… کمال دستپاچه گفت: خواهش می کنم قبول کن من قول می دم بابا رو هم راضی کنم.
خنده ای روی لب ساغر نشست ولی زود آن را جمع کرد و گفت: حالا بذار ببینیم چی میشه.
سعیده پیرایش
… کمال دستپاچه گفت: خواهش می کنم قبول کن من قول می دم بابا رو هم راضی کنم.
خنده ای روی لب ساغر نشست ولی زود آن را جمع کرد و گفت: حالا بذار ببینیم چی میشه.
کمال احساس کرد ساغر کمی نرم شده، نفس راحتی کشید. خداحافظی که کردند مستقیم به سراغ پدرش رفت.
قبل از هر قدم، باید یکی باشد که حرفش را بزند… و جلو هیجانش را بگیرد.
کمال همین که به خانه پدری اش رسید سراغش را از مادر گرفت. مادرش در حالی که برایش چای تازه دم می ریخت گفت: معلوم است این موقع کجاست. رفته مسجد یکم دیگه میاد. بیا بشین چاییتو بخور.
کمال نشست ولی آرام و قرار نداشت. زانویش میجنبید و نگاهش مدام به در بود.
مادر که احوال او را می دید پرسید: چی شده؟ چرا دستپاچه ای؟
کمال چای را در دست گرفت و گفت: مامان چطوری این گندی که زدم رو جمع کنم؟
مادر نگاهش کرد؛ نگاهی از جنس دلسوزی، نه قضاوت. سرش را آرام تکان داد، اما چیزی نگفت.
کمال ادامه داد: قبل از این که بیام اینجا به ساغر زنگ زدم حسابی شاکیه.
مادرش با تعجب به او چشم دوخت و گفت: بازم خوبه که جوابتو داده. حالا چی گفتی؟
– گفتم که اشتباه کردم اونم گفت برم با باباش حرف بزنم.
در همین زمان صدای پدر از پشت سرش آمد که گفت: پس پشیمون شدی؟
کمال فوری بلند شد. تا پدر ننشست، خودش هم ننشست. مادر برای ریختن دوباره چای به آشپزخانه رفت. پدر که نشست رو به کمال کرد و گفت: دو روز دیگه هم از این حرفت پشیمون میشی؟
چشمهایش خسته و عصبی بود؛ همان نگاههایی که کمال از بچگی ازشان میترسید. آب دهانش را قورت داد و گفت: نه … من … من… من نمی خوام اذیتش کنم.
– ولی اذیتش کردی.
مکث کرد.
– حال زنگ زدی که چی؟
کمال نگاهی مستاصل به پدر انداخت و کمک خواست: بابا لطفا! نمی دونم چطوری درستش کنم. باید برم با پدرش حرف بزنم ولی اصلا نمی دونم چی بگم که منو ببخشه. باید یه چیزی بگم که فکر نکنه می خواستم دخترشو بازی دادم.
پدر بی تفاوت سرش را برگرداند: ولی اونا حتما همین فکر رو می کنن.
کمال ناامید وا رفت.
پدرش ادامه داد: اصلا تو اول به من بگو ببینم این بار تا کجا می خوای بری دوباره با دو تا گریه ی بچه کم میاری یا …
کمال دستپاچه شد: نه به خدا. من اون بار هم فقط نمی خواستم باعث زحمتش باشم وگرنه من واقعا می خوامش.
مکث کرد و بعد محکمتر ادامه داد: هر دوشون رو می خوام. محمد رو هم مثل رعنای خودم دوست دارم. وقتی گریه می کرد نمی تونستم تحمل کنم برای همین همچین اشتباهی کردم. هر کاری لازم باشه انجام میدم تا اون دوتا خوشحال باشن.
پدرش نگاهی به کمال انداخت و ساکت به فکر فرو رفت.
کمال مثل اسپند روی آتش شده بود و بیشتر از این نمی توانست سکوت پدرش را تحمل کند. بالاخره پدر سر بلند کرد و گفت: فردا عصر بیا اینجا باهم بریم.
لحظهای طول کشید تا کمال حرف را بفهمد.
بعد انگار باری چند تُنی از روی سینهاش برداشته باشند، از جا پرید:
— چشم…
با تردید پرسید:
— خودم زنگ بزنم یا شما…؟
پدر نگاه کوتاهی به او انداخت:
— نه.
مکثی کرد.
— بذار اول من حرف بزنم.
کمال آرام سر تکان داد.
بعد از شام، همان جا ماند و به خانهی خودش
برنگشت. ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 433424 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.