... اجازه نداد این فکر به صورتش برسد. ظاهرش را جمع کرد، به پشتی صندلی تکیه داد، پاهایش را کمی جلوتر دراز کرد و با خونسردی ساختگی گفت: چی میخوای ازم؟,...
...ساغر سرش پایین بود. به نقشهای فرش خیره شده بود و با خودش فکر میکرد کی کار به اینجا کشید. دلش میخواست بلند شود، برود توی حیاط، کفشهایش را بپوشد و بیهدف راه بیفتد. مثل قدیم. مثل وقتی که کسی برایش تصمیم نمیگرفت.
حرفها میچرخید، اما هیچکدام ,...
... وقتی وسایل را خریدند کمال، احسان را به در خانه اش رساند. احسان وسایل را از ماشین برداشت و در حالی که با نوک داماغش زنگ در را فشار می داد به کمال گفت: بیا امشب دسپخت خانوممو بخور بدونی دنیا دست کیه.,...
... احسان که در فکر بود و به او توجهی نداشت گفت: همین خوبه. براش از این چیزا نشون بده. کلاه کاسکتی چیزی. بالاخره نظرشو جلب می کنه. تو که تو مغازه ت از این چیزای جالب زیاد داری.,...
... کمال در راه آدرس و شماره تلفن شهاب را از ساغر گرفته بود. همانجا دم در می خواست به شهاب تلفن کند. ولی با خود فکر کرد بهتر است اول با کسی مشورت کند. همیشه وقتی عصبانی بود کارها را خراب می کرد. پس به سمت محله ی پدری خود راند.,...
... و تلفن را قطع کردند. کمال در پوست خود نمی گنجید. باید هدیه ای درخور می خرید. پس به سرعت به سمت پاساژ رفت. تقریبا ویترین همه مغازه ها را نگاه کرد ولی نمی دانست چه باید بخرد. بالاخره یک گردنبند از سنگهای تزئینی و مروارید خرید که جلوه ی زیبایی داشت,...
... روز بعد آقای رضایی با پدر کمال تماس گرفت. ماجرا را برایش شرح داد و در آخر گفت: حالا ساغر از آقا کمال شاکیه. خودش باید این مورد رو درست کنه. تا بعدا برسیم به موضوع شهاب و کاراش.,...
... ساغر با کلافگی در حالی که چشمانش را زیر انداخته بود آهی کشید و گفت: مامان راست میگه!
پدر نگاهی به مادر و دختر نگران و عصبانی انداخت و تسبیحش را در دستش جابه جا کرد و گفت: حق داری، ولی راهش این نیست.,...