جوانی ما که کلاً دود شد رفت هوا.
مهران این را گفت و لیوان قهوهاش را روی میز کافه گذاشت؛ طوری که انگار دارد حکم آخر دنیا را اعلام میکند.
سعیده پیرایش
جوانی ما که کلاً دود شد رفت هوا.
مهران این را گفت و لیوان قهوهاش را روی میز کافه گذاشت؛ طوری که انگار دارد حکم آخر دنیا را اعلام میکند. صدای برخورد تهِ لیوان با چوب میز، میان همهمه کافه و خرخر کولری که درست کار نمیکرد، کوتاه اما سنگین پیچید.
سامان خندید و گفت: «دود؟ برادر، خاکستر هم ازش نرسید به ما. نه دلخوشی، نه تفریح درستوحسابی، نه آینده، نه پول…»
بخار کمرنگ قهوه از لبه فنجانها بالا میرفت و زیر نور زرد و خسته کافه محو میشد. گوشه سالن، مردی که برای تعمیر کولر آمده بود، بیآنکه سر بلند کند، پیچگوشتی را چرخاند و زیر لب گفت: «خوشی را با چی حساب میکنید شما؟»
صدای مرد آنقدر آرام بود که اگر بین حرفها مکثی نیفتاده بود، شاید کسی نمیشنیدش. اما همان چند کلمه کافی بود تا سرها به سمتش برگردد.
سامان ابرو بالا انداخت و گفت: «پدر جان، شما تا حالا ژاپن رفتی؟ آمریکا چطور؟… اونا رو ولش کن، همین دم گوش خودمون ترکیه یا دبی رفتی؟»
مرد این بار سر برگرداند و به سامان نگاه کرد. نه چیزی گفت، نه اخمی کرد. فقط نگاهش را روی صورت او نگه داشت؛ انگار دقیقاً میفهمید بعدش قرار است چه بشنود و با این حال ترجیح میداد تا آخر گوش بدهد.
سامان نفس عمیقی از راه بینی کشید، آب دهانش را قورت داد تا صدایش رساتر شود و ادامه داد: «میدونم الان میخواین بگین شما سختیهای بیشتری کشیدین… این الان اصلاً برام مهم نیست… مهم اینه که همسنوسالهای ما توی دنیا دارن هر روز خوش میگذرونن، هر چی بخوان در اختیارشونه، اونوقت ما تو این جهنم گیر افتادیم.»
بعد با دلخوری چشم از مرد گرفت و خودش را به پشتی صندلی تکیه داد. چند لحظهای فقط صدای وزوز کولر نیمهباز، برخورد قاشق با نعلبکیِ میز بغلی و همهمه دور کافه شنیده میشد.
بقیه دوستانش هم با سر تکان دادن و جملههای نصفه نیمه حرفهای سامان را تصدیق کردند و هر کدام چیزی زیر لب گفتند؛ از گرانی، از بیآیندهگی، از اینکه انگار هرچه جلوتر میروند، زندگی تنگتر میشود.
مرد دوباره سرش را سمت دستگاه چرخاند. در حالی که با پیچِ هرز شدهای ور میرفت، صدای بم و خشدارش بلند شد: «درس خوندین؟ کار و بار دارین؟»
قبل از اینکه سامان دهان باز کند و جواب تندی بدهد، مرضیه، که تا آن لحظه ساکت بود، جلو آمد. دستهایش را دور فنجان گرم قهوه حلقه کرد و گفت: «بله! همهمون هم درس خوندیم، هم کار داریم. اما مسئله این نیست…»
مرد پیچگوشتی را از حرکت داد و نگاهش را به مرضیه دوخت. متانتِ خاصی در صورت دختر بود که انگار مرد را وادار به شنیدن میکرد. مرضیه سرش را پایین انداخت و به کفِ قهوهاش خیره شد؛ انگار داشت دنبال کلماتش در ته فنجان میگشت.
آرام ادامه داد: «تا حالا شده از خونه بزنین بیرون، دلتون بخواد برین جایی که فقط حال و هواتون عوض بشه و برگردین؟ اما ندونین کجا… برای من خیلی پیش میاد. نمیتونم برم پارک، چون آدمهای مریض و مزاحمِ اونجا امان نمیدن. پیادهروی هم که جای خودش… گیمنت و اینجور بازیها هم که دخترها رو راه نمیدن. میمونه همین پاساژگردی که اونم آخرش که چی؟ آدم پولشو از سر راه نیاورده که هی بده به چرتوپرت…»
صدای مرضیه لرزش خیلی کمی داشت؛ نه از گریه، از کلافگی. کمی مکث کرد و با گوشه قاشقِ کوچک، کفِ قهوهاش را به هم زد و با صدایی که انگار از ته چاه درمیآمد، گفت: «پسرا باز وضعشون بهتره؛ میتونن برن سفر، برن بازی… اما ما چی؟»
سکوتِ سنگینی در کافه حاکم شد. فقط صدای جیرجیرِ ملایمِ فنرِ صندلیِ مهران و بخارِ رقیقی که از دستگاهِ اسپرسو بالا میرفت، شنیده میشد. مرد تعمیرکار، پیچگوشتی را توی دستش جابهجا کرد و هنوز به دختر خیره بود؛ انگار داشت وزنِ غصههای او را اندازه میگرفت.
مرد آهسته سری تکان داد. چند بار خواست چیزی بگوید، اما کلمات تا پشت لبهایش آمدند و همانجا ماندند. هر جملهای که به ذهنش میرسید، بوی موعظه میداد؛ و او خوب میدانست اگر حرفش شبیه نصیحت شروع شود، هیچکدامشان تا آخر گوش نمیدهند.
نگاهش از صورت مرضیه لغزید و افتاد روی پیچ کوچکی که زیر انگشتهای زمختش گیر کرده بود. پیچگوشتی را آرام چرخاند، اما حواسش دیگر به کولر نبود. انگار داشت همانطور که پیچ را سبک و سنگین میکرد، کلماتش را هم اندازه میگرفت.
بالاخره سرش را کمی بالا آورد و گفت: «همهی اینها درست… من نمیگم نیست. ولی چیزهایی هم هست که شما چشمتون رو روش بستین.»
سامان پوزخندی زد، خودش را روی صندلی جلو کشید و گفت: «آره… لابد شماها توی برف تا زیر زانو میرفتین مدرسه، ما با سرویس؟ تمومش کن عمو! اون زمان هر چی بوده گذشته و رفته… دم رو دریاب!»
بعد با پشت دست، جوری که انگار دارد مگسی را از جلو صورتش میپراند، هوا را شکافت و نگاهش را دزدید.
سکوت دوباره برگشت، اما این بار سنگینتر و داغتر. مهران فنجانش را چرخاند و مرضیه با ناخن شستش روی بدنه سرامیکی لیوانش ضرب گرفت. همه منتظر بودند ببینند این عقبنشینی تند سامان، مرد را خاموش میکند یا نه.
مرد شانهای بالا انداخت. انگار عصبانیت سامان را به خودش نگرفته بود. دوباره سرش را کمی سمت کولر چرخاند، اما صدایش هنوز رو به میز آنها بود: «نه… چیزایی که قبلاً خودتون هم نداشتین…»
هنوز جملهاش کامل نشده بود که مهران امان نداد. فنجان قهوهاش را روی میز چرخاند و گفت: «آره، شاید ما خیلی چیزا داشته باشیم؛ قبول. ولی همه که این چیزا رو ندارن. خیلیها اصلاً کار ندارن. خیلیها هم دو جا، سه جا کار میکنن، آخرشم هشتشون گرو نهشونه…»
صدایش مثل سامان تند و پرخاشگر نبود؛ بیشتر خسته بود. انگار هر کلمه را از جایی دورتر از گلویش بیرون میکشید.
نور زرد کافه روی صورتش افتاده بود و ته مانده قهوه در فنجانش، با حرکت دستش آرام دور خودش میچرخید.
مهران نفس کوتاهی کشید و ادامه داد: «بعد شما میگین چشممون رو روی چی بستیم؟ روی گوشی؟ اینترنت؟ لباس؟ اینا وقتی آدم خیال راحت نداره، به چه دردش میخوره؟»
مرد لحظهای ساکت ماند. نگاهش از صورت سامان گذشت، روی مهران مکث کرد و بعد روی بقیه چرخید. حس عجیبی داشت؛ انگار وسط جمعیتی ایستاده بود که از خیلی وقت پیش عصبانی بودند و حالا فقط او را پیدا کرده بودند که سرش خالی کنند.
کارش با کولر تمام شده بود. پارچه چرکش را از روی شانه برداشت، دستهایش را با آن پاک کرد و یک قدم جلو آمد.
گفت: «اگه اجازه بدین… منم بشینم؟»
چند لحظه کسی چیزی نگفت.
امیر، که نزدیکتر نشسته بود و تا آن لحظه بیشتر گوش داده بود، از جایش بلند شد. صندلیای را از میز کناری برداشت و کنار صندلی خودش گذاشت. مرد آرام نشست.
حالا روبهرویش پنج جوان بودند؛ دو دختر و سه پسر. صورتهایی جوان، اما نه سبک. هر کدام با اخمی جداگانه. هر کدام با زخمی که اسم خودش را داشت.
مرد نفسی تازه کرد. به دستهای خودش نگاهی انداخت و بعد به چشمهای جوانها خیره شد. گفت: «حرفاتون درسته. همهش درسته. ولی اینکه میگین جوونیتون حروم شده.. این عجیبه. شما نشستین وسطِ جوونیتون، دارین واسه تموم شدنش مرثیه میخونین. آدم که وسطِ راهه، نمیگه به تهِ خط رسیدم.» مکثی کرد و با نگاهی که انگار داشت چیزی را ورانداز میکرد، ادامه داد: «شماها خودتون رو زودتر از عمرتون بازنشسته کردین، بعد میگین روزگار با ما راه نمیاد.»
همه به فکر فرو رفتند. جوابی نداشتند. حالا نوبت بهاره بود که به حرف بیاید. او با آن صدای نازکش گفت: «بله! درسته! ما هنوز جوونیم ولی گیر کردیم بین این همه خواسته و این همه غم. نمی دونیم باهاشون چیکار کنیم.. نسل شما هم که انگار نه انگار فقط بلدن بگن نیمه پر لیوان رو ببین .. در حالی که حرف اصلی ما اینه که این لیوان شکسته.. همین نیمه پر هم به زودی از دست میره..»
مرد در چشمهای بهاره نگاه کرد؛ همان چشمهایی که چند لحظه پیش، با یک جمله، ضربهای محکم به جمع زده بود. حالا دیگر خبری از آن عصبانیتهای تندِ سامان یا کلافگیِ مهران نبود؛ انگار توی کلِ کافه، یک غمِ ناگهانی پخش شده بود..
پیرمرد، خیره به صورتِ بهاره، توی دلش با خودش فکر میکرد چطور ممکن است کسی با اینهمه زیبایی و شادابی، تا این حد تهِ دلش خالی باشد؟
به چشمهای بهاره نگاه کرد؛ انگار آن چشمها خودِ امید بودند، اما دارند از ناامیدی حرف میزنند. این تضاد، پیرمرد را بیقرار کرد. نتوانست سنگینیِ حرفِ بهاره را همینطور بدون جواب بگذارد.
صدایش را کمی پایین آورد، جوری که فقط آنها بشنوند: «چرا فکر میکنی این لیوان شکسته؟»
بهاره به این فکر نکرده بود. ذهنش را سریع جمع و جور کرد و گفت: «اگر نشکسته چرا هر روز داره آب توی لیوان کمتر و کمتر می شه؟ چرا همه جوونا خسته ن؟ چرا هیچکس خوب و خوش نیست؟»
پیرمرد جواب نداد. انگار حرفِ بهاره، مثل یک سنگِ کوچک، افتاده بود وسطِ حوضِ افکارش و داشت دایرههای بزرگ و کوچکی درست میکرد. آرام به میز خیره شد؛ به فنجانهای نیمهخالی، به دستهایِ خستهِ پسرها و چشمهایِ بهاره که هنوز هم منتظرِ یک جوابِ درست بود.
مرضیه خوشحال سرش را بالا گرفت و با حس پیروزمندانه ای گفت: «حالا فهمیدین چرا میگیم جوونیمون از دست رفته؟ چون باید برای بدیهی ترین چیزا تلاش کنیم… وقت بذاریم … حرص بخوریم و آخرشم به چیزی که حقمونه نرسیم … آخرشم یکی مثل شما پیدا میشه و میگه داری اشتباه میبینی نگاه کن به نیمه پر لیوان…»
مرد از دیدن شادی چهره ی تک تک آنها که احساس می کردند در این بحث برنده شده اند لذت می برد. لبخندی زد و ابرویی بالا انداخت. نمی خواست شادی شان را از آنها بگیرد ولی می خواست چیزی را که جلوی چشمانشان بود و نمی دیدند را به آنها نشان بدهد.
درگیری سختی بود. چطور باید به آنها می گفت که همین جنگیدن یعنی توان داشتن و یعنی شادی یعنی زندگی. و اینکه اگر چالشی نبود در رخوت غرق می شدند. با خود گفت: شاید باید دیگه حرفی نزنم.
سری تکان داد و خواست برود ولی این بار مهران بود که گفت: «مرضیه حرف خنده داری زد؟»
پیرمرد لبخند کجی تحویلش داد و گفت: «نه … » و بعد از چند لحظه سکوت و فکر کردن ادامه داد: «شنیدین میگن یارو اونقدر پخته بود که چیزی که دیگران در آینه نمی دیدن توی خشت خام میدید، نقل من و شماست»
امیر دلخور پرید وسط و گفت: «خب بگین ما هم بدونیم..»
مرد نگاهی به کیف وسایلش انداخت و گفت: «باید برم… کارام مونده ولی همین یه سوال رو ازتون میپرسم کلاهتون رو قاضی کنین و بعد به خودتون جواب بدین اگه هیچ مشکلی توی زندگی نداشتین چی بهتون انگیزه ادامه می داد که اصلا زندگی بکنین؟»
و خداحافظی کرد و از کافه خارج شد.
درِ کافه با صدای زنگولهای که بالای آن بود بسته شد و پیرمرد رفت. برای چند لحظه، تنها صدای خرخرِ کولر بود که سکوتِ میز را پر میکرد. سامان نگاهش را به فنجانِ خالیاش دوخت. مرضیه انگار یادش رفته بود که تا همین چند لحظه پیش چقدر عصبانی بود. نگاهِ تکتکشان روی میز میچرخید، اما هیچکس حرفی نمیزد. پایان
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 441101 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.