… روز بعد آقای رضایی با پدر کمال تماس گرفت. ماجرا را برایش شرح داد و در آخر گفت: حالا ساغر از آقا کمال شاکیه. خودش باید این مورد رو درست کنه. تا بعدا برسیم به موضوع شهاب و کاراش.
سعیده پیرایش
… روز بعد آقای رضایی با پدر کمال تماس گرفت. ماجرا را برایش شرح داد و در آخر گفت: حالا ساغر از آقا کمال شاکیه. خودش باید این مورد رو درست کنه. تا بعدا برسیم به موضوع شهاب و کاراش.
آقا رحیم که سرد و گرم روزگار را چشیده بود، گوشی به دست سری از تاسف تکان داد و به کمال که نگران کنارش ایستاده بود نگاهی انداخت از آن نگاه های پر از ملامت. همین نگاه کافی بود که کمال را ناامید کند. او همه چیز را از دست رفته دید و بی اختیار نشست روی مبلی که کنارش بود و آهی عمیق کشید.
پدرش وقتی خداحافظی کرد فورا به سمت او برگشت و گفت: پاشو خودتو جمع کن که باید بری منت کشی درست و حسابی.
کمال سرش را ناباورانه بالا آورد و گفت: یعنی قبول کردن.
پدرش پس گردنی نسبتا محکمی به او زد و گفت: بدجوری گند زدی پاشو برو دم خونه ش. گل و هدیه بخر. باید از دلش دربیاری.
کمال خوشحال از جا پرید و گفت: به روی چشم! و از همانجا با مادرش خداحافظی کرد و از در بیرون رفت.
مستقیم به سمت خانه ی ساغر راند ولی در میان راه فکری به ذهنش رسید. با عجله به خانه برگشت. بین لباسهایی که داشت گشت و بهترینشان برداشت. بعد از این که نصف شیشه ادکلنش را روی خود خالی کرد دستی به موهایش کشید. نفس عمیقی کشید و نگران از این که به اندازه ی کافی خوب شده است یا نه سرش را تکانی داد و سوئیچ را برداشت. وقتی در ماشین را باز می کرد به این فکر می کرد که اول باید کجا برود. به نزدیکترین پاساژ رسیده بود که فکر کرد قبل از هر کاری باید با ساغر هماهنگ شود.
بوی ادکلنش تمام فضای ماشین را پر کرده بود و باعث می شد سردرد بگیرد. کمی پنجره را پایین داد و گوشی را به دست گرفت. شماره ساغر را روی صفحه تایپ کرد و چند دقیقه ای به آن خیره ماند. بعد آب دهانش را به زحمت از گلوی خشک شده اش پایین داد و دکمه تماس را فشار داد.
در آن سمت وقتی ساغر شماره ی کمال را روی گوشی اش دید مردد و ناراحت چند لحظه ای به آن خیره ماند. نمی خواست با او حرف بزند ولی با این حال تماس را برقرار کرد: الو…
آب دهان کمال توی گلویش پرید و چند تایی سرفه کرد تا بالاخره توانست سلام بدهد. با یک دستش فرمان را گرفته بود و با تمام توان آن را می فشرد.
ساغر انگار که او را روبرویش می بیند چشم چرخاند و با دلخوری سلام داد منتظر ماند.
کمال با دستپاچگی گفت: محمد جان چطوره؟
ساغر نفسی از حرص بیرون داد و لب برچید. بعد از این که چینی به دماغش داد گفت: ممنون خوبه. شما خوبین؟
کمال دستپاچه تر شد ولی سعی کرد بر خود مسلط شود: اگه می شه می خواستم شما رو ببینم کمی با هم صحبت کنیم.
بعد متوجه شد که سوال ساغر را بی جواب گذاشته ولی وقت را از دست داده بود. چند بار دهانش را باز و بسته کرد ولی در آخر چیزی نگفت فقط صدایی شبیه آه از دهانش خارج شد.
ساغر در آن سمت به فکر فرو رفته بود. نمی خواست به این دیدار برود ولی نمی شد هم نه بگوید. در حالی که لب و لوچه اش آویزان مانده بود و چپ چپ به مبل روبرویش نگاه می کرد گفت: باشه!
کمال بالاخره توانست نفسی بکشد. گفت: پس اگه اجازه بدین من دو ساعت دیگه میام دنبالتون. فقط .. فقط …
ساغر ادامه داد: محمد رو می برم پیش مامانم اونجا بیایین دنبالم.
کمال از سر آسودگی پلکی زد و گفت: بله… باشه..
ساغر بی حوصله گفت: پس فعلا. می بینمتون.
کمال با همان دستپاچگی گفت: بله … باشه .. خداحافظ. ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 435227 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.