سهراب چهل و پنج سال داشت، اما دستهایش، که همیشه بوی آهن زنگ زده و بتن میداد، گویی سالها پیرتر بودند.
سعیده پیرایش
سهراب چهل و پنج سال داشت، اما دستهایش، که همیشه بوی آهن زنگ زده و بتن میداد، گویی سالها پیرتر بودند. آرماتوربند بود؛ ارتفاعِ اسکلتهای نیمهکارهی برجها برایش مثل زمینِ هموارِ زیر پایش بود. آفتابِ ظهر، پوستِ صورتش را چنان سوزانده بود که حالا رنگِ چرمِ کهنه را داشت. خطِ عمیقی میان دو ابرویش نشسته بود که حتی وقتی لبخند میزد هم محو نمیشد؛ ردی از سالها جنگیدن با آهن و نان درآوردن برای آن سه نفری که در خانه منتظرش بودند.
سهراب اهلِ حرف نبود، اهلِ تراز کردنِ میلگردها بود و محکم کردنِ ریشهی زندگیاش.پسرها، وقتی سایهی بلند پدر را میدیدند که با لباسِ کارِ غبارآلود از در وارد میشد، دیگر قهرمانهایِ داستانهایشان را نمیدیدند؛ آنها خودِ قدرت را میدیدند که با قدمهایِ سنگین به خانه میآمد. غرور، در سکوتِ نگاههایشان موج میزد؛ انگار داشتنِ پدری که ستونهای شهر را با دستهای خودش میبافت، برایشان دنیایی از امنیت بود. و میان این همه سختی و آهن، مریم بود. مریم، با آرامشی که گویی از اعماقِ یک رودخانهیِ همیشه جاری آمده باشد، تنها کسی بود که میتوانست غبارِ آهن و خستگیِ روزانه را از چهرهی سهراب بشوید. او سهراب را نمیساخت، اما با بودنش، جایِ خالیِ تمامِ آن همه تلاطمِ روزانه را پر میکرد.
وقتی مریم با دستهایِ نرم و مهربانش، دستهایِ زمخت و زخمخوردهی سهراب را هنگامِ شستنِ صورت میگرفت، میشد دید که چطور آن مردِ کوه، در برابرِ آرامشِ بیدریغِ همسرش، رام و آرام میشود؛ این همان نقطهای بود که مردانگیِ سهراب، در ظرافتِ زنانه ی مریم، به کمال میرسید.
اما سهراب، مردی که با نگاهش ستونهای فولادی را تراز میکرد، یک حفرهی تاریک در وجودش داشت؛ رازی که حتی مریم هم از عمقِ ویرانگرش خبر نداشت: ترس از آمپول. این ترس، پاشنهی آشیلِ او بود. سهراب در تمامِ این سالها، با مهارت یک بازیگرِ کهنهکار، دورِ این ترس را دیوار کشیده بود. هر وقت حرف از بیماری یا مطب میشد، با اخمهای در هم کشیده، با اعتماد به نفسی ساختگی میگفت: “این دکترها فقط دنبالِ پولن؛ چی دارن که تو دلِ طبیعت نیست؟” او به یک طبیبِ خانگی تبدیل شده بود؛ قفسههای خانه پر بود از عرقهای گیاهی، ریشههای خشک و جوشاندههایی که بوی خاک میدادند. او کاربردِ تمامِ آنها را میدانست و حتی برای همسایهها نسخه میپیچید؛ نه فقط برای کمک، بلکه برای اینکه ثابت کند دستهایش هیچوقت به آن هیولاهایِ استریلِ فلزی نیازی ندارند. او با هر نسخهای که میپیچید، یک لایه به زرهِ دروغینش اضافه میکرد.
سهراب هیچگاه به دردی مبتلا نشده بود که کارش را به تیغِ دکترها بکشاند؛ اما برای همسر و پسرانش، کوچکترین تبِ شبانه هم مجوزی بود برای حضور در بهترین مطبها. او با ظاهری منطقی، پشِ نقابِ «احترام به نظرِ مریم» پنهان میشد و اجازه میداد آنها درمان شوند.
اما خودش؟ خودش یک غریبه بود. فقط شنیدنِ صدایِ کشیدهشدنِ سرنگ روی پوست یا حتی کلمهی «آمپول» کافی بود تا دیوارهایِ قلعهاش فرو بریزد. اول ضربانِ قلبش در گلویش میکوبید، انگار میخواست از قفسهی سینه فرار کند؛ بعد، خون از رگهایش عقب مینشست و دست و پاهایش سست میشد؛ حسی شبیه به سقوط در یک گودالِ بیپایان.
مریم، با همان نگاهِ عمیق و آرامش، این لرزشهایِ پنهان را سالها قبل کشف کرده بود. از آن روز، خانهی آنها شبیه به منطقهیِ ممنوعه برایِ تجهیزاتِ پزشکی شده بود. مریم حتی داروهایِ تزریقی را در خانه نگهداری نمیکرد؛ انگار او هم بخشی از آنِ زرهِ نامرئی بود که سهراب برایِ بقا به تن داشت. سهراب نه تنها از مطب، که از صحنههایِ جراحی در تلویزیون هم فرار میکرد؛ انگار هر صحنهیِ پزشکی، برایِ او بازگشتِ یک کابوسِ قدیمی بود که سعی میکرد با تمامِ وجود از آن دور بماند.
اما آن دیوارهایِ مستحکم، شبی که مریم تب کرد و از حال رفت، ترک خورد. آنقدر تبش بالا بود که سهراب، بدون آنکه فرصتی برای فکر کردن به “هیولاهایِ فلزی” داشته باشد، او را به بیمارستان رساند. وقتی در راهروهایِ سرد و استریلِ بیمارستان قدم میزد، انگار هر گامش رویِ لبهیِ یک تیغِ بُرنده بود.
عرقِ سرد، پیراهنش را به تنش چسبانده بود.دکتر نسخه را به دستش داد؛ تکهی کاغذی که برای سهراب حکمِ حکمِ اعدام را داشت. دواندوان به سمت داروخانه رفت، اما وقتی کیسه را تحویل گرفت، دنیا دور سرش چرخید. بینِ قرصهایِ بیخطر، چند آمپولِ شیشهای سرد و بیروح میدرخشیدند.
دستهایِ سهراب، همان دستهایی که با آن آرماتورهایِ فولادی را مهار میکرد، حالا مثل برگ در باد میلرزید.
پیرمردی که روی صندلیِ فلزیِ راهرو نشسته بود، دستِ لرزانش را روی شانهی سهراب گذاشت. صدایش لرزان اما آرامبخش بود: “ناراحت نباش پسرم… خدا بزرگه… بچهت مریضه؟”
سهراب، با نگاهی که انگار از جایی خیلی دور میآمد، به پیرمرد خیره شد. پیرمرد لبخندی زد: “انشاءالله زودتر خوب میشه.”آن جملهیِ ساده، طنابی بود که سهراب را از سقوط نجات داد. به خودش آمد. مریم آنجا بود، روی تخت، و او تنها کسی بود که باید این بار را میکشید. نگاهی به متصدیِ جوانِ داروخانه کرد؛ صدایش، بهاندازهیِ پوستِ دستهایش زبر و خسته بود: “میتونی… میتونی اینها رو توی یک کیسهی مشکی بذاری؟”
پسرِ جوان نگاهی به محتویاتِ کیسه انداخت، بعد سرش را بالا آورد و به چشمانِ وحشتزدهیِ سهراب خیره شد.
نگاهش پر از سوال بود، اما چیزی نپرسید. کیسهیِ مشکی را گرفت و داروها را داخلش پنهان کرد. وقتی کیسهیِ تیره را به دستِ لرزانِ سهراب داد، سهراب انگار باری از رویِ دوشش برداشته شد؛کیسه حالا تاریک بود، درست مثلِ رازِ سربهمهری که سالها در سینهاش حبس کرده بود.
با هر قدمی که به تختِ مریم نزدیک میشد، سنگینیِ کیسهیِ مشکی در دستش بیشتر میشد.
اما وقتی چشمش به آن لولهیِ شفافِ متصل به پوستِ مریم افتاد، به آن سرمی که قطره قطره زندگی را در رگهایِ همسرش میریخت، دنیا پیشِ چشمانش سیاه شد.
آن لوله، برایِ سهراب نه ابزارِ درمان، که مارِ باریکی بود که داشت از جانِ مریم تغذیه میکرد. تعادلش را از دست داد؛ زانوهایش که همیشه استوار بودند، بیاختیار خم شدند و جهان، در چشمانش چرخید و تاریک شد.
وقتی به هوش آمد، بویِ تندِ موادِ ضدعفونیکننده در مشامش میپیچید. پرستارها دورش بودند، با چشمانی که تحسین در آن موج میزد.
یکیشان با لبخندِ گرمی گفت: “نگران نباشید آقا! آن قدر نگرانِ همسرتون بودید که از حال رفتید. کم پیش میآد مردی به این دلسوزی ببینیم.”
شنیدنِ این حرفها، خنجری بود بر قلبِ سهراب. آنها عشق میدیدند، اما حقیقتِ پشتِ پرده، چیزی جز یک «ترسِ لعنتی» نبود. سهراب همانطور که سرش را در میانِ دستانِ لرزانش گرفته بود، با خود میاندیشید: “آنها چه میدانند؟ من حتی شجاعتِ ایستادن کنارِ مریم را ندارم؛ به جایِ اینکه تکیهگاهش باشم، دارم به خاطرِ بزدلیِ خودم از پا میافتم.”
خجالت، مثلِ سُربی در رگهایش جاری شده بود؛ او در نظرِ همه یک عاشقِ فداکار بود، اما در دادگاهِ وجدانِ خودش، یک بازندهیِ محض.بعد از اینکه توانست خودش را جمعوجور کند و روی پا بایستد.
پرستار نزدیک آمد و گفت: «آقا… بهتره برید پیشِ دکتر. چندتا توضیح هست.» صورتش مثل سنگ بود؛ نه اخم، نه لبخند. همان بیاحساسیِ حرفهای، اما برای سهراب مثلِ یک خبرِ بدِ پیچیدهشده در کلمات. چیزی تهِ معدهاش نشست. دهانش خشک شد.
با قدمهایی که انگار به او تعلق نداشتند، راه افتاد. راهرو کش آمد. نورِ مهتابی روی زمین برق میزد و صدای چرخهای تختها از دور میآمد. در را که باز کرد، هوای اتاق دکتر سردتر به نظر رسید.نشست روبهروی پزشک. رنگ از صورتش رفته بود؛ پوستش خاکستری میزد و قطرههای ریز عرق روی پیشانیاش جمع شده بودند، بیآنکه جرأت کنند پایین بیایند.
دستهایش را روی زانو قفل کرد تا لرزششان معلوم نشود. دکتر یک نگاه کوتاه به او انداخت نگاهی که همهچیز را اندازه میگرفت: وحشت، بیخوابی، گناه. بعد پرونده را ورق زد، مکث کرد و گفت: «ببینید آقای… سهراب… تبِ خانمتون، اون تبِ معمولیِ سرماخوردگی نیست.»
نفسِ سهراب توی سینهاش گیر کرد. دکتر ادامه داد، آهسته و با احتیاط؛ همان احتیاطی که آدم را بیشتر میترسانَد: «چندتا احتمال داریم… باید چند تا آزمایش انجام بدیم… و مهمتر از همه اینه که…» سهراب دیگر کلمات را درست نمیشنید. فقط میخواست یک نفر یکبار، یک جملهی صاف و بیرحم بگوید: خوب میشود یا نه؟ بالاخره دکتر مطلب را به اینجا رساند که: بعد از آزمایش ها احتمالابرای حل مشکل باید ایشون عمل بشن.. ولی یه مشکل اساسی داریم.. خانم شما کم خونی داره و احتمالا حین عمل باید بهش خون تزریق بشه… شما باید آزمایش بدین که ببینیم اگه گروه خونی شما یا یکی از اعضای خانواده تون بهش بخوره آماده باشین تا اگه لازم شد بهش خون بدین.
قلب سهراب کم مانده بود از جا کنده شود… یک طرف مریم بود و یک طرف ترس بی معنی اش از سرنگ… صدایِ دکتر در اتاق پیچید و بعد، سکوتی سهمگین همه جا را پر کرد. قلبِ سهراب، نه از تپش، که از ایستادن در سینهاش سنگینی میکرد. انگار دکتر به او نگفته بود خون بده؛ گفته بود: “برو و با آنچیزی که ازش متنفری، با همان هیولایِ فلزی که سالها ازش گریختی، روبرو شو.”سهراب به دستانِ خودش نگاه کرد؛ همان دستانِ پینهبسته و قوی که میتوانستند ستونِ ساختمانهایِ بلند را جابهجا کنند، حالا در نظرش حقیرترین دستانِ دنیا بودند. لرزشی که تا آن لحظه سعی داشت پنهان کند.
اما سهراب چشمهایش را بست.
در ذهنش، مریم را دید؛ صورتِ زردش را، لبهای خشکیدهاش را، آن دستِ بیجان را که روزها سرم و آمپول تحمل کرده بود بیآنکه شکایتی کند.
با خودش گفت: مریم با آن بدنِ ضعیفش تحمل کرد… من چرا نتونم؟
اون تونست… منم میتونم.
و برای اولین بار در تمامِ این سالها، سهراب تصمیم گرفت نترسیدن را تمرین نکند؛
تصمیم گرفت با ترسش بماند و فرار نکند.
پرستار پنبهی خیسِ الکل را روی چینِ داخلیِ آرنجِ سهراب کشید. سرمایش مثل خطی نازک از روی پوستش پایین دوید و همانجا ایستاد. بوی تندِ الکل، چیزی را در گلویش بیدار کرد؛ همان مزهی تلخی که از کودکی با او مانده بود.
سهراب سرش را برگرداند، طوری که چشمش به دستِ پرستار و سینیِ فلزی نیفتد. نگاهش افتاد به دیوارِ روبهرو؛ به پوسترِ کمرنگی که رویش نوشته بود: «اهدای خون، اهدای زندگی». حروف مثل میخ توی ذهنش فرو میرفتند.
سامان نزدیکتر آمد. پشتِ سرِ تخت ایستاد و آرام گفت: نگاه نکن. الان تموم میشه.
سهراب لبهایش را به هم فشار داد. خواست چیزی بگوید، یک شوخی، یک جملهی مردانه که فضا را سبک کند، اما صدا از گلویش بالا نیامد. فقط با یک تکان کوتاه سر، فهماند شنیده.
پرستار رگبند را دورِ بازویش بست. فشارِ کش، بازوی زمختش را فشرد و خون را مثل موجی زیر پوستش بالا آورد. سهراب احساس کرد بازویش دیگر مالِ خودش نیست؛ انگار تکهای از بدنش را جدا کرده باشند و گذاشته باشند زیر نورِ سفیدِ اتاق، برای محاکمه.
— مشت کن لطفاً.
سهراب مشت کرد. پوستِ دستش کش آمد، ناخنها در کف دستش فرو رفتند. قلبش دیگر در سینهاش نمیزد؛ در گلو میکوبید. صدای ضربان را میشنید؛ یا شاید فقط خیال میکرد میشنود.
پرستار گفت: نفس بکشین… آروم.
«آروم» واژهی عجیبی بود؛ مثل اینکه کسی به آدمی که دارد از لبهی بام میافتد بگوید «آروم». سهراب سعی کرد هوا را تا ته ششها بکشد، اما هوا نیمهکاره برگشت.
دستِ پرستار چند لحظه روی پوستش مکث کرد. سهراب فهمید دنبالِ رگ میگردد. همین مکث، همین انتظار، بدتر از خودِ سوزن بود. انگار زمان کش میآمد تا او فرصت کند فرار کند. چشمهایش را محکم بست. در ذهنش، یک تصویر مثل برق زد: مریم روی تخت، رنگپریده، با همان دستِ نحیف که سرمها بهش آویزان بود. یادش آمد چطور لبهایش را به هم میفشرد تا ناله نکند؛ چطور حتی وقتی درد از صورتش بالا میزد، سعی میکرد با چشمهای نیمهباز لبخند بزند که سهراب نترسد. «اون تحمل کرد…»
سهراب زیر لب، بیصدا، گفت: فقط… زود…
پرستار انگار شنید. آرام گفت: چشم.
لحظهی بعد، سهراب یک فشار تیز حس کرد؛ نه آنقدر دردناک که آدم را از جا بپراند، اما آنقدر غریبه که همهی تنش را منقبض کرد. بدنش ناخودآگاه خواست عقب بکشد. شانههایش بالا رفتند و زانوانش سفت شدند.
سامان دستش را روی شانهی سهراب گذاشت، محکم، بیحرف؛ مثل میخی که آدم را سر جایش نگه دارد.
— تموم شد. رفت تو. تموم شد.
سهراب باور نکرد. هنوز چشمهایش بسته بود. انگار اگر باز میکرد، میدید که سوزن مثل یک دشمن، آنجا نشسته و لبخند میزند. نفسش میلرزید. صدای برخوردِ چیزی فلزی با سینی آمد و بعد صدای آرامِ جریانِ خون در شلنگ؛ صدایی که شبیه هیچ چیز نبود، اما به شکلی بیرحمانه واقعی بود.
پرستار گفت: خیلی خوبه. دستتون رو تکون ندین. چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه.
سهراب لبش را گاز گرفت. رگِ گردنش میزد. کفِ پایش یخ کرده بود. معدهاش بالا میآمد. اما اتفاقی که همیشه میافتاد — غش، تار شدنِ دنیا، شُل شدنِ تن— این بار نیفتاد.
ترس بود، اما او زیرش له نشد.
چشمهایش را نیمهباز کرد. به سقف نگاه کرد. چراغها مثل دایرههای سفیدِ بیروح بودند. به خودش گفت اگر نگاه کند به خون، حالش بد میشود؛ اگر نگاه کند به سوزن، همه چیز میریزد. پس فقط نگاه کرد به همان دایرهها، و گذاشت ثانیهها رد شوند.
پرستار کیسه را جابهجا کرد. خون آرامآرام پر میشد؛ قرمزِ تیره، سنگین، مثل چیزی که از سالها پنهانکاری جمع شده باشد.
سامان آهسته پرسید: خوبی؟
سهراب دروغ نگفت. نگفت «آره عالیام». فقط گفت: دارم… تحمل میکنم.
سامان چیزی نگفت. فقط دوباره فشارِ دستش را روی شانهی برادرش بیشتر کرد.
چند دقیقه که گذشت، پرستار گفت: تمام شد.
سهراب یکباره احساس کرد چیزی از روی قفسهی سینهاش برداشتهاند، اما هنوز جرئت نکرد حرکت کند. پرستار چسب و پنبه را گذاشت و رگبند را باز کرد.
— آروم بلند شین. سرگیجه ندارین؟
سهراب سرش را تکان داد. سرگیجه داشت؛ اما از آن جنسِ همیشگی نبود. بیشتر شبیهِ گیجیِ آدمی بود که از میانِ دود بیرون آمده و فهمیده هنوز زنده است.
روی لبهی تخت نشست. دستش میلرزید. به بانداژِ روی بازویش نگاه نکرد؛ نگاهش را نگه داشت روی کفشهای خودش.
پرستار برگهای به سامان داد و گفت: این رو بدین به بخش. سریع برسونین.
سامان برگه را گرفت و گفت: ممنون.
سهراب آهسته ایستاد. پاهایش مثل میلگردهایی بودند که تازه از قالب بیرون آمده باشند؛ سفت و ناآشنا. یک قدم برداشت. بعد یکی دیگر. انگار راه رفتن را دوباره یاد میگرفت.
پیش از آنکه از اتاق بیرون بروند، سهراب یک لحظه ایستاد و برگشت. نگاهش به سینی افتاد — نه به سوزن، نه به خون— به پنبهی خیسِ الکل و چسبهای سفید. چیزهایی کوچک، بیاهمیت… که تمام عمرش مثل کوه روی او سنگینی کرده بودند.
همانجا، بیآنکه کسی بفهمد، نفسش را بیرون داد؛ نفسی که شبیهِ یک اعتراف بود.
و بعد، با سامان از اتاق بیرون رفت؛ نه بیترس…
بلکه با ترسی که دیگر نتوانسته بود او را متوقف کند.
قبل از اینکه از اتاق بیرون برود، انگار چیزی درونِ سهراب هنوز رها نشده باشد، برگشت. صدایش کمی گرفته بود اما محکم میخواست: خودتون خون رو میفرستین برای اتاقِ عمل؟
پرستار، بیآنکه عجلهاش را از دست بدهد، کیسه را برداشت و بخشی از خون را با دقت در چند شیشهی کوچک خالی کرد؛ شیشهها ردیف کنار هم ایستادند، مثل شاهدهایی ساکت. بعد گفت: بله. چند تا آزمایشِ سریع برای سلامتِ خون میگیریم و همونجا میفرستیم. نگران نباشین.
کلمهی «نگران نباشین» این بار برای سهراب مثل یک طناب بود؛ طنابی که دستش را گرفته باشند و از لبهی پرتگاه کمی عقب کشیده باشند. نفسش نرمتر بیرون آمد. انگار تازه اجازه پیدا کرده باشد پلک بزند.
وقتی از اتاق خونگیری بیرون زدند، سامان چند قدم جلوتر رفت و بعد با چیزی در دست برگشت. پاکتِ کوچکی بود. سهراب نگاهش کرد، بعد به دستِ سامان. تعجب در چشمهایش نشست؛ این وسطِ بیمارستان، این وسطِ اضطراب و بویِ الکل و راهروهای سفید، شکلات شبیه یک چیزِ بیربط بود.
سامان خندید. خندهاش کوتاه بود، اما همان کوتاهی، فضا را کمی شکست.
— بیا بخور… خون دادی، فشارت نیوفته.
سهراب لبخند زد؛ لبخندی که انگار خودش هم باورش نمیشد. شکلات را گرفت، کاغذش را با انگشتهای هنوز لرزان باز کرد و گذاشت روی زبانش. شیرینیِ ناگهانی، برای یک لحظه تلخیِ آن هفته را عقب راند؛ مثل اینکه به دهانش یادآوری کنند هنوز زندگی، مزه دارد.
با هم راه افتادند سمتِ اتاقِ عمل.
به محض اینکه به راهرو رسیدند، انگار همه چیز دوباره برگشت سرِ جایش: نیمکت فلزی، نورِ سرد، صدای قدمهای تند، نگاههای عبوری.
چند دقیقه بعد، همان پرستار یا یکی مثل او با شتاب گذشت؛ کیسه و برگهها همراهش بود. خون رسیده بود. و انتظارِ کشنده دوباره شروع شد. اما این بار سهراب مثل قبل نبود.
ترس هنوز همانجا تهِ وجودش نشسته بود، اما دیگر فرمان دستِ ترس نبود. یک حسِ تازه، آرام و سنگین، از زیر پوستش بالا میآمد: خیالِ راحتی که از جایی عجیب میآمد — از همان جایی که همیشه دشمنش بود.
سهراب به بازوی بانداژ شدهاش نگاه نکرد. به درِ بستهی اتاق عمل خیره ماند و با خودش گفت: «این خون… مریم رو سرپا میکنه.» و برای اولین بار بعد از روزها، چیزی شبیه قدرت در شانههایش نشست؛ نه از جنسِ میلگرد و کار و زورِ بازو، از جنسِ اینکه بالاخره کاری کرده بود که فقط خودش میتوانست انجام بدهد.
بعد از انتظاری که انگار روزها طول کشیده بود، بالاخره درِ اتاقِ عمل باز شد. دکتر بیرون آمد. ماسک را پایین کشیده بود و خستگیِ ریزی دورِ چشمهایش نشسته بود، اما همان نگاهِ کوتاهِ اول کافی بود تا سهراب بفهمد خبر، خبرِ بدی نیست.
عمل خوب پیش رفت. حالِ بیمار فعلاً خوبه. نگران نباشین.
نفسِ حبسشده در سینهی سهراب، یکباره بیرون ریخت؛ انگار کسی طنابی را که دورِ قفسهی سینهاش پیچیده بودند برید. شانههایش افتاد، زانوهایش سست شد و با خیالِ راحت روی نیمکت نشست.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دوباره مثل کسی که یادش بیاید هنوز باید بیدار بماند، دستپاچه از جا بلند شد. به طرف دکتر رفت.
آقای دکتر… خدا خیرتون بده… واقعاً… نمیدونم چی بگم… خیلی ممنون… شما… شما جونِ زنمو…
کلمات پشتِ هم از دهانش بیرون میریختند؛ جملهها کامل نمیشدند، نیمهکاره به هم میخوردند، اما دستِ سهراب محکم دستِ دکتر را گرفته بود؛ فشاری از جنسِ قدردانیِ خام و بیقواره، از جنسِ آدمی که تازه دوباره اجازه پیدا کرده نفس بکشد.
سامان کنارشان ایستاده بود و با یک خندهی کوتاه، فضا را از سنگینی درآورد.
آقای دکتر دستتون درد نکنه… اگه ایشون ولتون کرد!
دکتر لبخند کمرنگی زد؛ از همان لبخندهایی که هم خسته است، هم عادتکرده به این صحنهها.
دستش را آرام از میانِ دستِ سهراب بیرون کشید، سری تکان داد و گفت:
وظیفهست. ایشالا چند ساعت دیگه منتقلش میکنیم بخش. شما هم یه کم آرومتر.
و بالاخره، در میان رفتوآمدِ راهرو، از دستِ آن دو «خلاص» شد و رفت.
سهراب نگاهش کرد که دور میشود. بعد برگشت به درِ اتاقِ عمل؛ همان درِ بستهای که انگار تمامِ دنیا پشتِ آن مانده بود. نشست. این بار نه از سرِ ضعف، از سرِ خالی شدن.
انگار چیزی که یک هفته تمام او را سرِ پا نگه داشته بود، حالا اجازه داده بود فرو بریزد. وقتی مریم را به بخش آوردند، حالِ سهراب هم آرامآرام بهتر شد.
دیدنِ مریم اینکه دیگر آن دردِ تیزِ قبل روی صورتش نمینشست، اینکه نفسهایش منظمتر شده بود، حالش را بهتر می کرد.
هر بار که مریم چشم باز میکرد و نگاهش به سهراب میافتاد، سهراب سبکتر میشد.
فردای آن روز، بعد از اینکه قوموخویشها یکییکی برای عیادت آمدند و رفتند و اتاق بالاخره خلوت شد، سامان فرصت را قاپید. آمادهی رفتن بود، اما قبل از خداحافظی، در آستانهی در ایستاد و رو به مریم گفت:
زن داداش… میدونی که جونتو مدیونِ این آقا سهراب هستی، دیگه؟
مریم خندید، اما خندهاش آمیخته به تعجب بود. نگاهش بین سامان و سهراب چرخید.
یعنی چی؟
سامان جلو آمد، دستش را روی شانهی سهراب گذاشت و با غرور گفت: خونی که الان توی رگهای توئه… محصولِ همین آقا سهرابه.
ابروهای مریم بالا رفت. نگاهش روی صورتِ سهراب مکث کرد؛ مکثی کوتاه اما پُر. سهراب چشم دزدید، انگار از دیدنِ واکنشِ مریم میترسید.
سامان فرصتِ پرسش نداد و با ذوقِ شیطنتآمیزی ادامه داد:
بله خانم… وسطِ عمل گفتن خون لازم دارین. این شوهر نمونهتونم مثل گلوله پرید رفت پایین، یه کیسه خونِ درست وحسابی داد برای شما.
بعد خندید و گفت: البته فکر نکنم همهشو به شما داده باشن… احتمالاً اضافهشو گذاشتن برای مریضهای بعدی… خیلی زیاد بود!
خنده در اتاق پخش شد. مریم هم خندید ولی ذوق زدگی را می شد از چشمانش خواند.
و سهراب همان مردی که صورتش زیر آفتاب سخت شده بود، همان اخمِ قدیمی که سالها روی پیشانیاش مانده بود را حس کرد گرمی محوی از زیر پوستِ آفتاب سوختهاش بالا میآید. مریم دستش را با همان ضعفِ بعدِ عمل کمی بلند کرد و روی دستِ سهراب گذاشت. فقط همین. نه جملهی بزرگ، نه تشکرِ طولانی. اما همان تماسِ کوتاه، برای سهراب از هر تشکری بهتر بود.
حس می کرد سنگینی زیادی را از دوشش برداشته اند. با خودش گفت: دیگه تموم شد!
پایان
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 441273 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.