… محمد این آشفتگی را میدید. کاری از دستش برنمیآمد؛ فقط سعی میکرد حرفگوشکن باشد، کمتر بهانه بگیرد و دردسری درست نکند.
سعیده پیرایش
… محمد این آشفتگی را میدید. کاری از دستش برنمیآمد؛ فقط سعی میکرد حرفگوشکن باشد، کمتر بهانه بگیرد و دردسری درست نکند.
اما همین سکوتِ حسابشدهی محمد، برای ساغر از هر شلوغی دردناکتر بود. دیدن ناراحتی فرزندش آزارش میداد. سعی میکرد شاد و بیخیال به نظر برسد، با لبخندهای به موقع و حرفهای معمولی. اما محمد مثل بزرگترها قضاوت نمیکرد؛ به ظاهر دل خوش نمیبست.
غمِ مادرش را حس میکرد؛ حتی وقتی ساغر آن را ماهرانه پنهان میکرد.
نزدیک ظهر روز چهارم کمال تلفن کرد. با صدایی خسته و خش دار ساغر را برای دیداری کوتاه دعوت کرد و خواهش کرد: لطفا تنها بیا باید کمی جدی تر صحبت کنیم.
ساغر آهی را که در سینه اش پر شده بود را بی صدا بیرون داد. لبخند مصنوعی زد و گفت: باشه حتما. عصر می بینمت.
بعد از قطع تلفن نفس عمیقی کشید و بدون کلمه ای حرف خود را دلداری داد. سرش را بالا گرفت و شانه هایش را عقب کشید برای هر حرفی آماده شد. حرفهایی که حدس زدنشان سخت نبود و خودش هم آنها را تایید می کرد.
عصر قبل از رفتن به سر قرار محمد را برد و دست مادرش سپرد. راه افتاد به سمت پارکی که محل قرارشان بود. زودتر از خانه بیرون آمده بودند. وقت کافی داشت که تا پارک راه برود و حرفهایی را که باید زده می شد را مرور کند و قیافه اش را هم تحت کنترل خود درآورد.
وقت به پارک رسید کمال را دید که روی نزدیکترین نیمکت به ورودی پارک نشسته، نفس عمیقی کشید و خودش را اماده کرد و به سمت او که با دیدنش از جا بلند شده بود راه افتاد.
بعد از سلام و احوالپرسی، هر دو ساکت به روبرو خیره شدند. هیچکدام نمی خواستند شروع کننده باشند. ولی بالاخره کمال تسلیم شد. با تته پته گفت: فکر می کنم … فکر می کنم نباید باعث آزار اون بچه بشیم.
ساغر با این که می دانست کمال چه می خواهد بگوید و تمام این مدت خود را برای شنیدنش آماده کرده بود باز هم جا خورد. انتظار این همه رک بودن را نداشت. چیزی نگفت و فقط حلقه را از دستش در آورد و به سمت کمال گرفت. بعد از این که کمال با اکراه حلقه را گرفت گفت: ممنونم که به فکر محمد بودی.
هیچ کدام به دیگری نگاه نکرد. چند ثانیه بعد، ساغر بلند شد و خداحافظی کرد: به خانواده تون سلام منو برسونین و … و.. هیچی دیگه همین.
کمال بلند شد. شرمنده بود ولی نمی دانست چرا: ممنون شما هم سلام برسونید و انگشتر را میان مشتش فشار داد. ساغر راه افتاد ولی کمال صدایش زد: اجازه بدین برسونمتون.
ساغر لبخندی غمگین زد و گفت: نه ممنون. خداحافظ.
و قدم هایش را تندتر کرد و به سرعت از پیچ خیابان گذشت. به محض اینکه مطمئن شد از دیدرس کمال خارج شده قدمهایش را آهسته کرد و برای لحظه ای چشمانش را بست. آب دهانش را قورت داد و پشتش را صاف کرد. نباید ضعف نشان می داد. ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 432226 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.