هر بار که رو به روی آینه میایستاد، مخصوصاً زیر نور سفید و بیرحمِ چراغ، چین و چروکهای دور چشمش را واضحتر از روز قبل میدید. گاهی صورتش را نزدیک آینه میبرد، پوست کنار چشمش را آرام میکشید و بعد رها میکرد. خطها دوباره سر جایشان برمیگشتند.
سعیده پیرایش
به نظر خودش پیر شده بود.
هر بار که رو به روی آینه میایستاد، مخصوصاً زیر نور سفید و بیرحمِ چراغ، چین و چروکهای دور چشمش را واضحتر از روز قبل میدید. گاهی صورتش را نزدیک آینه میبرد، پوست کنار چشمش را آرام میکشید و بعد رها میکرد. خطها دوباره سر جایشان برمیگشتند.
نزدیک چهل سالش شده بود. وقتی به دخترهای کوچکتر نگاه میکرد، به پوست صافشان، به خندههای بیخیالشان، غمی توی دلش مینشست. احساس میکرد جوانیاش خیلی زود گذشته و حاضر بود هر کاری بکند تا دوباره جوانتر دیده شود. بعضیها میگفتند برو بوتاکس کن، یا ژل تزریق کن.
اگر چند سال قبل بود، از این حرفها عصبانی میشد؛ اما حالا همین حرفها بیشتر او را به فکر میانداخت. با خودش میگفت حتماً خیلی پیر شدهام که چنین پیشنهادهایی میگیرم.
هر جا میرفت، به طریقی حرف و بحث را به سن و سال و چین و چروک میکشاند. از دوست و آشنا و حتی غریبهها نظر میخواست؛ طوری که انگار دنبال حکمی بود که یا نجاتش بدهد یا خیالِ خرابش را ثابت کند.
خودش را دائماً با کوچکترها مقایسه میکرد و طی این همه دقت، چیزهایی فهمیده بود که قبلاً حتی به چشمش نمیآمد. مثلاً به نظرش با بیشتر شدن سن، جمجمهی آدم هم بزرگتر به نظر میرسید؛ حتی در زنهای ظریف.
همین فکر کافی بود تا دوباره روبهروی آینه بایستد و با ترس، به استخوانهای صورتش خیره شود.
وقتی پا به خیابان میگذاشت، حس میکرد زیر نورِ بیرحمِ خورشید، مثل یک مدلِ بیدفاع در معرضِ قضاوت است. مدام با خودش کلنجار میرفت که نکند حرکتی از او سر بزند که “برای سنش” مناسب نباشد؛ نه بلند میخندید، نه تند راه میرفت و نه اجازه میداد هیجانِ لحظهای، رفتارش را از آن چارچوبِ خشک و موقری که برای خودش ساخته بود، بیرون بیندازد. هر نگاهی از سوی عابران، برایش شبیه یک اسکنِ دقیق بود؛ انگار داشتند خطهای ریزِ گوشهی چشمش را میشمردند.
بزرگترین نبردش اما توی مغازههای لباسفروشی اتفاق میافتاد. قلبش همیشه پیشِ طیفِ رنگهای شاد و زنده بود؛ زردِ قناری، سرخِ اناری، یا فیروزهایهای جیغ که روحِ نقاشِ درونش را به وجد میآورد.
اما دستش که به سمت رگالها میرفت، انگار نیرویی نامرئی آن را عقب میکشید. نگاهش روی لباسهای تیره، خاکستریهای خنثی، و سرمهایهای سنگین قفل میشد. با خودش فکر میکرد: «اگر این رنگِ شاد را بپوشم، مسخره به نظر نمیرسم؟ نکند همه فکر کنند دارم تلاشِ میکنم که جوان بمانم؟»
او که دنیایی از رنگ را در ذهن داشت، حالا مجبور بود خودش را در پالتِ رنگیِ سرد و خاکستریِ پیری محصور کند. هر بار که لباسی سنگین و “مناسبِ سناش” را انتخاب میکرد، احساس میکرد بخشی از هویتِ واقعیاش را جایی در پشتِ همان درهای شیشهایِ مغازه، برای همیشه جا گذاشته است.
یک روز، وقتی برای خرید نان از خانه بیرون زد، هیچ شباهتی به آن زنِ رهای خوشسلیقهی سالهای قبل نداشت.
آن روزها، ست کردنِ رنگها برایش یک آیینِ مقدس بود؛ طوری لباس میپوشید که قد و قامتش در دقیقترین حالتِ ممکن به چشم بیاید. نه برای خودنمایی، که برای احترام به آن “منِ” آراستهای که در آینه میدید. اما حالا، انگار حوصلهاش را در همان آینههای قدیمی جا گذاشته بود. لای درازترینِ لباسهایش میخزید تا بدنش را گم کند؛ هر چه دمِ دست بود میپوشید، فقط برای اینکه پوشیده باشد.
در صفِ نانوایی یا شاید در گذرِ پیادهرو، زنی را دید که انگار از دلِ یک مجلهی مُدِ قدیمی اما زنده بیرون آمده بود. زنی سالخورده، که پیری را نه مثل یک بارِ سنگین، بلکه مثل یک ردای پادشاهی به تن کرده بود. مانتوی بلندِ سبزی به تن داشت؛ سبزی به رنگِ برگهایِ تازه که با هر حرکتِ زن، موج میخورد. روی پارچهی گشادِ مانتو، روباندوزیهای ظریفِ کرمیرنگی خودنمایی میکرد که انگار با دستهای صبوری دوخته شده بودند. شلوار، روسری و حتی کفشهایش، در هارمونیِ عجیبی از سبز و کرم میدرخشیدند. روی روسریاش، برگهای سبزِ کمرنگ، زیر نور آفتابِ ظهر، جان میگرفتند.
رها با بهت به او خیره شده بود. در ذهنش حکمی صادر کرد: «این استایل برای یک دخترِ بیست و پنج ساله است، نه زنی که برفِ شصت سالگی روی موهایش نشسته!»
اما بعد، نگاهش سر خورد روی خودش. پایین رفت و روی سایهی خودش در پیادهرو قفل شد. مانتوی سرمهایِ رنگ و رو رفتهای که لبههایش از فرطِ شستنِ زیاد، خاکستری شده بود. شلوار مشکیِ بد قوارهای که زانو انداخته بود و روسریِ سیاهی که حتی زحمتِ یک اتوی ساده را هم به خود ندیده بود. چروکهای بینظمِ لباسش، انگار امتدادِ همان چروکهای ذهنیاش بودند. او در اوجِ جوانی، خودش را در کفنی از رنگهای مُرده دفن کرده بود، در حالی که آن زن، در آستانهی پیری، با بهار همقدم شده بود.
وقتی به خانه برگشت، تصویر آن زن هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود. مستقیم رفت سراغ کمد لباسها. در را باز کرد و لحظهای فقط به ردیف مانتوها خیره ماند؛ انگار داشت میان سالهای گذشتهاش میگشت.
یکی از مانتوهای نسبتاً نو را بیرون کشید؛ همان که فقط دو سه بار پوشیده بود. آن را تن کرد و روبهروی آینه ایستاد. کمی عقب رفت، بعد دوباره نزدیک شد.
از بقچه چند شلوار بیرون کشید و یکی یکی امتحان کرد. اولی نه. دومی هم نه. سومی هم انگار چیزی کم داشت.
نگاهش افتاد به دامنها. آنها را هم یکی یکی پوشید. هر بار چند قدم در اتاق راه میرفت، خودش را در آینه برانداز میکرد و دوباره در میآورد. هنوز هیچکدام آن چیزی نبود که دنبالش میگشت.
مانتو را درآورد. مانتوی دیگری پوشید. بعد سراغ شومیزها و بلوزها رفت. تخت کمکم پر از لباس شد. پارچهها روی هم افتاده بودند و اتاق بوی کمد قدیمی گرفته بود.
بالاخره بعد از چند بار عوض کردن، ترکیبی پیدا کرد که دلش با آن کمی آرام گرفت. چند لحظه جلوی آینه ایستاد و به خودش نگاه کرد؛ انگار میخواست مطمئن شود هنوز میتواند همان زنِ مرتبِ سالهای قبل باشد.
حالا نوبت کفشها بود.
نگاهش به کفشهای پاشنه بلند افتاد. با این لباسها، کفش تخت اصلاً جور در نمیآمد. یکی از کفشهای پاشنهدار را برداشت و لحظهای در دست نگه داشت. خوب میدانست که راه رفتن با آنها دیگر مثل قبل آسان نیست. چند سال پوشیدن کفشهای تخت و اسپرت پاهایش را به راحتی عادت داده بود.
با تردید کفش را پوشید و چند قدم آرام در اتاق برداشت؛ انگار داشت دوباره راه رفتن را یاد میگرفت.
دوباره خودش را در آینه برانداز کرد. شاید این لباسها برای خریدِ نان و چرخیدن در خیابان، کمی اغراق شده به نظر میرسیدند؛ شاید حتی “نامناسب” بودند، اما مهم نبود. حسِ سبکی و شادی، مثل آبی که به گلدانی تشنه برسد، در رگهایش جریان داشت.
نشست پشتِ میزِ توالت. رژِ کمرنگی را با نوکِ انگشت به لبهایش زد. هر ضربهی قلممو روی صورتش، شبیه پاککنی بود که ردِ غبارِ غم و پیری را از پوستش پاک میکرد. انگار داشت با هر لایهی آرایش، بخشی از آن زنِ افسردهی چند ساعت پیش را به دستِ فراموشی میسپرد.
اما مهمترین لحظه، وقتی بود که دست برد سمتِ موهایش. سالها بود که آنها را سفت و محکم، بالای سرش گوجهای میبست؛ انگار میخواست همهی آرزوهایش را هم آنجا حبس کند. کش را که باز کرد، موهایش انگار نفس کشیدند؛ ریختند روی شانههایش، سنگین و رها.
اول سعی کرد آنها را ببافد، بعد پیچید و مدلهای مختلفی را امتحان کرد، اما هر بار چیزی کم بود. دست آخر، شانه را کنار گذاشت و با انگشتهایش به موها حالتی داد و رهایشان کرد. وقتی دید چطور روی صورتش قاب شدهاند، لبخند زد. در آینه، زنی را میدید که نه چروکهای دورِ چشمش، که درخششِ چشمانش توی ذوق میزد. حالا آینه، دیگر آن قاضیِ بیرحمِ صبح نبود؛ دوستی شده بود که داشت به او لبخند میزد.
موزیکی روشن کرد. صدای نرمش در خانه پیچید. با حالتی سرخوش چند دور در اتاق چرخید و همانطور که زیر لب با آهنگ همراهی میکرد، مشغول کارهای سادهی خانه شد. هر چند دقیقه یکبار بیاختیار جلوی آینه میایستاد، نگاهی به خودش میانداخت و با انگشتها موهای بازش را مرتب میکرد. لبخند کوچکی روی لبهایش مینشست.
کار زیادی نداشت. نهارش را از قبل پخته بود. خانه آرام بود و بوی غذا در فضا مانده بود. حالا فقط منتظر همسرش بود.
وقتی صدای چرخیدن کلید در قفل آمد، قلبش تندتر زد. با ذوق به سمت در رفت. در را که باز کرد، درست روبهروی شوهرش ایستاد؛ با لبخندی بزرگ، انگار منتظر یک جملهی سادهی تحسین.
همسرش مسعود، لحظهای مکث کرد. از سر تعجب نگاهی از سر تا پای او انداخت. بعد ابروهایش کمی بالا رفت و گفت: «خیر باشه… جایی تشریف میبَرین؟»
لبخند روی صورت رها لحظهای لرزید. توی ذوقش خورد، اما سریع خودش را جمع کرد. خندهی کوتاهی کرد و گفت: «نه… فقط گفتم یه کم به خودم برسم، حال و هوام عوض شه… چطور شدم حالا؟»
مسعود کفشهایش را درآورد، پوفی کرد و با لحنی که بیشتر خسته بود تا کنجکاو گفت: «بعداً نگی من لباس ندارم برای مهمونی جایی… من پول ندارما.»
جمله که تمام شد، انگار چیزی در دل رها آرام فرو ریخت. هنوز همانجا ایستاده بود، با همان لباسها و همان لبخند نصفه، اما حالا صدای موسیقی در خانه خیلی دورتر از چند دقیقهی پیش به گوش میرسید.
همسرش کیفش را روی مبل پرت کرد و بی توجه به او که همانجا ایستاده بود به اتاق رفت تا شلوار راحتی اش را به پا کند.
بعد از چند دقیقه که از اتاق بیرون آمد کنترل تلویزیون را برداشت و گفت: نهار چی داریم؟
صدای زن از ته چاه بیرون میآمد: قورمه سبزی!
و با شانه های خمیده به آشپزخانه رفت. بعد بی اختیار بیرون آمد و رفت به سمت آینه. نگاهی به خودش انداخت و آهی کشید. دوباره موهایش را بالای سر گوجه ای کرد.
سفره را که چید به اتاق رفت. کمی روی تخت نشست.
وقتی بیرون آمد همسرش غذایش را خورده بود و گوشه ای دراز کشیده بود و چرت میزد.
بدون اینکه لب به غذا بزند سفره را جمع کرد و دوباره به اتاق برگشت حالا می فهمید. چرا این قدر به نظر خودش پیر شده بود.
به اتاق رفت و روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد. نور کمرنگی از لای پرده روی فرش افتاده بود. سرش را روی زانو گذاشت و تمام عمر خودش را مرور کرد. صدای تلویزیون از هال میآمد؛ خندهی مصنوعیِ یک برنامهی طنز.
این شخصی که در این اتاق مچاله شده بود قطعا خودش نبود
دوباره بلند شد و به سمت آینه رفت. نور سفیدِ چراغ روی صورتش افتاد. تصمیم خودش را گرفته بود. نفسی عمیق کشید و موهایش را باز کرد؛ موها آرام روی شانههایش ریخت.
به آشپزخانه برگشت. شعلهی گاز را روشن کرد و غذا را دوباره گرم کرد. بوی قورمهسبزی در خانه پیچید. سفره را برای خودش چید. وقتی بشقاب را با ولع خورد و ظرفها را جمع کرد، همسرش با تعجب او را نگاه میکرد.
بدون توجه به او دوباره سمت آینه رفت. رژ پررنگی به لب زد. صدای موسیقی را بلند کرد؛ ضربِ موسیقی در خانه پیچید.
بعد به اتاق رفت و در را بست.
موسیقی از پشت در میآمد.
و او آنجا شروع به رقصیدن کرد.
با هر چرخش، موهایش دور صورتش میچرخیدند. سایهاش روی دیوار میرقصید.
با هر چرخش خودش را رهاتر میدید.
شوهرش با کلی سوال به سمت در آمد. ولی وقتی در را باز کرد او ایستاد. نمیخواست کسی نگاهش کند که تا به امروز به او بیتوجه بوده. شوهرش با حالتی مسخره آمیز پرسید: عقلت سر جاشه؟
زن در حالی که آرام در را میبست گفت: «آره.»
به داخل اتاق برگشت و زیر لب گفت: «آره… تازه عقلم برگشته سر جاش.»
کفشهای پاشنهدارش را از پا درآورد. صدای تق کوتاهی روی کف اتاق پیچید.
لحظهای به لباسش نگاه کرد. نمیخواست دوباره همان لباس راحتیهای کج و کوله را بپوشد، اما با این لباسها هم نمیشد ظرف شست.
در کمد را باز کرد. میان لباسها گشت. بلوز و شلوار نسبتاً تازهای به رنگ لیمویی بیرون کشید و پوشید. کفش روفرشیای را که مخصوص مهمانی خریده بود از جعبه درآورد و پا کرد.
از اتاق بیرون آمد.
مرد هنوز همانجا ایستاده بود؛ مات و مبهوت. نگاهش از موهای باز زن شروع شد و تا کفشهای روفرشی پایین آمد.
گفت: «برای این ناراحت شدی که نگفتم چقدر خوشگلی و این حرفا؟ من آخه خسته بودم…»
زن میان حرفش گفت: «پس میدونستی چی میخوام.»
مکثی کرد.
نیشخندی زد.
«دیگه مهم نیست.»
سرش را بالا گرفت و به سمت آشپزخانه رفت. نور زرد آشپزخانه روی بلوز لیموییاش افتاد.
مرد چند لحظه همانطور ایستاد. بعد اخم کرد و گفت: «به درک که مهم نیست! منو باش، میخوام دل خانومو به دست بیارم… میمون هرچی زشتتر اداش بیشتر.»
خودش را روی مبل انداخت.
زن شیر آب را باز کرد. صدای آب در سینک پیچید. لحظهای سرش را بالا آورد و در شیشهی پنجره به انعکاس صورت خودش نگاه کرد.
گوشهی لبش بالا رفت.
مرد کلافه شده بود. چند لحظه کانالها را عوض کرد. بعد انگار فکری به سرش زده باشد، ناگهان بلند شد. کتش را از روی جالباسی برداشت و پوشید.
گفت: «من حوصلهم سر رفت. میرم یه دوری بزنم.»
لبخند کجی زد و دم در ایستاد. دستش روی دستگیره ماند. منتظر واکنش زن شد.
رها کنار سینک ایستاده بود. آب با صدای یکنواخت روی ظرفها میریخت. بدون اینکه برگردد نگاهش کند، فقط شانهای بالا انداخت و بشقاب را زیر آب چرخاند.
مرد چند ثانیه همانطور ایستاد.
زن کف روی بشقاب را با اسفنج پاک کرد، آن را در آب فرو برد و کنار بقیه گذاشت.
در دلش گفت: هیچوقت نبودی… الان هم نباش.
و به شستن ظرفها ادامه داد.
مرد عصبانی در را کوبید و رفت.
رها بعد از شستن ظرفها به خانه نگاهی انداخت. دلش می خواست او هم می رفت بیرون و کمی دور می زد ولی می دانست که مسعود منتظر همین فرصت است. ذهنش را به کار انداخت قبلا چه کارهایی به من لذت می داد؟
نقاشی!!!
همین فکر کلی به او انرژی داد ولی دفتر بی خط نداشت. مداد هم نداشت. خودکاری به دست گرفت و در سررسیدی که لیست مایحتاج را در آن می نوشت شروع به نقاشی کرد. یک روباه را با تمام جزئیاتی که میتوانست کشید. یکی دو ساعتی با آن روباه مشغول بود و وقتی کارش تمام شد دفتر را باز گذاشت تا هر لحظه نگاهی به آن بیاندازد. در همین لحظه همسرش دوباره به خانه برگشت.
از دور زدن بی هدف زیر آفتاب خسته شده بود.
پکر وارد خانه شد. سلامی داد و روی مبل نشست. نگاهش بیآنکه عجلهای داشته باشد از سر تا پای همسرش گذشت. رها سرگرم کار خودش بود.
نور زرد لامپ آشپزخانه روی بلوز لیموییاش افتاده بود و موهای بازش روی شانهها پخش شده بود. صدای آرام برخورد ظرفها از آشپزخانه میآمد.
با این حال، چیزی در صورتش بود؛ شوری کمجان اما زنده، مثل نوری که زیر خاکستر مانده باشد.
مسعود لحظهای همانطور نگاهش کرد. این حالت را جایی دیده بود؛ سالهای خیلی دورتر. اوایل زندگیشان. نگاهش از رها جدا شد و به جایی نامعلوم در اتاق افتاد.
به خودش فکر کرد. به سالهایی که پشت سر هم گذشته بودند. سالهایی که سعی کرده بود کاری کند که جایی برای غر زدن باقی نماند. دستهایش را روی زانوهایش گذاشت. خستگی در شانههایش نشسته بود.
از این همه کار کردن خسته بود. دوباره سر بلند کرد و به رها نگاه کرد.
عجیب دلتنگش بود.
دلتنگی مثل جرقهای کوتاه از سینهاش گذشت؛ و بلافاصله چیزی در وجودش سفت شد.
با خودش گفت: همینه دیگه… زنها همینطوریان… سالها به جونت غر میزنن و بعدش یادشون میره که توام هستی… ببین الان چقدر با خودش خوشه… انگار نه انگار که من اینجا نشستم، تازه از بیرون اومدم… فکش را کمی جابهجا کرد. نگاهش را از زمین کند و دوباره به رها دوخت. صدایش را صاف کرد:«خانم… یه چایی به من میدی؟»
رها سرش را برگرداند. نگاهی کوتاه به او انداخت؛ لبخندی روی صورتش بود، همان لبخندی که انگار از جایی جدا نمیشد.
گفت: «باشه.»
کتری آرام قل میزد. رها استکان باریکی برداشت، چای خوشرنگی ریخت. رنگ کهربایی زیر نور آشپزخانه برق زد.
استکان را گذاشت جلوی مسعود. بخار نرم و پیچانی از دهانهاش بالا رفت.
برای خودش هم چای ریخت. استکان را برداشت و بیآنکه چیزی بگوید، به سمت اتاق رفت. صدای قدمهایش روی سرامیک کوتاه و منظم بود.
در اتاق نیمهباز ماند.
مسعود روی مبل کمی فرو رفت. نگاهش به استکان چای ماند؛ بخار آرامآرام نازکتر میشد. انتظار داشت کنار او بنشیند و بپرسد: «کجا رفتی؟ چرا منو نبردی؟ پاشو منم ببر بیرون…»
در ذهنش تصویر کوتاهی گذشت؛ کنار هم از در بیرون میروند. هوای عصر. شاید چراغهای شهر. شاید هم شام در رستوران.
صدای برخورد قاشق با نعلبکی از اتاق آمد.
مسعود سرش را بالا گرفت.
رها انگار حوصلهی او را نداشت. رها در اتاق نشسته بود و برای خودش نقشه میکشید. فردا میرم یک دفتر نقاشی میخرم… با چند تا مداد رنگی… از همین فکر ساده خوشحال شد. لبخندی گوشهی لبش نشست.
سرش را کمی کج کرد و لبخندش را در آینه نگاه کرد؛ چند لحظه همانطور ماند و بعد آرام سر تکان داد، انگار آن را پسندیده باشد. نگاهش از آینه پایین آمد و روی لباسهایش لغزید. چای را که تمام کرد هنوز تا وقت شام کمی مانده بود. بلند شد، حولهای برداشت و به سمت حمام رفت. نمیخواست بوی عرق و پیاز داغ بدهد. صدای آب حمام در خانه پیچید. بخار گرم روی آینه نشست. وقتی بیرون آمد، با حوصله جلوی آینه ایستاد.
موهایش را آرام با حوله خشک کرد، بعد سشوار را روشن کرد. صدای یک نواخت سشوار در اتاق پیچید و موها کمکم حالت گرفتند. بعد کمی آرایش ملایم کرد. لباسهای بهتری پوشید. کفشهای پاشنهبلند را هم از کمد بیرون آورد و پوشید. وقتی کارش تمام شد، وقت شام رسیده بود. به آشپزخانه رفت.
چراغ بالای میز روشن بود. بشقابها را یکییکی روی میز گذاشت.
قاشقها آرام کنار بشقابها قرار گرفتند.
بعد نگاهی به مسعود انداخت.
مسعود بیسر و صدا نشسته بود و نگاهش میکرد.
رها با سر اشارهای کرد.
گفت: «بیا… شام.»
مسعود بلند شد.
چیزی در سینهاش فشرده بود.
با خودش فکر میکرد چرا رها اینطور شده. هر قدمی که به میز نزدیکتر میشد، فکری تازه از ذهنش میگذشت.
نکنه از من خسته شده…
نکنه میخواد بذاره بره…
عرق سردی پشت گردنش نشست.
فکرِ از دست دادن رها مثل سایهای سنگین روی دلش افتاد.
رها اما سرگرم خودش بود.
غذا کشید. عطر سبزی و لیمو در فضا پیچید.
با ولع شروع به خوردن کرد.
خیلی وقت بود غذا خوردن اینقدر برایش لذتبخش نبود.
قاشق را آرام اما پیدرپی برمیداشت.
طعم را میچشید، میبلعید، دوباره برمیداشت.
همیشه از چاقی میترسید؛ از شکم، از پهلو.
اما امروز انگار بدنش همانطور که هست، برایش کافی بود.
بعد از مدتها رژیمش را شکسته بود و بیعجله، با آرامش غذا میخورد.
آنسوی میز، مسعود نمیدانست چه میخورد.
قاشقش چند بار نیمهراه ماند.
فکرش جای دیگری بود.
چشم از رها برنمیداشت.
این چشمها همانهایی بودند که سالها پیش او را زمینگیر کرده بودند. هنوز هم همان گیرایی را داشتند.
نور چراغ روی مردمکهایش میافتاد و برق کوتاهی در آن میدوید.
با خودش فکر کرد رها با این چشمها میتواند هر که را بخواهد، به دست بیاورد.
تپش قلبش تندتر شد.
چیزی بین ترس و خشم در سینهاش بالا آمد.
بیاختیار مشت دستش زیر میز گره شد.
در دلش گفت: هر کس به زن من نگاه کنه، چشماش رو از کاسه درمیارم.
دوباره به رها نگاه کرد.
گلویش خشک شده بود.
منومن کرد و بالاخره، انگار صدا از ته چاهی بالا بیاید، گفت: «چقدر خوشگل شدی؟»
رها سرش را بالا آورد.
نگاهی کوتاه به او انداخت و بی فکر ادامه داد: «خبریه؟»
کلمه در هوا ماند.
مسعود همان لحظه فهمید.
پلک زد.
نباید این را میگفت.
نگاهش به بشقابش افتاد.
در دلش به خودش ناسزا گفت.
رها لبخند کمرنگی زد و گفت: «مرسی… نه، چه خبری؟»
اما نگاهش به صورت مسعود نرسید.
فقط بشقابش را دید. غذا در بشقاب مانده بود.
بیشتر از نصفش هنوز دست نخورده به نظر میرسید و بخاری هم از آن بلند نمیشد.
رها خواست بپرسد: «چرا نمیخوری؟ دوست نداری؟»
اما منصرف شد. حوصلهی حرفهای مسعود را نداشت.
حتم داشت باز چیزی میگوید؛ اینکه شور شده، یا بینمک است، یا از غذایی به این خوشمزگی بیخودی ایراد میگیرد.
در دلش گفت: میخوای بخور، نمیخوای نخور… به جهنم.
کمرش را به پشتی صندلی چسباند، بعد دوباره صاف نشست و قاشق را برداشت.
به خوردن ادامه داد.
اما دیگر آن مزه، آن لذتِ چند دقیقهی پیش، زیر زبانش بر نمیگشت.
غذا که تمام شد، رها با حرص از سرِ میز بلند شد و زیر لب غر زد: «چرا این مسعود همیشه میتونه حالمو بگیره…»
مسعود این را شنید. فکر کرد لابد به خاطر همان حرفِ نابهجا بوده. بلند شد و کمک کرد رها میز را جمع کند.
بعد گفت: «من ظرفها رو میشورم.»
رها تقریباً خشکش زد.
همه میدانستند مسعود از کارهای خانه بدش میآید. اما یک لحظه بعد، چیزی به ذهنش رسید:
اهان… حتماً چون لباسم خراب نشه. چون مجبورِ بعدش دوباره برام لباس بخره…
شانهای بالا انداخت و فقط گفت: «مرسی.»
و برگشت به اتاق.
کفشهای پاشنهبلند پایش را زده بودند.
کمی روی تخت نشست.
بعد با خودش گفت: یعنی قراره از این به بعد خودمو توی این اتاق حبس کنم؟
کفشها را درآورد و همان دمپاییها را دوباره پوشید.
بعد نگاه کرد؛ به لباسش نمیآمد.
آنها را هم درآورد.
پا برهنه، چند قدم آرام راه رفت.
پ اهای خودش بهتر بودند از هر کفشی.
از اتاق بیرون آمد و به پذیرایی برگشت.
کنترل تلویزیون را برداشت.
چند وقت بود یک فیلم را کنار گذاشته بود تا سرِ وقت ببیند.
آن را پلی کرد و رفت تا قبل از تمام شدن تیتراژ، خوراکی و چای بیاورد.
بدون فکر، طبق عادت، از هر چیز دو تا آورد.
مسعود خوشحال شد.
این را دعوتی برای فیلم دیدن حساب کرد.
ظرفها که تمام شد، خواست به سمت او برود؛ اما نگاهی به خودش انداخت.
شلخته و کثیف بود و اصلاً به این زن جور نبود.
فکری به ذهنش رسید.
گفت: «فیلم رو نگه دار، من یه دوش بگیرم بیام.»
رها دلخور، لبهایش را کج کرد: «بعداً برو.»
مسعود خندید: «دوست داری با بوی عرقم فیلم ببینی؟»
رها هم خندهاش گرفت.
گفت: «نه… برو. زود بیای ها.»
مسعود زود دوش گرفت و بیرون آمد.
کمد را گشت و یکی از لباسهای قدیمیاش را پیدا کرد؛
یک پیراهنِ آستینحلقهای.
لبخندی روی لبش نشست.
قبلاً با همین چیزها دلِ رها را میبرد.
کمی عطر زد و شانهای در موهای خیسش کشید. حالا آماده بود.
رفت و کنار رها نشست. حالا به هم میآمدند.
رها وقتی او را دید، با لذت نگاهش کرد.
در دلش گفت: چه عجب؟
مسعود نگاهِ تحسینآمیز رها را گرفت و گفت: «چطور شدم؟»
رها لبخند شیرینی زد و با شیطنت گفت: «ای… بدک نیست.»
و بعد به پهنای صورت خندید.
مسعود هم از این شیطنتِ بیهوا خندید.
کمی به سمتش خم شد، ضربهای خیلی آرام به او زد و گفت: «که بدک نشدم، هان؟»
فضا خوب شده بود.
کنار هم فیلم دیدند، چای خوردند و تخمه شکستند.
اما از میانههای فیلم به بعد، دیگر هیچ کدام حواسشان به آن نبود.
رها و مسعود گرمِ حرف شده بودند.
از هر دری میگفتند.
بعد از مدتی، وقتی دیدند صدای فیلم زیادی است، تلویزیون را خاموش کردند.
به اندازهی سالها دلتنگِ هم بودند.
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 441346 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.