… چند روز بود انگشتر افتاده بود روی میز و کمال هر بار که نگاهش میکرد، دستش جلو نمیرفت. فقط بود؛ مثل چیزی که باید جابهجا شود و نمیشود.
سعیده پیرایش
… چند روز بود انگشتر افتاده بود روی میز و کمال هر بار که نگاهش میکرد، دستش جلو نمیرفت. فقط بود؛ مثل چیزی که باید جابهجا شود و نمیشود.
شب اول به خودش گفت: «ولش کن. اگه قرار بود درست بشه، همون موقع درست میشد.»
شب دوم خاطرهی محمد ولکنش نبود. نه گریهاش؛ آرام شدنش بعد از رفتن خودش. همان چند ثانیهای که فهمید مشکل، حضور اوست نه رفتار محمد.
روزها به مغازه میرفت، مشتری جواب میداد، پول میگرفت، پول میداد؛ اما ذهنش جای دیگری بود. وسط بستن پیچ، وسط شمردن پول، ناگهان خودش را میدید که دارد آن جمله را سبکسنگین میکند: «من عجله کردم.»
با خودش تمرین میکرد.
گاهی محکم: «باید فرصت میدادیم.»
گاهی خفه و ترسو: «من ترسیدم.»
هیچکدام شبیه مردی نبود که ساغر با او نامزد کرده بود. و حتی شبیه خودش هم نبود.
بیشتر از همه از این میترسید که زنگ بزند و ساغر حتی عصبانی هم نباشد. فقط خسته. از آن خستگیهایی که درش جایی برای برگشت نمیماند.چند بار گوشی را برداشت و دوباره گذاشت. میدانست خراب کرده. به خودش لعنت میفرستاد. چرا عصبانی شد؟ چرا عجله کرد؟ چرا حتی همان تصمیمِ بد را هم زود اجرا کرد؟ مشت آرامی به پیشانیاش زد: «آخه حداقل یه مشورت میکردی…»
غروب روز چندم، وقتی مغازه را زودتر بست و در را پایین کشید، برای اولین بار حس کرد بلاتکلیفی از تصمیم سنگینتر شده. روی نیمکت نشست. گوشی را برداشت. شماره را گرفت.
این بار قبل از اولین بوق، تصمیم گرفته بود: یا میماند و میسازد، یا میشنود که دیگر دیر شده.
همیشه دو یا سه بوق نخورده، ساغر جواب میداد؛ اما اینبار کمی بیشتر طول کشید. کمال داشت ناامید میشد که صدای ساغر در گوشی پیچید، سردرگم و کمی خجالتی:
— الو… بله؟
کمال صاف نشست. صدایش انگار از ته چاه میآمد. سلامی داد و همان لحظه فکر کرد حتماً شنیده نشده؛ سرفهی کوتاهی کرد و دوباره سلام داد. ساغر سلامش را جواب داد و منتظر ماند.
کمال منمنکنان گفت: می… میخواستم باهات حرف بزنم. میتونیم همدیگه رو ببینیم؟
ساغر چند لحظه سکوت کرد. با خودش گفت: «دیگه چه حرفی مونده؟»
اما قبل از اینکه جواب بدهد، کمال که از سکوت دستپاچه شده بود، تند ادامه داد: راستش عجله کردم… یعنی… ترسیدم. باید بیشتر به خودم و محمد فرصت میدادم. برای همین… برای همین…
ساغر حرفش را برید با لحنی عصبی گفت: این دیگه چه مدلیه؟ یه روز آره، یه روز نه! من
— این بار کمال میان حرفش پرید و با صدایی نگران ولی ملتمس گفت: میدونم… به خدا خیلی پشیمونم. خواهش میکنم یه فرصت دیگه بهم بده.
سکوت.
کمال نفسش را نگه داشت.
بعد از چند لحظه، ساغر با لحنی دلخور اما محکم گفت: اول باید با پدرم صحبت کنی.
شانههای کمال افتاد. میدانست این سختترین مرحله است؛ اما راه دیگری نبود مثل پسر بچه ای که در تلاش برای جلب رضایت مادرش است گفت: باشه چشم. بعدش می تونیم همدیگه رو ببینیم؟
ساغر باز سکوت کرد، بعد نفس را با حرص بیرون داد و گفت: نمی دونم. فکر نمی کنم صحبتت با بابا جوری پیش بره که به اون مرحله هم برسه.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 432872 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.