… ساغر و کمال به سمت صندلیهایشان برگشتند. چوب صندلی زیر وزنشان صدای خفیفی کرد و سکوت کوتاه، دوباره روی جمع نشست. کمال نفس تازهای کشید؛ هوایی که انگار از عمق سینهاش بالا میآمد و کمی از اضطراب پنهانش را همراه داشت. سرش را بالا آورد و گفت: «خب… ما به این نتیجه رسیدیم که یه مدت کوتاهی نامزد بمونیم تا من فرصت داشته باشم خونه رو آماده بکنم.»
سعیده پیرایش
… ساغر و کمال به سمت صندلیهایشان برگشتند. چوب صندلی زیر وزنشان صدای خفیفی کرد و سکوت کوتاه، دوباره روی جمع نشست. کمال نفس تازهای کشید؛ هوایی که انگار از عمق سینهاش بالا میآمد و کمی از اضطراب پنهانش را همراه داشت. سرش را بالا آورد و گفت: «خب… ما به این نتیجه رسیدیم که یه مدت کوتاهی نامزد بمونیم تا من فرصت داشته باشم خونه رو آماده بکنم.»
پدر ساغر کمی به جلو خم شد و با صدایی آرام اما جدی پرسید: «چه مدت؟»
هم او و هم کمال با یکجور هماهنگی ناخودآگاه، نگاهشان را به ساغر دوختند. ساغر روی صندلیاش اندکی جابهجا شد؛ پشتش صاف، دستهایش روی دامن چادر، نگاهش آرام اما حسابشده. «چند ماه. دو سه ماه… فکر میکنم کافی باشه.»
در پایان جمله، سرش را کمی به سمت کمال چرخاند؛ یک نگاه کوتاه، حاوی پرسشی بیصدا.
کمال گلویش را صاف کرد و سرفهی کوتاهی زیر لب کرد.
«نمیدونم… امیدوارم کافی باشه. ولی بیایین روی شش ماه توافق کنیم که مشکلی پیش نیاد.»
کلمات او در فضای نیمه ساکت پذیرایی مثل سنگریزهای آرام در آب افتاد؛ موجی کوچک، که نگاهها را میان کمال و ساغر جابهجا میکرد.
پدر ساغر که تا لحظهی آخر ریزترین واکنشهای این دو نفر را میپایید، ابرویی بالا انداخت؛ نه از روی مخالفت، بیشتر از جنس آن تشویش قدیمی پدری که میداند «قول» گاهی سبکتر از آن است که بتوان رویش خانه ساخت. نور سفید سقف روی خط چینهای پیشانیاش میافتاد و سایهای باریک زیر چشمش درست کرده بود؛ سایهای که نشان میداد هنوز قانع نشده است.
او کمی به جلو خم شد، دستها را در هم گره کرد و روی زانوهایش گذاشت؛ حالتی که همیشه قبل از طرح پرسشهای مهم میگرفت. نگاهش مستقیم و بیپرده روی کمال نشست.
«شش ماه؟»
این جمله را آهسته گفت، اما در همان صدای آهسته، نوعی «ببین ببینم چی میگی» پنهان بود. جمع یک لحظه دوباره ساکت شد. مادرها با لبخندهای محتاط، نگاهشان را بین چهرهها میچرخاندند. پدر کمال اما برخلاف بسیاری از مردها که در چنین مواقعی از سختگیری خانوادهی عروس واهمه دارند، لبخند ملایمی گوشهی لبش نشست؛ همان لبخند مردی که از یک طرف پسرش را بهتر از همه میشناسد و از طرف دیگر، خوب میداند چنین وصلتهایی با قدمهای جدی شکل میگیرد، نه با شتاب. او کمی صافتر نشست، دستهای پهنش را روی دستهی صندلی گذاشت و با لحنی آهسته و نرم گفت:
«حاجآقا… کمال اهل حرف الکی نیست. هر چی بگه، پای حرفش میمونه. شش ماه هم از سر بدقولی نیست؛ از سر سختی بازاره. اگه راهی بود، زودتر از اینها هم انجام میشد.»
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 431840 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.