صفحهٔ گوشی مثل رمزی شوم روشن شد. پیامک بانک بود:
«۵,۴۰،۰۰۰ ریال از حساب شما کسر شد. بابت قسط وام خرید مسکن.»
خیره شدم به عدد باقیمانده: یک میلیون و سیصد و چهل هزار تومان.
تا بیست و پنجم ماه، هنوز یازده روز مانده بود. یازده روز یعنی ۲۶۴ ساعتِ کشدار. یعنی ۵۲ وعده غذایی برای سه دهانی که به دستهای من چشم دوخته بودند.
صدای شیوا از آشپزخانه آمد؛ لحنش پر از انرژی و شیطنتِ بیخبرش بود:
«فرهاد؟ آرش میگه دوستاش جمعه میرن اردو، بفرستیمش؟… راستی، شستوشوی مبلها رو برای فردا صبح ست کنم؟ آقا گفت تخفیف میده.»
آرش هم دوان دوان آمد و گفت: بابا امشب پیتزا بخوریم؟
حلقومم خشک شده بود. هیچ کلمهای از گلویم بالا نیامد. فقط صدایی شبیه یک «آها»ی گنگ از حنجرهام خارج شد و خودم را به سمت پارکینگ انداختم.
پشت فرمان خشکم زد. موتور خاموش بود، اما اتاق پراید قدیمیام بوی روغن سوخته، آفتابِ مانده و لاستیک داغ میداد. گوشی را تند در جیبم چپاندم. نگاهم سر خورد سمت داشبورد؛ جایی که سه قبض جریمهٔ آفتابخورده و برگهٔ معاینه فنیِ انقضاشده مثل زخمهای باز، روی هم باد کرده بودند.
راه افتادم به سمت مغازه. پا که روی کلاچ میگذاشتم، زانویم تیر میکشید.
مغازهام توی یک فرعیِ خلوت و مرده بود؛ جایی که آفتابش هم زورکی میتابید، چه برسد به مشتری. دکان کوچکی با ویترین غبارگرفته که کرکرهاش هر روز صبح با ناله بالا میرفت. باید به فکر جای بهتری میبودم، اما وقتی اجاره بهای همین سوراخ موش را هم به زورِ قرض و چک جور میکردم، جای بهتر فقط یک رویای دور بود.
بیشتر روز پشت همان میز فلزیِ رنگ و رو رفته مینشینم. یک تکه کاغذ باطله زیر دستم میگذارم و با خودکارِ تهجویده مدام ضرب و تقسیم میکنم. خرج و مخارج روز به روز مثل سقفِ نمکشیده روی سرم سنگینتر میشوند. همین ماه، نصف آبروی چندسالهام را پیش این و آن گرو گذاشتم تا فقط چند کارتُن جنس جور کنم که ویترین خالی نماند.
آهی کشیدم و سرم را پایین انداختم؛ زل زدم به ترکهای آسفالت پیادهرو.
صدای کشیده شدن گیوههای کهنه روی زمین میآمد. مش رمضان بود؛ پیرمردی که هر روز تاتیتاتی از خانه خارج میشد، دستهای گرهخوردهاش را پشت کمرش میزد و تا آن طرف محله میرفت تا سر اذان خودش را به صف اول مسجد برساند.
چنان غرق در منجلاب افکار خودم بودم که زمین و زمان را فراموش کرده بودم… تا اینکه سنگینیِ انگشتان لاغر و گرمش، مثل تکهای چوبِ قدمتدار، آرام روی شانهام نشست.
سرم را بالا گرفتم و با دو تیلهٔ براق که از میان خروارها چینوشکنِ صورتش میدرخشیدند، روبهرو شدم. چند ثانیه طول کشید تا موجِ گیجیام پس برود؛ تا بفهمم کجای این دنیای شلوغ ایستادهام، این پیرمرد کیست و زبانِ خشکیدهام باید چه کلمهای بسازد.
وقتی بالاخره به خودم آمد و سلامِ کمرنگی از حنجرهام بیرون پرید، مش رمضان روی صندلیِ پلاستیکیِ کنار میز نشسته بود.
موجی از شرمندگی، مثل داغیِ اتو روی صورتم نشست. زیر لب به خودم لعنت فرستادم. حداقلِ ادای احترام این بود که جلوی پای پیرمردی که جای پدرم بود تمامقد بایستم… از این بیادبیِ ناخواسته دلم میخواست سرم را محکم بکوبم روی همین میزِ لبهپریده.
مش رمضان اما بیآنکه گلهای کند، با لبخندی صبور و مهربان زل زده بود به من؛ انگار تمامِ اعداد و رقمهای روی آن کاغذهای باطله فکرهای تلخم را داشت لابلای خطوطِ در هم رفتهٔ پیشانیام میخواند.
گلویم سوزش گرفت. آب دهانم را با سختی قورت دادم و برای فرار از این حسی که کلافهام میکرد، دستبهکار شدم. فوراً چرخیدم سمت قفسهٔ فلزیِ کهنه. فلاسک قدیمی و دو تا استکانِ کمر باریک را برداشتم. دستم موقع گرفتنِ دستهٔ فلاسک، لرزشِ خفیفی داشت که سعی کردم پشت سرعتِ حرکاتم پنهانش کنم.
چایِ داغ را توی استکانها جاری کردم. بخارِ چای و بوی خفیفِ هلی که تهِ فلاسک مانده بود، پیچید بینمان. استکان را با دو دست، با احترام جلوی دستهای پینهبستهاش گذاشتم و با صدایی که هنوز لرزش ناخواستهاش مهار نشده بود، گفتم:
«ببخشید مش رمضان… تو رو خدا شرمنده. یک کم فکرم درگیر بود، اصلاً متوجه نشدم کی آمدید بالا سر من…»
مش رمضان لبخند ملایمی زد و گفت: «چیه آقا فرهاد؟ کشتیات غرق شدن؟»
آهی بیاختیار از سینهام بیرون زد.
«چه کشتیای مش رمضان… یه قایق سوراخ داشتیم، اونم داره میره زیر آب.»
پیرمرد استکان را برداشت. فوتِ آرامی به بخارش کرد و فقط سر تکان داد.
همین تکانِ سر کافی بود تا برای یک ثانیه، انگار بار از روی شانهام بیفتد. اما بلافاصله داغیِ عجیبی دوید زیر پوستم. نگاهم را دوختم به موزاییکهای تازه شستهٔ کف مغازه.
«خوبه فرهاد… حالا بیعرضگیت رو جار بزن.»
چند دقیقهای در سکوت گذشت. مش رمضان استکان خالی را گذاشت روی میز و یاعلی گفت. سرم پایینتر افتاده بود؛ قوز کرده بودم روی کاغذها. خجالت میکشیدم توی چشمهایش نگاه کنم. حتماً داشت پیش خودش میگفت: «چه مرد بیعرضهای.»
اما گرمای دستش نشست میان دو کتفم. سرم را که بالا آوردم، گفت:
«شاید باید یه جور دیگه نگاه کنی بابا جان… شاید باید این قایق سوراخ رو ول کنی، بچسبی به یه کندهی محکم.»
گنگ نگاهش کردم. لبخند آرامی زد و بیآنکه منتظر جواب بماند، از مغازه بیرون رفت.
دستم را محکم کشیدم روی صورتم. چشمهایم را مالیدم؛ انگار بخواهم کلافگی را از روی پوستم بکنم. نفس صدا داری کشیدم و تازه میخواستم دوباره کاغذهای روی میز را زیر و رو کنم که سایهی زنی افتاد توی مغازه.
مشتری بود. بیحوصله نگاهش کردم که لباسهای روی رگال را ورق میزد.
ناامید بودم که چیزی بخرد. چند تا بلوز را قیمت کرد و آخر سر چرخید سمتم:«آقا ببخشید… اگه تعداد زیاد بردارم تخفیف میدین؟»
ناخودآگاه صاف نشستم. «چند تا میخواین؟»
«هفت تا.»
بعد از کمی چکوچانه، هفت تا از گرانترین جنسهایم را گذاشت روی پیشخوان. کارت که کشید و صدای دستگاه پوز بلند شد، انگار آبِ خنکی ریختند روی سینهام.
پلاستیکها را که دستش دادم و رفت، نگاهم را دوختم به درِ خالی مغازه و زیر لب گفتم:
«چقدر پا قدمت خوب بود مش رمضان… خدا خیرت بده.»
پول اردوی آرش جور شده بود؛ با اضافهاش میشد رفت بیرون پیتزا خورد.
تا غروب چند نفر دیگر هم آمدند و یکی دو تکه لباسِ دیگر رفت. دشتِ امروز بد نبود. با این حال، کلماتِ صبحِ مش رمضان مثل مته روی مغزم راه میرفت. «قایق سوراخ… کندهی محکم.» نمیدانستم منظورش چیست، اما دست از سرم برنمیداشت.
هوا که تاریک شد، کرکره را کشیدم پایین و سوار پراید قراضهام شدم. دم در خانه، دستم رفت روی زنگ.
صدای شیوا توی آیفون پیچید: «کیه؟»
منم… پایین منتظرم.
با تعجب گفت: «چرا؟ اتفاقی افتاده؟»
مگه پیتزا نمیخواستین؟ بپوشین بیاین بریم دیگه.
مکثی کرد و با خندهای ریز گفت: «ای بابا… من خودم پختم. بیا بالا.»
بیاختیار لبخندی روی صورتم پهن شد: «چه بهتر…»
… آبِ سردِ دستشویی را بستم. حوله را برداشتم و همانطور که صورتم را خشک میکردم، از چهارچوب در بیرون آمدم. نگاه شیوا روی من سر خورد. حوله را دور گردنم انداختم و گفتم: «من فکر کردم دلتون میخواد بریم بیرون.»
شیوا لبخندی زد. پیشبندِ گلدارش را صاف کرد و گفت: «کجا میتونی این پیتزا رو پیدا کنی؟ کل شهرم بگردی، همچین پیتزای خوشمزهای محاله پیدا بشه.»
چشمهایش را با آن شیطنتِ همیشگی چرخاند و دوباره برگشت توی آشپزخانه.
خندهام ناخود آگاه بلند شد: «ببین چه اعتماد به نفسی هم داره…»
شیوا دیس پیتزا را روی میز جابهجا کرد و با همان لحنِ پر از اطمینان گفت: «هر کسی همچین دستپختی داشت که دیگه خدا رو بنده نبود! شانس آوردی من آدم متواضعیام وگرنه…»
صدای خندهی هر دومان توی آشپزخانه پیچید. آرش، همانطور که با تکهای نان بازی میکرد، سرش را بالا آورد و با دیدن خندهی ما، صورتش از ذوق باز شد و او هم شروع کرد به خندیدن. شام را لابلای شوخیها و خندهها خوردیم؛ انگار نه انگار که تا همین چند ساعت پیش، دنیا روی سرم سنگینی میکرد.
بعد از شام، روی کاناپه ولو شدم و زل زدم به صفحهی تلویزیون، بیآنکه واقعاً چیزی ببینم. صدای خشخشِ نایلون و زیپِ کیفِ مدرسهی آرش از اتاق میآمد؛ شیوا داشت وسایلِ اردوی فردا را آماده میکرد.
کمی بعد، خانه در سکوت فرو رفت. وقتی شیوا از اتاق بیرون آمد و کنارم نشست، سنگینیِ نگاهش را حس کردم. بدون اینکه چشم از تلویزیون بردارم، گفتم: «مرسی… واقعاً دستپختت عالیه ها.»
صدای خندهی کوتاهش را شنیدم: «شک داشتی؟»
برگشتم و نگاهش کردم. نفسی را که انگار ساعتها در سینهام حبس شده بود، با آرامش بیرون دادم و دوباره آرام گفتم: «مرسی…»
شیوا نیمخیز شد، آرنجش را روی زانویش گذاشت و زل زد توی چشمهایم. لحنش دیگر شوخ نبود: «فرهاد، چرا فکر میکنی من از هیچی سر در نمیارم؟»
لبخندِ کجی زدم و سعی کردم فضا را عوض کنم: «منظورت چیه؟»
اما او پلک نزد. سیاهیِ چشمهایش انگار تا عمقِ فکرهایم نفوذ میکرد. گفت: «منم یه سرِ این زندگی هستم…»
بیاختیار سدِ میانمان شکست و اعتراف کردم: «نمیخوام فکر همه چیز رو تو بکنی… خودم از پسش برمیام.»
شیوا لحظهای مکث کرد، بعد انگار که تیرِ جملهام درست به هدف خورده باشد، رویش را به قهر برگرداند و خیره شد به دیوار روبهرو. صدایش لرزید: «مگه من گفتم نمیتونی؟ ولی اینطوری…؟ تنهایی…؟ از کی تا حالا اینقدر با من غریبه شدی، فرهاد؟»
جلوتر رفتم. انگشتهای سردش را میان دستانم گرفتم. گرمیِ پوستم را به دستش دادم و گفتم: «نه به خدا… غریبه چیه؟ این چه حرفیه میزنی؟»
دستش را بیرون نکشید. دوباره صورتش را چرخاند و مستقیم زل زد توی چشمهایم. انگار منتظر همین لحظه بود. با لحنی که چاشنیِ اصرار و دلخوری داشت، گفت: «خب… اگه غریبه نیستم، بگو.»
انگار از همهچیز خبر داشت. یا شاید هم من اینطور فکر میکردم و این فرضیه، مثل خوره به جانم افتاده بود. از چک و بدهی، از جایِ بدِ مغازه و ماشینِ خراب گفتم؛ از تمامِ کلافهای سردرگمی که دورِ گلویم میپیچید. او اما خیلی آرام، فقط گوش کرد. چشمهایش میانِ آشفتگیِ من، نقطهی ثبات بود.
دستهایم را توی هم گره زدم: «خب… همین دیگه…»
چشمهایم را دزدیدم. شرمِ سنگینی روی صورتم نشست. سعی کردم با لبخندی ماسیده، شوخی کنم: «حالا به این شوهرِ بیعرضهت افتخار میکنی؟»
آرام ضربهای روی پایم زد. انگار میخواست با همین تماسِ کوتاه، تمامِ آن فکرهای سرکش را سرِ جایشان بنشاند: «این چه حرفیه؟»
نفسی کشید ایستاد: «یه راهی براش پیدا میکنیم…»
و رفت تا چای بریزد. همیشه خوردنِ چای برایش راهگشا بود.
چای را در سکوت نوشیدیم. تمامِ مدت در فکر فرو رفته بود؛ نگاهش به بخارِ فنجان بود و من، بندبندِ وجودم از آن سکوتِ طولانی کش میآمد.
اضطراب زیرِ پوستم دوید. طاقتم طاق شد و با صدایی که بیدلیل بالا میرفت، گفتم: «دیدی؟ برای همین بهت نمیگفتما…»
متعجب نگاهم کرد. فنجان میانِ دستهایش خشک ماند: «چی شده مگه؟»
عصبانیتر بلند شدم. طولِ اتاق را با قدمهای بلند و بیهدف رژه رفتم: «از وقتی بهت گفتم رفتی تو فکر… نترس، خودم یه کاریش میکنم… گرسنه نمیمونیم!»
چشمانش گرد شد. انگار از دنیای دیگری به من نگاه میکرد. لبخندی ناباور روی لبش نشست: «چی داری میگی؟ راستش من از قبل یه فکری به سرم زده بود، داشتم توی ذهنم سبکسنگینش میکردم که چطور بهت بگم…»
بعد ریز خندید و سرش را تکان داد: «اعصاب نداریا!»
خودش را جمعوجور کرد. با تردیدی که در صدایش میلرزید، گفت: «راستش… با خودم میگفتم تو که اینهمه هنر داری، چرا به فکرِ باز کردنِ یه آتلیه نیستی؟»
با ناامیدی سرم را تکان دادم. پوزخندی از سرِ کلافگی زدم: «این بود فکرِ بکرت؟»
دستپاچه شد. انگار بخواهد حرفش را در هوا بگیرد، سریع توضیح داد: «نه، بیشتر بهش فکر کن! توی اون کوچه آخه کی میآد لباس بخره؟ وقتی برِ خیابون پُر از پاساژه… ولی یه کلاسِ نقاشی یا عکاسی که تو توش ماهری، میتونه توی همون کوچه کلی آدم رو بکشونه سمتِ خودش.»
خیره ماندم به لبهایش. او ادامه داد، اینبار محکمتر: «من چند باری که رفتم توی پارکِ اون محله، دیدم کلی نوجوون بیکار میچرخن. خانوادهها دنبالِ یه جا میگردن؛ هم بچهشون هنر یاد بگیره، هم وقتش تلف نشه… هم جاشون امن باشه!»
حرفش که تمام شد، سکوتِ سنگینی بینمان قد کشید. خیره ماندیم به هم. فکرش مثل یک جرقهی ناگهانی توی تاریکی بود؛ درخشان، اما ترسناک. شروعِ یک بازیِ جدید، آن هم وسطِ این آوارِ قرض و بدهی، کارِ حضرتِ فیل بود.
همین را آوار کردم روی سرش: «میدونی چقدر خرج داره؟ چقدر دنگوفنگ داره؟»
بیخیال، انگار که از سدهای جلوی رویمان ترسی نداشته باشد، گفت: «مهم اینه که هم مدرکش رو داری، هم مجوزش رو. بقیهش رو هم کمکم درست میکنیم.»
بعد سکوت کرد. سرش را کمی کج کرد و با نگاهی شیطنتبار زوم شد چند ثانیه خیره ماند و در آخر، با لبخندی کج تیرِ خلاص را زد: «نکنه میترسی؟»
این سوال تکانم داد. بندبندِ بدنم سفت شد.
من؟ بترسم؟
تا صبح خوابم نبرد. شیوا اما راحت، با نفسهای منظم خوابیده بود. دم و بازدمِ آرامش، دلم را قرص میکرد؛ با این حال، هنوز هم ته دلم شور میزد.
نزدیک اذان صبح به یاد حرفهای مش رمضان افتادم. کنده محکم من شاید علم و هنری بود که داشتم.
بلند شدم و نمازم را خواندم و توکل کردم.
حالا، هر بار که از پشتِ شیشهی قدیِ آتلیه به هیاهوی بچههای کلاس نقاشی نگاه میکنم، یادِ آن شب میافتم. شیوا با دو استکان چایِ داغ از آشپزخانهی کوچکِ انتهای آتلیه بیرون میآید. استکان را روی میزِ کارم، کنارِ دوربین و طرحهای هنرجوها میگذارد و لبخند میزند؛ همان لبخندِ کجِ آن شب.
راست میگفت؛ بقیهاش کمکم درست شد. فقط یک شجاعتِ کوچک میخواست که آن شب شیوا مثلِ قند توی دلِ شورزدهام حل کرد.
پایان
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 447265 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.