها با دقت به لطافت پارچهها دست میکشیدند و دربارهی مدل لباس حرف میزدند؛ صدایِ خشخشِ نرمِ ابریشم، میانِ زمزمههایشان گم میشد. زنها با دقت به لطافت پارچهها دست میکشیدند و دربارهی مدل لباس حرف میزدند. به سمت مغازه بعدی می رفتند ساعت ها طول کشید ولی وقتی بالاخره پارچهی دلخواه پیدا شد، همه خوشحال به هم لبخند زدند فروشنده گفت: «انشاءالله به سلامتی و دلخوش» و پارچه را برید.
بعد نوبت کیف و کفش رسید.
راسته ی کفش فروشی کمی با آنجا فاصله داشت. ولی خرید همیشه انرژی خوبی به زنها داده است.
فضا، بویِ ملایم چرمِ نو و عطرِ تندی که در هوا معلق بود را به مشام میرساند. راسته را از ابتدا شروع کردند به گشتن. مغازه های بزرگ و کوچک کنار هم ردیف شده بودند و همگی کیف و کفش می فروختند.
مدل خاصی در ذهن ساغر بود و فقط دنبال آن مدل می گشت. یکی کوچک بود و پایش را می زد و یکی بزرگ بود و پاهایش را بزرگ و بدقواره نشان می داد. یکی زیادی برق می زد و دیگری برق خاصی نداشت. همگی با حوصله کنار هم قدم می زدند و کفش ها را به هم نشان می دادند. هر بار که ساغر کفشی را امتحان میکرد، خندهای بیاختیار روی لبش مینشست؛ همان خندهای که مدتی بود اطرافیانش دلتنگش بودند. خرید همیشه بهانهای برای گپ و خنده بود و همراهان برای خودشان هم خرید کرده بودند و قطعا به همگی کلی خوش گذشت.
قبلاً با خیاط هماهنگ کرده بودند. کارگاه بویِ ملایمِ پارچهی تازه و بخارِ اتو میداد. ساغر پیراهنی ساده میخواست، ولی با برشی که در عین سادگی، طرحی خاص داشت. خیاط پارچه را روی میز پهن کرد، دست کشید و گفت: «سه روز دیگه برای پرو آمادهست.»
از آنسو، کمال هم بیکار نبود. با محمد و احسان راهی بازار شد تا پارچهی کتوشلوار دامادی را انتخاب کند. کار خیاطی با وسواس زیادی انجام شد؛ خیاط پیرمردی بود با متر زردی که همیشه دور گردنش آویزان بود. روی میز کارش، تکهپارچهها در هم لولیده بودند و کنار پایههای میز، خردههای پارچه جمع شده بود. روی رگال، کتوشلوارهای نیمهآمادهای بود که با کوکهای سفید و بلندِ دستدوز، جای جیبها و محلِ نصبِ یقه را مشخص کرده بودند؛ کوکهایی آنقدر مرتب و هماندازه که آدم شک میکرد کارِ دست است یا چرخ! همهچیز خبر از تجربهی سالیانِ پیرمرد میداد.
وقتی نوبت به اندازهگرفتن رسید، محمد با دقت همهچیز را تماشا میکرد. چشمهایش دنبال حرکت متر خیاط میرفت؛ از شانه تا آستین، از یقه تا کمر. ناگهان گفت: «منم دلم میخواد داماد باشم!»
همه خندیدند.
اما کمال با جدیت رو به او کرد و گفت: «البته که میشی. هرکسی به وقتش داماد میشه. الان هم که تو ساقدوش منی.»
محمد کودکانه پرسید: «ساقدوش یعنی چی؟»
قبل از آنکه کمال جواب بدهد، خیاط در حالی که متر را با دقتِ تمام دورِ پهنوی محمد میپیچید، با شیطنت گفت: «یعنی معاون داماد! یعنی هر جا داماد رفت، تو هم باید کنارش باشی. راه رو براش باز کنی… اگه چیزی خواست به تو میگه… خلاصه باید مواظب باشی حسابی به عروس و داماد خوش بگذره.»
بعد، اندازهها را با دقت در دفترچه کوچکش یادداشت کرد و خودکار را پشت گوشش گذاشت؛ سپس ابروهایش را بالا انداخت و رو به کمال گفت: «فقط نمیدونم آقا کمال… به نظرت آقا محمد بزرگ شده که بتونه ساقدوش بشه؟ هر کسی از پس این کار برنمیاد ها!»
محمد فوری گفت: «بله! بزرگ شدم!»
و لبها را جلو داد و با دلخوری ادامه داد: «امسال میرم کلاس دوم.»
اما با نگرانی به کمال نگاه کرد؛ انگار میترسید این مسئولیت را به کس دیگری بدهند.
کمال آرام و مطمئن گفت: «البته که بزرگ شده. من که نمیتونم این کار رو به هر کسی بسپرم.»
خیاط خندید و گفت: «پس پسرم بیا اینجا ببینم… باید اندازههای تو رو هم بگیرم. ساقدوشِ داماد که لباس مخصوص میخواد!»
و واقعاً هم دوخت؛ کتوشلواری کوچک، از همان رنگ و همان جنس پارچهی پدر، با پیراهن سفید و کراواتی باریک که با دقت برایش انتخاب کردند. وقتی کت را پوشید، مقابل آینهی قدی ایستاد. سعی کرد قدش را بلندتر نشان دهد؛ درست مثل کمال، صاف و محکم ایستاد. با انگشتهای کوچکش کراوات را مرتب کرد و چند بار با همان نگاهِ جدی و متفکر، در آینه خودش را برانداز کرد. برقِ ذوق در چشمهایش بود، اما سعی میکرد با لبخندِ ظریفی که به لب داشت، آن هیجانِ کودکانهاش را پشتِ چهرهای موقر پنهان کند؛ حالا دیگر او هم، مثل بزرگترها، مسئولیت مهمی بر عهده داشت.
کمال پشت سرش ایستاده بود؛ قامتِ بلندش در آینهی قدیِ مغازه، سایهای امن روی شانههای کوچکِ محمد انداخته بود. هر دو در سکوت، خود را برانداز میکردند. احسان که به پیشخوان تکیه زده بود، از دیدنِ آن شباهتِ رفتاریِ ناخودآگاه، خندهاش گرفت؛ چطور مردی چهلساله با پسری هفتساله، در نحوهی ایستادن و گره کردنِ ابروها، اینقدر یکی بودند.
روز بعد روز خرید طلا بود، همه متفقالقول بودند که ساغر و کمال باید تنها به بازار بروند.
بازار، همان بازار سرپوشیدهی قدیمی، سقفی بلند داشت که در امتدادش، با فاصلههای منظم، سوراخهای نورگیر باز شده بود؛ دایرههایی که از میانشان رشتههای نور تا کف زمین میریخت و گردِ ریز هوا را روشن میکرد. کف بازار تازه آبپاشی شده بود؛ گرد و خاک به زمین چسبیده بود و روی آسفالت قدیمی برق مرطوبی دیده میشد، آسفالتی که سالها عمر کرده بود اما چالهای در آن نبود.
راهرو باریک بود و مغازهها چنان نزدیک هم بودند که وقتی دو نفر کنار هم میایستادند راه تقریباً بند میآمد.
دو طرف راه، مغازههای طلافروشی ردیف شده بودند؛ هر کدام با ویترینهای مربعیِ چوبیـ شیشهای که کمی جلوتر از فضای مغازه قرار داشت. داخل ویترینها، چراغهای زرد میسوخت و روی طلاها نوری گرم و براق میپاشید که چشم را به خود میکشید.
ساغر در تمام مسیر ساکت بود؛ خجالت در گونههایش پیدا بود و هر وقت کمال چیزی میپرسید با لبخند کوچکی که از شرم مینشست
و زود هم محو میشد جواب میداد.
کمال با آرامش در کنارش حرکت میکرد؛ هر جا جمعیت مقابل ویترینها متراکمتر میشد، طوری میایستاد که ساغر در حصارِ امنِ او بماند، یا راه را چنان باز میکرد که ساغر مجبور نباشد شانهبهشانهی غریبهها عبور کند. تمام توجهش بیصدا به او بود.
اول سراغ حلقهها رفتند. سینیهایِ مخملِ تیره، پر از حلقههایی بود که نورِ زردِ لامپهایِ بالایِ ویترین را توی چشم میپاشیدند. چند مغازه را گشتند. کمال پیشنهاد داد دو حلقه طلا بگیرند که ساغر بتواند هر دو را دستش کند، اما ساغر نخواست. دلش میخواست این نشان، پیوندِ همیشگیشان باشد. برای کمال حلقهای از تیتانیوم انتخاب کردند؛ ساده، محکم و بیزرقوبرق. برای ساغر هم حلقهای با همان طرح انتخاب شد؛ یکی خنک و استوار، و دیگری گرم و صیقلی.
در کنار همهی این خریدها، کارهای دیگر هم یکییکی سامان گرفت. روز محضر مشخص شد، تالار رزرو شد، منوی غذا انتخاب شد و وقت آرایشگاه با دقت تنظیم گردید تا چیزی از قلم نیفتد.
بزرگترها فهرست مهمانها را با دست مینوشتند و با هر نام، خاطرهای تازه می شد: «فلانی رو هم دعوت کن، اونم تو همه چی ما رو دعوت کرده»
در میان این شلوغیهای شیرین، خانهی تازه پر از صدا و نور شده بود. لباسها وسط اتاق آویزان بودند، کفشها توی جعبههای براق کنار هم چیده شده بودند، و میان همهی این نشانهها، کتشلوار کوچک محمد چون مهر کوچکی از فردایی مشترک میدرخشید
بعد از آن، روزها خیلی زود گذشتند؛ روزهایی که صرف آماده کردن مقدمات عروسی شد.
محمد ساکت و گوشهگیر شده بود. آنقدر همه درگیر خرید و هماهنگی و رفت و آمد بودند که کسی درست به او توجه نمیکرد؛ به جز ساغر.
ساغر ترس را در نگاهش میدید، اما نمیدانست با آن چه کند. حتی کلمهای هم به ذهنش نمیرسید که بتواند دلش را آرامتر کند.
وقتی به بازار میرفتند، او را به مادر ساغر میسپردند. و وقتی برمیگشتند، محمد آرام و بیصدا به سمت کیسههای بزرگ و کوچک میآمد، درِ آنها را نیمهوا باز میکرد و محتویاتشان را با نگاه وارسی میکرد؛ انگار دنبال چیزی میگشت که خودش هم میدانست نیست. چیزی برای او نخریده بودند.
این را میدانست، اما باز میایستاد، کمی نگاه میکرد و بعد ساکتتر از قبل، چند قدم آنطرفتر مینشست.
ساغر نگرانش بود؛ آنقدر که این نگرانی در چهرهاش پیدا بود. کمال هم با آن که سرش به آماده سازی و نگرانی برای بیکموکاست بودن همهچیز گرم بود، این تغییر را میدید و دلش را میفشرد.
یک روز، در میان این هیاهو، کمال ساغر را کناری کشید و پرسید: چی شده؟
ساغر گیج نگاهش کرد.
– چی، چی شده؟
کمال کمی جلوتر آمد و آرام گفت: نگرانی؟
ساغر به او نگاه کرد و منمن کرد. هنوز هم کمی رودرواسی با او داشت؛ و از آن مهمتر، ته دلش هنوز به همراهیِ تمام و کمال این مرد شک میکرد. زندگیِ طولانیِ گذشته، ردی در ذهنش گذاشته بود که به این سادگیها محو نمیشد.
آهسته گفت: چیزی نیست…
کمال خسته سرش را تکان داد. از اینکه همیشه مجبور بود با منقاش حرف را از زبان ساغر بیرون بکشد، دلزده میشد؛ اما حالِ این آدم برایش از خستگیِ خودش مهمتر بود.
کمال کلافه گفت: میدونی که تا نگی، ولت نمیکنم. چی شده؟
و خیره به ساغر ماند.
ساغر ماند چه کند. با خودش گفت: احتمالاً اصلاً براش مهم نیست که بچهی من چه حسی داره.
اما نگاه ممتد کمال راه فراری برایش نگذاشت. لبخندِ ناراحتی زد و آهسته گفت: هیچی… محمد یکم…
کمال نگذاشت حرفش تمام شود.
— آره، فهمیدم. این چند وقته زیاد تنهاش گذاشتی.
ساغر سرش را تکان داد.
— آره، دیگه بچهست…
و آهی عمیق کشید.
همان لحظه احساس کرد اشتباه کرده. پسرش را به خاطر خودش تنها گذاشته بود. با تلخی با خودش گفت: عجب مادر مهربان خودخواهی…
ناراحتی در صورتش موج میزد و اشکش داشت راه خودش را پیدا میکرد.
کمال خواست فضا را عوض کند. سرش را برگرداند و با لحنی سبکتر گفت:
— بیا از این حال و هوا درش بیاریم.
چشمان ساغر ناگهان برق زد.
— چطوری؟
آن برقِ کوتاه، کمال را هم از سردرگمی بیرون آورد. با خودش گفت: همیشه اینطوری چشماش برق میزنه.
لبخند کجی زد و گفت: ببریمش بیرون، یه کم بگردیم. یه خوراکی هم براش بگیریم… از این کارا دیگه. خوشحال کردن یه بچه مگه چقدر سخته؟
ساغر با شوق به دهان کمال چشم دوخته بود. فکرِ همین پیشنهاد هم برایش کافی بود تا دلش روشن شود. برگشت و نگاهی به محمد انداخت؛ بچهی بیچاره گوشهی مبل کز کرده بود و بیحوصله به تلویزیون نگاه میکرد، انگار اصلاً حواسش به چیزی نبود.
اما محمد در فکر دیگری بود.
با خودش میگفت: مامان دیگه منو دوست نداره… الان اون برای خودش یه بابا داره، تازه همهچیز هم براش میخره… من که پول ندارم…
بعد یاد قلکش افتاد.
سه تا پول توی آن انداخته بود.
چشمانش برق زد. با خودش گفت: منم با همون سه تا پول، برای مامانم پفک میخرم… بعدش هم میبرمش مسافرت!
با این فکر، محمد برگشت سمت مادرش و دید که او کنار کمال ایستاده و هر دو در حال صحبت، به او نگاه میکنند.
نمیدانست دربارهی چه حرف میزنند، اما دلش ناگهان شور افتاد.
نکنه مامانمو ببره مسافرت؟
چشمانش فوری پر شد. بغض مثل گلولهای توی گلوش نشست و دلش گریه میخواست.
مادرش انگار خواست سمت او بیاید، اما کمال چیزی گفت و مانع شد. همین که محمد این را دید، عصبانی شد. دستش را به چشمهایش کشید و خواست برود جلو، خودش را بین آن دو بیندازد و مادرش را نجات بدهد.
اما هنوزبلند نشده بود که کمال به سمتش آمد.
محمد ترسید.
با خودش گفت: نکنه میخواد منو بزنه؟
یک تصویر محو و تیره توی ذهنش آمد؛ تصویری که درست دیده نمیشد، اما ترسش کاملاً واقعی بود. صورت مادرش که سیلی خورده بود… خودش که هل داده شده بود… صداها در هم بود و همهچیز تار، اما همان تکههای مبهم برای ترساندنش کافی بود.
خواست کاری بکند که کمال آرام و بیصدا کنارش نشست.
سلام پسرم.
بدن محمد یک باره سفت شد و خواست از جا بپرد و فرار کند. با ترس، نگاهی به مادرش انداخت؛ او آرام همانجا ایستاده بود و به آن دو لبخند میزد. دل محمد آرام گرفت. نفسش را بیرون داد و گفت: سلام!
کمال پرسید: چی داری میبینی؟
محمد نگاهش را از تلویزیون گرفت و گفت:
کارتون… ولی تموم شد دیگه.
کمال با حالتی دلخور و بچگانه گفت:
ای بابا! خب منم صدا میکردی، میومدم با هم میدیدیم.
بعد لب و لوچهاش را آویزان کرد.
محمد عذاب وجدان گرفت. دست کوچکش را روی دست بزرگ کمال گذاشت و گفت:
نگران نباش… الان یه کارتون دیگه شروع میشه.
لبهای کمال بیشتر آویزان شد. آنقدر مظلوم و دلخور نگاه کرد که محمد یکباره احساس کرد چیزی توی دلش فرو ریخت.
ولی من که دارم میرم…
محمد ماند که چه بگوید.
سرش را خاراند، نگاهش از صورت کمال به کف اتاق افتاد و بعد دوباره بالا آمد. دنبال یک راهحل میگشت، اما ذهنش مثل دستهای کوچکش خالی بود. نمیدانست چطور دل او را به دست بیاورد، فقط میدانست نباید بگذارد این مرد مهربان ناراحت بماند.
کمال که معصومیت درماندهی او را دید، دلش قنج رفت. لبخندش را کمی جمع کرد تا محمد جدیتر به نظرش برسد و گفت:
پس تو ببین، بعداً برام تعریف کن.
محمد انگار ناگهان از زیر باری سنگین خلاص شده باشد، کمی به عقب تکیه داد. نفسش را بیرون داد و با خیالی راحتتر گفت:
باشه!
کمال هم همانطور نشسته تکیه داد. چند لحظه سکوت بینشان افتاد؛ سکوتی کوتاه، گرم و بیآزار. بعد کمال با لحنی که سعی میکرد خیلی معمولی و بیاهمیت باشد، اما تهش برق شیطنت پیدا بود، گفت:
راستی… وقت داری یه شهربازی با هم بریم؟
محمد که از این جدیتِ نمایشی خوشش آمده بود، از سر تا پای کمال را با دقت نگاه کرد. انگار داشت میسنجید که این پیشنهاد واقعاً جدی است یا نه.
-کی؟
کمال ابروهایش را کمی بالا برد، انگار دارد خیلی فکر میکند: امروز عصر…
محمد هنوز داشت احتمالها را در ذهنش میچرخاند که کمال خودش ادامه داد: اگه امروز وقت نداری، بذاریم برای فردا؟
اما محمد، با حالتی شبیه یک مرد بزرگ که دارد لطفی در حق دیگری میکند، سینهاش را کمی جلو داد و گفت: نه، اشکال نداره. امروز بریم.
کمال لبخندش را پنهان نکرد. از همان لبخندهایی که آدم را هم میخنداند هم دلش را نرم میکند. دستش را جلو آورد و با محمد دست داد؛ دست بزرگ و گرمش در میان انگشتهای کوچک محمد جا گرفت. پس من دیگه برم… عصر میبینمت.
بعد نگاهش را به ساغر چرخاند. لحظهای مکث کرد و با لحنی که بیش از اندازه مؤدبانه و بامزه بود، پرسید: مامانتو هم ببریم؟
محمد این سؤال را اصلاً پیشبینی نکرده بود. چشمهایش گرد شد، اما چند ثانیه بعد خودش را جمع کرد. نمیخواست در این بازی کم بیاورد. با اطمینان سری تکان داد و گفت: آره… عیب نداره، بذار بیاد.
کمال نتوانست خندهاش را نگه دارد. خنده را به زحمت قورت داد، شانههایش کمی تکان خورد، اما خودش را کنترل کرد و رو به ساغر گفت: خانم… ما قرار گذاشتیم عصر بریم شهربازی. شما هم اگر خواستید، تشریف بیارید… عیب نداره.
ساغر از چند قدمی نگاهشان میکرد. کمال مثل پدری واقعی کنار محمد میماند؛ دستش را موقع سوار شدن میگرفت، کمربندش را میبست و وقتی دستگاه تکان شدیدی میخورد، بیاختیار دستش را پشت کمر او میگذاشت. محمد هم کمکم از آن احتیاط همیشگی فاصله میگرفت. میخندید، سؤال میپرسید و برای بازی بعدی تصمیم میگرفت.
اما صدایی ته دل ساغر میگفت: اینها پدر و پسر نیستند… سرش را پایین انداخت. نوک کفشش را روی خطی باریک میان موزاییکها کشید و به صدای ذهنش گوش داد. یک روز این واقعیت میخورد توی صورتت. آن روز میفهمی این همه خنده و صمیمیت، فقط تا وقتی دوام دارد که کمال بخواهد. فعلاً صبر کن… بذار خرش از پل بگذره.
ساغر پلک زد و سرش را بالا آورد. محمد و کمال روبهروی غرفهی تیراندازی ایستاده بودند. محمد اسلحهی پلاستیکی را با هر دو دست گرفته بود، اما آن را کمی کج نگه داشته بود. کمال پشت سرش ایستاده بود و بدون اینکه دستهای او را کنار بزند، فقط آرام راهنماییاش میکرد. انگشتت رو بذار اینجا… آفرین. حالا نشونه بگیر. عجله نکن.
محمد زبانش را گوشهی لبش گذاشت و چشمش را بست تا بهتر هدف بگیرد.
– اگه وسط بزنم، جایزه میدن؟
معلومه که میدن.
اگه نزدم چی؟
هیچی، بازیه دیگه..
کمال کمی خم شد تا صورتش همسطح صورت محمد قرار بگیرد: اونوقت باز هم امتحان میکنیم. مرد که با یک بار نزدن جا نمیزنه.
محمد به هدف نگاه کرد. گلولهی پلاستیکی با صدای تقی به صفحه خورد، اما به هدف اصلی نخورد. لبهایش جمع شد و اسلحه را پایین آورد.
کمال بیدرنگ گفت: نزدیک بود.
محمد با ناراحتی گفت: نه، نخورد.
– ولی نزدیک بود.
پس چرا جایزه بزرگه رو نداد؟
چون صاحب این شهربازی هنوز قدر نشونهگیری تو رو نمیدونه. محمد خندید. کمال هم خندید و دستش را روی شانهی او گذاشت.
ساغر لبخند زد، اما لبخندش زود محو شد. کمال چیزی در محمد ساخته بود که مدتها کسی نتوانسته بود به او بدهد؛ جرئتِ دوباره امتحان کردن. همین، بیشتر از هر چیز دیگری ساغر را میترساند.
کمال از غرفه بیرون آمد و جایزهی کوچک را به محمد داد؛ یک جاکلیدی پلاستیکی به شکل ماشین قرمز. محمد آن را بالا گرفت و رو به ساغر گفت: مامان! دیدی؟ نزدیک بود بزنم!
به سمتشان رفت و دست محمد را گرفت.
آره، دیدم. حالا وقتشه یه چیزی بخوریم.
محمد سریع دست دیگرش را به کمال داد و گفت: کجا بریم؟ کمال نگاهی به ساغر انداخت و با همان لحن شوخ همیشگی گفت: هرجا خانم دستور بدن… ساغر خواست جواب طعنهآمیزی بدهد، اما چشمش به دستهای محمد افتاد؛ یک دست در دست او و دست دیگر در دست کمال.
فقط گفت: امروز ظاهراً من فقط مهمانم.
محمد با رضایت سر تکان داد: آره. ما خودمون برنامه داریم. شب، وقتی به خانه برگشتند، محمد از خستگی خوابش برد. صبح که بیدار شد، دیگر آن حال بدِ روزهای قبل را نداشت؛ اما ته دل ساغر غمی بزرگتر میشد. جملهای مدام در ذهنش میچرخید: این خوشبختی دوام نمیآره… همهی اینها گذراست… قراره همهچیز خراب بشه.
نمیدانست با این ترس چه کند؛ نمیدانست چطور میشود این خوشی را برای همیشه نگه داشت. دو روز دیگر قرار بود عقد کنند، اما ساغر به جای فکرکردن به آن روز، مدام به روزی فکر میکرد که شاید همهچیز از هم بپاشد.
آن روز، ساغر صبحِ زود به آرایشگاه رفت. قبل از رفتن، به محمد سپرده بود لباسهای نوَش را بپوشد و تا جایی که میتواند تمیز نگه دارد.
چند ساعت بعد کمال به آرایشگاه رفته بود و همراه با ساغر در آتلیه منتظر محمد بودند. تا او برسد چند تا عکس دو نفره گرفته بودند. محمد، همراه پدر بزرگش، آمد. پدر بزرگ او را به مادرش سپرد و رفت و مادر و پسر با هم ماندند.
محمد با شوق مادرش را نگاه می کرد؛ ساغر آرایش کرده بود و موهایش را به زیبایی بافته بودند.
دست مادر را گرفته بود و همانطور که به سمت سالن عکاسی می رفتند، با معصومیتی کودکانه گفت: «مامان… چقدر خوشگل شدی.»
لبخند روی لبان ساغر کش آمد و به خندهای شیرین تبدیل شد.
او را بوسید و گفت: «تو هم خیلی خوشگل شدی… بیا بریم عکس بگیریم.»
داخل آتلیه شدند.
چند ژست مختلف با مادرش گرفت، چند عکس با کمال، و بعد هم چند عکس تکی.
سپس همگی راهیِ محضر شدند.
در مسیر، کمال گفت: فکر خوبی کردی گفتی صیغهی عقد رو بابام بخونه..
ساغر سر تکان داد و آهسته گفت: دفعهی پیش، ما قبل از عقد رفتیم عکاسی… هنوزم بابتش عذاب وجدان دارم. هی فکر میکنم گناه کردم.
لبخند کمال برای لحظهای روی لبش ماند و بعد کم رنگ شد. تا آن لحظه خیال کرده بود ساغر به خاطر احترام به پدر او چنین پیشنهادی داده است؛ اما حالا فهمید دلیل اصلی، فکرکردن به گذشته و ترس از تکرار آن بوده.
دستش را روی فرمان جابهجا کرد و نگاهش را به خیابان دوخت. چیزی نگفت، اما حالا تصویر آن عکاسی قبلی، بیاجازه، در ذهنش شکل گرفته بود؛ ساغر در لباس عروس، کنار مردی دیگر، در همان روزهایی که هنوز همسر او نشده بود.
کمال اخم کوچکی کرد و صدای ضبط را کمی بلندتر کرد. بعد، بیآنکه لازم باشد، از آینه نگاهی به محمد انداخت و دوباره چشم به جاده دوخت.
نمیخواست ساغر بفهمد حرفش ناراحتش کرده. خودش هم میدانست دلیلی برای ناراحتی ندارد؛ آن ماجرا تمام شده بود و ساغر حالا قرار بود همسر او شود. با این حال، فکرکردن به صمیمیتی که پیش از او میان ساغر و مرد دیگری وجود داشته، حس مبهم و ناخوشایندی در دلش انداخته بود.
ساغر متوجه سکوتش شد و نگاهی کوتاه به او انداخت. کمال همانطور آرام رانندگی میکرد؛ فقط انگشت شستش بیوقفه روی فرمان میکشید.
نگرانی و اضطراب امان ساغر را بریده بود. ذهنش از فکرهای درهم پر بود. هر لحظه چیزی جلو میآمد و فکر قبلی را کنار میزد؛ یکبار به مراسم عقد فکر میکرد، بعد به نگاه مهمانها، به حرفهایی که ممکن بود پشت سرشان زده شود، به محمد، به کمال و به اینکه آیا واقعاً میتوانستند خوشبخت بمانند یا نه.
کمال همچنان به جاده نگاه میکرد و چیزی نمیگفت. فقط انگشت شستش بیاختیار روی فرمان میکشید و هر چند لحظه یکبار، بیآنکه سر برگرداند، نگاهی کوتاه به ساغر میانداخت.
ساغر متوجه نگاهش نشد. در آن لحظه به محمد فکر می کرد.
وقتی به محضر رسیدند، جمعیت خیلی زیاد نبود. فقط بزرگترهای دو فامیل دعوت شده بودند برای رسمی تر شدن مجلس.
آنها را به اتاقی کوچک راهنمایی کردند؛ اتاقی آرام با نور ملایم که برای همین مراسم آماده شده بود.
درست روبهروی محل نشستن عروس و داماد، سفره عقدی روی زمین پهن شده بود.
سفره بزرگ نبود، اما با دقت و سلیقه تزیین شده بود؛ آینهای ظریف در میانش میدرخشید، دو شمعدان روشن دو طرف آن ایستاده بودند و ظرفهای کوچک نقل و نبات، بادام و گلهای سفید دور تا دور سفره چیده شده بودند. قرآن با جلد سبزش در کنار آینه قرار داشت و چند شاخه گل تازه، رنگ لطیفی به سفره داده بود.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 449748 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.