حسن روحانی، رئیس جمهور پیشین، اخیرا در سخنانی گفته: “به مردم بگوئید قرار است که با قدرتهای بزرگ بیست سال بجنگیم اگر مردم قبول کردند برویم ادامه دهیم”.
نسیبه پیرایش
علاءالدین بروجردی، عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس هم در یادداشتی به تندی این مواضع را نقد کرده و گفته: «آقای روحانی شما بعد از این همه تجربه و مشاهده جنگهای تحمیلی اول و دوم و سوم واقعاً نمیدانید جنگ به ما تحمیل شد؟!! آیا ما تصمیم گرفتیم حمله کنیم یا دشمن به ما حمله کرد؟ چرا سعی میکنید با مطالب غیر واقعی متأثر از تفکر خود و مشاورین آتش بیار معرکه مردم را در این صراط مستقیم الهی و دفاع مقدس سست کنید و جامعه را دو قطبی نمائید و انسجام ملی را بهم بزنید.»
استدلالی که آقای بروجردی و جریان همسو مطرح میکنند، روی یک تکیهگاه اصلی، استوار است: «مفهوم تحمیل». اول اینکه جنگ از سوی دشمن به ما تحمیل شده یعنی ما فاعل نیستیم، قربانی یا مدافع هستیم. دوم اینکه پایداری در مقابل این تحمیل، یک تکلیف اخلاقی، دینی و ملی است. در نتیجه صحبت از پایان دادن، سازش یا مذاکره یعنی زیر سوال بردن اصل دفاع، آلوده کردن جامعه به تردید و برهم زدن انسجام ملی! در واقع این جریان «آغاز جنگ» را با ادامه یا «مدیریت جنگ» خلط میکند و پایداری را به عنوان تنها گزینه پیش رو مطرح میکند. این جریان مشروعیت خود را از مقاومت در برابر غیر و حفظ اصول میگیرد و هر گونه پرسشگری درباره هزینههای زیست محیطی، اقتصادی و اجتماعی پایداری را نوعی سست کردن ایمان جمعی یا دو قطبی خائنانه تلقی میکند. این جریان، انسجام ملی را یکدست بودن حول محور مقاومت تعریف میکند.
در مقابل جریانی که خواهان صلح و مذاکره برای رسیدن به تفاهم است معتقد است که درست است که جنگ به ما تحمیل شده اما چگونگی، زمان و هزینه – فایده پایان دادن به آن یا تغییر استراتژی یک تصمیم سیاسی و عقلانی است و نه یک امر مقدس ابدی. آنها میپرسند اگر دشمن، جنگ را به ما تحمیل کرده، آیا عدم تلاش برای دیپلماسی و پایان دادن به آن، به معنای بازی کردن دقیقا در همان زمین تحمیلی دشمن نیست؟ این گروه مشروعیت را در رفاه، توانمندی اقتصادی و رضایت عمومی میداند و انسجام ملی را حاصل اجماع عمومی و سرمایه اجتماعی میداند نه تکلیف یک طرفه.
این شکاف گفتمانی عمیق و مزمن حداقل چهار دهه است که شالوده و موتور محرک تمام نزاعهای سیاسی، انتخاباتی و سیاستگذاری در ایران بوده است. در دوره جنگ هشت ساله که شاهد غلبه منطق مقاومت و آرمان گرایی بودیم. در دوره سازندگی پرسش اصلی این بود که آیا باید کشور را بر اساس منطق توسعه جذب سرمایه و استاندارد سازی بینالمللی مدیریت کرد یا صدور انقلاب را تداوم بخشید؟ همین سوال فرصتهای بسیاری را برای توسعه از ملت ایران گرفت. در دوره اصلاحات، تقابل از فاز اقتصادی محض به فاز گفتمان توسعه سیاسی رسید اما شاهد گشایشهایی در بعد اقتصادی و سیاسی بودیم.
روابط خارجی ما در حال بهبود بود و شاخصهای اقتصادی رشد چشمگیری را نشان میدادند. در دورههای بعد، تقابل عقلانیت حاکمیتی امنیتی – آرمانی با عقلانیت دیپلماتیک به اوج رسید و نتیجهاش صدور قطعنامهها بود؛ در آن میان هر چند امضای برجام، امیدها برای رشد و توسعه را زنده کرد اما خیلی زود با آتش زدن آن در مجلس، اوضاع به روال سابق بازگشت و حالا با پشت سر گذاشتن دو جنگ 12 و 40 روزه در وضعیت نه جنگ و نه صلح قرار داریم. مشکل اصلی اینجا است که این تقابل هیچگاه حل نشده و در نظام تدبیر کشور هیچگاه اجماع روی سنجههای موفقیت شکل نگرفته است. چون تعریف دو رویکرد از شکست و موفقیت کلا با هم فرق دارد. یکی دیگری را به سازشگاری متهم میکند و دیگری بیتوجهی به سفره مردم را بزرگترین شکست میداند. در این میان سوال مهم این نیست که تفکر کدام جریان درست است؟ سوال اصلی این است که آیا زمانی برای پایان دادن به این نزاع و رسیدن به درک مشترک وجود دارد یا نه؟ آینده کشور و حفظ منافع ملی در گرو پاسخ حاکمیت به این پرسش اساسی است.
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 451277 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.