سعیده پیرایش
ساغر مشتاقانه او را نگاه کرد و لبخند زد: بفرما.
– راستش منو احسان فرستاده برای اینکه باهات دوست بشم تا بتونه تو رو برای دوستش خواستگاری بکنه.
ساغر بی اختیار خندید. این همان چیزی بود که لازم داشت.
حتی اگر این خواستگاری در همین حد هم می ماند می توانست محرک خوبی برای شهاب باشد؛ پس پرسید: کدوم دوستش؟ چیکاره س؟
نازنین که توقع چنین اشتیاقی را نداشت متعجب گفت: کمال، مغازه داره وسایل مربوط به موتور سیکلت می فروشه.
همین اطلاعات برای ساغر کافی بود. پس با خنده موضوع را از خواستگار برگرداند و به مسائل روزمره پرداخت. از زندگی جدیدی که نازنین شروع کرده بود پرسید و با خنده و شوخی بقیه بعد از ظهر را گذراند. وقتی با نازنین خداحافظی کرد ذهنش کاملا متلاطم بود.
از در کافه که بیرون آمد، تصمیم گرفت تا خانه پیاده برود. باید قدم های بعدی اش را به دقت بررسی و آماده می کرد. او دقیقا می دانست که اولین قدم برخورد با سیما و گفتن مساله ی خواستگاری بود. باید به داستانی که می خواهد به سیما انتقال دهد فکر می کرد و آن را دقیق و حسابشده آماده می کرد. البته برای این کار چند روز فرصت داشت و از تمام این فرصت به نحو احسن استفاده کرد. داستانی به شدت رمانتیک و جالب برای سیما تعریف کرد که چطور با کمال آشنا شده و چطور او عاشقش شده و چطور از او خواستگاری کرده است. او هر قطعه را در جای خود قرار داده بود جا را برای خیالپردازی های سیما هم باز بگذراد. سیما حتما یک کلاغ چهل کلاغ می کرد و ماجرا را بسیار بیشتر از چیزی که او پرورانده بود به خورد شهاب می داد. به این ترتیب فیتیله ی خشم شهاب روشن می شد و او باید منتظر انفجار می ماند.
در حالی که به شدت به فکر فرو رفته بود، تلفن زنگ زد؛ محمد بود که با پدرش به گردش رفته بود: سلام مامان!
– سلام عزیزم
– کجایی مامان؟ من دارم برمیگردم خونه
– عزیزم منم با دوستم اومده بودم بیرون. بذار وقتی رسیدم خونه زنگ می زنم بعدش تو بیا خب؟
– باشه مامان.
قدم به قدم مسیر تا خانه را به چیزهایی که باید می گفت فکر کرد و حتی بعضی لحظات متوجه شد که بی صدا آنها را بیان می کند. وقتی به خانه رسید خسته و کوفته بود ولی قالب اصلی داستانش را آماده کرده بود.
جمعه برای این که بتواند با سیما راحت باشد محمد را به مادرش سپرد. کنار میدان، همان جای همیشگی، قرار گذاشته بودند. وقتی رسید، سیما چند دقیقه ای، منتظرش ایستاده بود. معذرت خواهی کرد و قبل از هر چیز تصمیم گرفتند که به کدام طرف برای پیاده روی بروند. وقتی مقصد را تعیین کردند راه افتادند. ساغر مثل همیشه شروع کننده ی صحبت بود: خب سیما جون! چه خبرا؟ نیستی چند وقته؟
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 422348 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.