… ساغر قبلا هم در این مورد با کمال صحبت کرده بود. کمال خودش را روی صندلی جا به جا کرد و گفت: قبلا هم در این مورد صحبت کردیم. خونه خریدن کمی زمان می بره. باید فرصت این رو داشته باشم که خونه خودم رو بفروشم و توی این محله خونه ی مناسبی پیدا بکنم. ولی خب خودتون هم می دونین که تو این زمانه کمی سخته. خرید و فروش خونه تقریبا صفره. با این حال من چند وقتی می شه که به بنگاهی سپردم اگه مشتری داشت بفرسته ولی تا به امروز که خبری نیست. این ممکنه مدت زیادی طول بکشه و این طوری ازدواجمون هم به تاخیر میفته.
سعیده پیرایش
… ساغر قبلا هم در این مورد با کمال صحبت کرده بود. کمال خودش را روی صندلی جا به جا کرد و گفت: قبلا هم در این مورد صحبت کردیم. خونه خریدن کمی زمان می بره. باید فرصت این رو داشته باشم که خونه خودم رو بفروشم و توی این محله خونه ی مناسبی پیدا بکنم. ولی خب خودتون هم می دونین که تو این زمانه کمی سخته. خرید و فروش خونه تقریبا صفره. با این حال من چند وقتی می شه که به بنگاهی سپردم اگه مشتری داشت بفرسته ولی تا به امروز که خبری نیست. این ممکنه مدت زیادی طول بکشه و این طوری ازدواجمون هم به تاخیر میفته.
بعد با نگرانی به پدرش و پدر ساغر نگاه کرد و ادامه داد: البته من تا هر وقت که شما صلاح بدونین صبر می کنم ولی فکر می کنم زیاد هم نباید طول بکشه.
من و منی کرد و بعد گفت: فکر می کنم شاید بتونیم توی خونه ی من زندگیمون رو شروع بکنیم و به محض اینکه مقدور شد خونه رو عوض بکنیم.
ساغر لبش را جمع کرد ولی چیزی نگفت. در دلش به شهاب فکر کرد، به هزاران قولی که از او گرفته بود و هیچکدام عملی نشده بودند. خاطرهای تلخ مثل صدای آهستهی رادیو در ذهنش وزوز کرد؛ صورتی سرد و بیاعتماد، ژستهای مردانه و حرفهایی که بوی سراب میدادند.
آرام نگاهش را به فنجان چای دوخت، حرارت ملایم لیوان انگار کمی از اضطرابش میکاست. دماغش را پر از رایحهی چای کرد و نفسش را تا ته خالی کرد تا خود را آرام کند. لحظهای دستش لرزید اما سعی کرد نشان ندهد. نگاهش را بالا آورد و با صدایی نرم ولی مصمم گفت: ولی اگه توی اون خونه بریم، همیشه بهانهای هست که نخواهیم اونجا رو بفروشیم… در ضمن این شرط من برای قبل از عقده، نه بعدش.
با گوشه چشم نگاه کوتاهی به عمه خانم انداخت که آرام و سنگین سر جایش نشسته بود. بعد با نگرانی، مستقیم به چشمان کمال خیره شد.
در دل گفت: «این بار دیگه سرم کلاه نمیره. حداقل بذار نشون بده که چقدر برای بدست آوردنم حاضره تلاش کنه.»
چانهاش را بالا گرفت و نگاه پرسشگرش را محکم به کمال دوخت. چشمها بیواسطه، اما ته نگاهش درد و امید را با هم داشتند.
کمال سردرگم شده بود. حس کرد زیر فشار نگاهها و توقعها کوچکتر شده است. این کاری نبود که بتواند با دست خالی انجام دهد. خانه، آن هم توی این محله، پول زیادی لازم داشت. او نقدی نداشت، اوضاع بازار هم انگار قفل شده بود. وام؟ شاید بعد از ماهها دوندگی، تازه اول راه.
فروش خانه، با خدا بود؛ سالهاست مشتری دست به نقد پیدا نمیشود.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 431516 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.