تاوانِ نجابت
بوی اسپند مخلوط با نمِ باران صبحگاهی و بنزینِ نیمسوختهی سرویسهای مدرسه، راه گلویش را میبست. حیاط مدرسه قیلوقالِ غریبی بود؛ دویدنهای بیهدف بچهها، جیغهای شادمانه، مقنعههای کج و کوله، و مادرانی که با عجله بند کفش فرزندانشان را سفت میکردند. در میان این همه هیاهو، مینا مثل یک مجسمهی سنگی، دست کوچک و سردِ «پرهام» را در دستش فشرد.
سعیده پیرایش
بوی اسپند مخلوط با نمِ باران صبحگاهی و بنزینِ نیمسوختهی سرویسهای مدرسه، راه گلویش را میبست. حیاط مدرسه قیلوقالِ غریبی بود؛ دویدنهای بیهدف بچهها، جیغهای شادمانه، مقنعههای کج و کوله، و مادرانی که با عجله بند کفش فرزندانشان را سفت میکردند. در میان این همه هیاهو، مینا مثل یک مجسمهی سنگی، دست کوچک و سردِ «پرهام» را در دستش فشرد.
جانش به لبش رسیده بود. سالها تحمل مردی که مفهوم «مسئولیت» در ذهنش مثل خطوط مبهم یک نقشهی پاکشده بود، رمقی برایش نگذاشته بود. جسمش سنگینی میکرد؛ از آن سردردهای همیشگی که از پشت گردن شروع میشد و تا شقیقهاش میدوید، امانش را بریده بود. با این حال، تمام راه تلاش کرده بود لبخند بزند تا پرهام استرسِ مدرسهی جدید را نگیرد. پرهام با آن کیفکاپشنِ نو و کولهپشتیِ آبی که هنوز بوی نویی میداد، مدام با انگشتانش بازی میکرد و به دیوارهای آجریِ مدرسه خیره شده بود.
قرار بود همه چیز سادهتر شود. دو ماه پیش، بعد از جنگودعواهای بیشمار، شوهرش پذیرفته بود که کار انتقال پرونده و ثبتنام پرهام را انجام دهد تا مینا با مسیر نزدیکتر این مدرسه، بتواند به کارهای هر دو کودک برسد. مرد بالاخره بعد از هفتهها امروز و فردا کردن، رفته بود؛ اما فقط پرونده را از مدرسهی قبلی گرفته بود، همین. پرونده را گرفته بود و بعد، همهچیز را میان شلوغیهای روزمرهاش گم کرده بود، بیآنکه به سرنوشتِ سال تحصیلیِ پسرش فکر کند.
مدیر دفتر، عینک ته استکانیاش را روی بینیاش جابهجا کرد. صدای ورق خوردنِ زونکنِ ثبتنام، در پسزمینهی صدای هیاهوی حیاط، روی مغز مینا سوهان میکشید.
مدیر سرش را بالا آورد، نگاهی به چشمهای نگران پرهام انداخت و بعد رو به مینا گفت: «خانم… ما اصلاً این دانشآموز رو در سیستم سناد ثبت نکردیم. ظرفیت کلاسهای ما هم کاملاً پره. اصلاً پروندهای به دست ما نرسیده.»
در یک ثانیه، انگار تمام صداهای حیاط مدرسه خاموش شد. صدای خندهی بچهها جایش را به یک سوت ممتد در گوش مینا داد. یک سطل آب یخ، نه، یک سطل آب منجمد رویش ریختند. قلبش در سینه فرو ریخت و بلافاصله داغ شد. به دستِ پرهام نگاه کرد که حالا محکمتر انگشتان او را فشار میداد؛ پسرک حس کرده بود که اتفاق بدی افتاده و چشمهایش از ترس دودو میزد.
این تیر آخر بود؛ تیر خلاصی که به پیکر در حال احتضار زندگی مشترکشان شلیک شد. پروندهی بچهاش مثل برگِ خزان، بیصاحب رها شده بود، درست مثل خودِ مینا در آن زندگی.
از درگاه آهنی و سرد مدرسه بیرون آمدند. پیادهرو شلوغ بود، اما مینا میان رفتوآمد آدمها سرگردان ایستاده بود و پاهایش فرمان نمیگرفتند. نمیدانست چه کند، به کدام سمت برود یا چطور این فاجعه را جمع کند. در همین حین، سنگینیِ نگاهی را روی خودش حس کرد. سرش را پایین آورد. پرهام با چشمهای درشت و ترسیدهاش به او زال زده بود. لبهای کوچکش لرزید و با صدایی که به زور شنیده میشد پرسید: «مامان… یعنی من امسال نرم مدرسه؟ آخه دوستام سال بعد میرن سوم، من میمونم تو کلاس دوم… تنها؟»
حلقه زدن اشک را در چشمان معصوم پسرش دید و خنجری در دلش فرو رفت. مینا چند قدمی بیهدف به سمت بالای خیابان رفت، ایستاد، و دوباره مسیر آمده را برگشت. مغزش قفل شده بود؛ هیچ فکری، هیچ راهحلی در آن فضای مهآلود ذهنش جرقه نمیزد.
بعد از چند ثانیه سرگیجه و گیجی، با دستهایی که کمی میلرزیدند گوشی را از کیفش بیرون کشید. شمارهی او را گرفت. بوق نخورد؛ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش بود. مینا پوزخند تلخی زد. مردِ زندگیاش خود میدانست چه دسته گلی آب داده و طبق معمول، گوشی را از دسترس خارج کرده بود؛ یک راه حل موقتی و بزدلانه برای اینکه دستکم یک روزِ دیگر را بدون پذیرفتنِ مسئولیت خرابکاریاش سپری کند و وقتِ دیگران را به بازی بگیرد.
مینا ده بار پشتسرهم شمارهاش را گرفت. بیفایده بود. ناامید و عصبی، شروع کرد به بالا و پایین کردن لیست مخاطبان گوشی. به دنبال نامی میگشت که نخی، رابطی یا دسترسیای به شوهرش داشته باشد. بالاخره انگشتش روی یک نام ایستاد: «آقای پاشایی».
یادش آمد این شماره را ماهها پیش، پنهانی و محض احتیاط از روی گوشی همسرش برداشته و ذخیره کرده بود؛ برای روزی مثل امروز که میدانست بالاخره یک روز فرا میرسد.
دکمهی تماس را فشرد. صدای بوقهای ممتد در گوشش میپیچید تا اینکه پاشایی گوشی را برداشت. مینا تمام توان و غرورش را در گلویش جمع کرد تا صدای لرزان و عصبانیاش پشت گوشی فاش نشود. سعی کرد مؤدب و شمرده حرف بزند، اما هرچه جلوتر رفت، سیلِ خشمِ انباشته شدهاش سدِ خودداریاش را شکست. جملات آخر را ناخواسته با فریادی از ته گلو به گوشی کوبید: «بهش بگین زود بیاد تکلیف این بچه رو مشخص کنه وگرنه دیگه حق نداره پاشو بذاره تو این خونه!»
دکمهی قطع تماس را زد. نفسنفس میزد. با تمام حرص و دردی که در رگهایش میدوید، دست پرهام را محکم در دستش گرفت. نگاهش را از پسرک دزدید تا اشکهایش را نبیند و با لحنی که سعی میکرد مطمئن به نظر برسد، گفت: «نگران نباش مامان… الان بابات میاد درستش میکنه. میاد ثبتنامت میکنه.»
و بعد راه افتاد. بدون اینکه به پشت سر نگاه کند، با قدمهای تند به سمت خانه میرفت و جثهی کوچک پرهام را هم در پیادهرو، به دنبال خودش میکشید.
مرد فقط چند دقیقه بعد از تماس از راه رسید؛ آنقدر زود که معلوم بود تمام این مدت در دسترس بوده و فقط خودش را پنهان کرده بود.
صدای بوق ماشینش از کوچه بلند شد، اما از ماشین پیاده نشد. حتی زحمت بالا آمدن از پلهها را هم به خودش نداد. از پایین ساختمان، با صدایی بلند و طلبکار، پرهام را صدا زد: «پرهام! کیفتو بردار، بیا پایین!»
مینا کنار در ایستاده بود و به این صحنه نگاه میکرد؛ بیحرف، بیحرکت، با صورتی که از خشم داغ شده بود. پرهام با شتاب کیفش را برداشت و دوید پایین. مرد او را مستقیم به مدرسه برد. بعدتر معلوم شد آنقدر پیش مدیر و معاون، با خواهش و اصرار و التماس حرف زده تا بالاخره دلشان سوخته و پسرک را ثبتنام کرده بودند.
کارِ ناتمامی را که خودش خراب کرده بود، با خواری و التماس سرهم کرده بود؛ اما حتی همان را هم نتوانسته بود با یک عذرخواهی ساده همراه کند.
بعد از آن، مستقیم به محل کارش برگشته بود. برای نهار نیامد. برای شام هم نیامد. شب هم برنگشت. روز بعد هم نیامد. دو روز بعد هم نه.
خانه، با آن دو بچه و سکوتِ کشدارش، روی دوش مینا سنگینی میکرد، اما این بار آن سکوت برایش غریبه نبود. او خوب این بازی را میشناخت. مرد طبق معمول قهر کرده بود، خودش را کنار کشیده بود و منتظر مانده بود که مینا نرم شود، به تکاپو بیفتد، پیدایش کند، دنبالش برود و آخر سر بابت تلفن زدن به همکارش هم از او عذرخواهی کند؛ انگار نه انگار که این او بوده که بچهاش را بیمدرسه وسط خیابان رها کرده بود. اما این بار چیزی عوض شده بود.
مینا در آن دو سه روز، میان جمع کردن سفرهی بچهها، شستن لیوانهای کوچکشان، مرتب کردن لباس مدرسه و گوش دادن به نفسهای آرامشان در خواب، به نتیجهای رسیده بود که دیگر راه برگشتی نداشت.
زندگی با این مرد فقط زندگی خودش را فرسوده نکرده بود؛ داشت آرامآرام به جانِ بچههایش هم میافتاد. بیمسئولیتی، فرار، تنبیه با غیبت، و این ناامنیِ همیشگی، چیزی نبود که بشود اسمش را زندگی گذاشت. باید بچههایش را نجات میداد.
حتی اگر به قیمت بههم خوردن همهچیز تمام میشد.
برای همین یکبار دیگر تلفن را برداشت. شمارهی آقای پاشایی را گرفت. این بار صدایش لرزش دفعهی قبل را نداشت. خسته بود، اما قاطع.
وقتی پاشایی جواب داد مینا بیمقدمه گفت: «لطفاً بهش برسونید برگرده خونه. بگید من دارم بچهها رو میذارم و میرم خونهی پدرم.» جمله را که گفت، سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
مینا گوشی را از گوشش کمی دور کرد. احساس کرد بعد از مدتها، برای اولین بار کلمهای را تا آخرِ معناش گفته است.
گوشی را که قطع کرد، انگار توان پاهایش هم رفت. روی مبلِ کهنه آوار شد. چند ثانیه به نقطهای نامعلوم روی فرش خیره ماند، بعد چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید تا جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد. صدا زد: «پروانه… پرهام… بیاید مامان.»
بچهها با همان بیخیالیِ شیرین کودکانه دویدند و خودشان را در آغوش او انداختند. مینا دستهایش را دور هر دوی آنها حلقه کرد. سر پرهام را به سینهاش چسباند و با دست دیگر، موهای پروانه را نوازش کرد. بوی تنشان، بوی صابون و آفتاب، ریههایش را پر کرد. قلبش به دیوارهی سینهاش میکوبید؛ آنقدر تند و بیقرار که میترسید بچهها هم صدایش را بشنوند.
باید حرف میزد. باید کلماتی پیدا میکرد تا دنیای کوچک آنها را بدون اینکه کاملاً ویران کند، برای طوفانی که در راه بود آماده سازد. تصمیم، مثل کوهی از سرب روی شانههایش سنگینی میکرد. میدانست تحمل این آوار برای پرهام خیلی سختتر است؛ او هنوز آنقدر کوچک بود که مفهوم قهر و آشتی را در اسباببازیهایش جستوجو میکرد. پروانه اما با اینکه بزرگتر بود و از چشمهای نگرانش پیدا بود که خیلی چیزها را میفهمد، باز هم فقط یک بچه بود؛ بچهای که سهمش از دنیا آرامش بود، نه پا به پا دویدن در راهروهای سرد دادگاه و تنشهای بیپایان بزرگترها.
همانطور که بچهها را سفت در آغوشش فشار میداد، موجی از تردید و دودلی به دلش سرریز شد. انگار تمام قاطعیت چند لحظه پیش با هرمِ نفسهای بچهها روی گردنش، ذوب شد و رفت.با خودش فکر کرد: «نکنه دارم اشتباه میکنم؟ نکنه خودخواهم؟ شاید باید باز هم تحمل کنم… به خاطر اینها…»
دستهایش کمی شل شد. نگاهش سر خورد روی صورت معصوم پرهام که بیخبر از همه دنیا، سرش را روی زانوی او گذاشته بود. چطور میتوانست این آرامشِ شکننده را از آنها بگیرد؟ شاید ماندن و سوختن، راحتتر از رفتن و جنگیدن بود.
پروانه سرش را از روی سینهی مینا بلند کرد. توی چشمهای تیره و نگرانش، ترسی بزرگ دودو میزد. با صدایی که نگرانِ شنیدن جواب بود، پرسید: «مامان… تو ما رو ول میکنی میری؟»
مینا در میان آنهمه تلخی، بیاختیار خندهاش گرفت؛ خندهای کوتاه و ناباورانه به این فکر خام و کودکانه. صورت پروانه را قاب گرفت و گفت: «من؟ مگه میتونم شماها رو ول کنم؟ مگه آدم نفس کشیدنِ خودشو ول میکنه؟»
پرهام که انگار تمام این مدت گوش تیز کرده بود، با اضطرابِ دو چندان وسط حرفشان پرید: «پس چرا پشت تلفن گفتی ما رو میذاری و میری؟»
مینا نفسش را حبس کرد. از روی مبل پایین آمد، روی فرش و روبهروی بچهها روی زمین نشست. دستهای کوچک پرهام را گرفت و او را کنار خودش نشاند. پروانه هم خودش را جلوتر کشید. مینا کلماتش را روی ترازو گذاشت؛ باید حرفی میزد که نه دروغ باشد و نه دنیای بچهها را ویران کند. یک عمر جانکنده بود، به هر دری زده بود و سد شده بود تا بچهها بویی از فقرِ عاطفی و بیمسئولیتی پدرشان نبرند.
چقدر سخت بود حالا فرو ریختن آن سد؛ چقدر سخت بود اعتراف به اینکه قهرمانِ کوچکِ خانهشان، شیشهی عمر این زندگی را شکسته است.
بغضِ سمجی گلویش را چنگ میزد. نفس عمیقی کشید تا آن را به زور قورت دهد. نگاهی به هر دوی آنها انداخت و بالاخره قفل سکوت را شکست: «عزیزای من… شما خودتون دارید میبینید باباتون چطور آدمیه، مگه نه؟ دیدید که حتی کار ثبتنام پرهام رو هم انجام نداده بود و الکی گفت تموم شده؟»
سکوت بچهها نشان میداد که حقیقت را لمس کردهاند. مینا ادامه داد: «ما باید برای یه مدتی از اینجا بریم. باباتون نیاز داره یکم تنها بمونه. اگه اونقدر که ادعا میکنه ما رو دوست داشته باشه، این تنهایی براش یه تنبیه میشه؛ به خودش میاد و میاد دنبالمون. وگرنه…»
جملهاش نیمهکاره ماند. پرهام که انگار از بخش اول حرفهای مادرش ترسیده بود، دستپاچه و با صدایی لرزان پرسید: «ولی… ولی تو داری تنهایی میری! ما رو که با خودت نمیبری؟»
مینا دلش ریش شد. دستش را روی موهای نرم پسرک کشید، او را به خودش نزدیک کرد و با لحنی آرام اما محکم گفت: «قشنگِ مامان، اگه من الان شماها رو با خودم ببرم، باباتون میاد خونهی آقاجون و دعوا راه میندازه. جنجال درست میکنه. باید شما اینجا بمونید تا خودش مجبور بشه با دستای خودش، شما رو بیاره پیش من. اینطوری خیلی بهتره.»
بچهها به هم نگاه کردند. تصمیم گرفته شده بود؛ تصمیمی تلخ، اما تنها راهِ باقیمانده برای نجاتشان.
پروانه که انگار بزرگتر از سنش میفهمید، نگاهش را به چشمهای سرخ و پر از غم مادر دوخت. تردیدِ بزرگی در صدایش دوید:
«مامان… اگه نیاره چی؟ اگه ما رو نیاره پیشت؟»
مینا تمام زورش را زد تا سدِ چشمهایش نشکند. لبخندِ کمرنگ و گرمی روی لبهایش نشاند، صورت دخترش را نوازش کرد و گفت:
«اگه شما رو پیش خودش نگه داره، مجبور میشه خودش ازتون مواظبت کنه. مجبوره یاد بگیره چطور براتون غذا درست کنه، چطور کاراتونو انجام بده. اینطوری رفتارش هم درست میشه و بعدش… من خودم بر میگردم.»
دروغِ شیرینی بود، اما بچهها به آن نیاز داشتند. انگار با این حرف، بار سنگینی از روی شانههای کوچکشان برداشته شد و خیالشان کمی آرام گرفت.
سپس، نوبت به سختترین بخش کار رسید؛ یک خداحافظی طولانی و کشدار. مینا هردوی آنها را طوری به سینهاش چسباند که انگار میخواست عطر و گرمای تنشان را برای روزهای سختِ پیشرو ذخیره کند. بعد از آن، سراغ کمد رفت. ساکِ دستیِ کهنهاش را برداشت و چند تکه از لباسهایش را با عجله درون آن چپاند؛ عجله داشت تا مبادا تردید دوباره به سراغش بیاید.
قبل از اینکه دستش را روی دستگیرهی در بگذارد، ایستاد. نگاهی به در و دیوار آن خانهی اجارهای انداخت؛ خانهای که دیوارهایش شاهدِ قسمتی از تنهایی، سکوت و بغضهای شبانهاش بودند. رو به پروانه کرد، چشمهایش را به نشانهی تاکید ریز کرد و با صدایی که سعی میکرد نلرزد گفت: «پروانه جان، همین که من از در رفتم بیرون، زنگ بزن به بابات و بگو. خب؟ بعدشم… یادتون نره چی بهتون گفتم؛ مواظب همدیگه باشید. هوای داداشتو داشته باش. اگه هر مشکلی، هر اتفاقی پیش اومد، فوراً به من زنگ بزنید… زودِ زود میام پیشتون، خب مامان؟»
هردو با چشمهای گرد شده سر تکان دادند. مینا یکبار دیگر هردوی آنها را بوسید، ساک را در دستش فشرد و پیش از آنکه جگرگوشههایش ریزش اشکهایش را ببینند، در را پشت سرش بست و قدم به پلههای تاریک ساختمان گذاشت.
اما ماجرا به همانجا ختم نشد.
مینا خیال کرده بود با رفتنش، سعید ناچار میشود برای اولین بار، وزنِ واقعیِ زندگی را روی شانههای خودش حس کند؛ خیال کرده بود اگر چند روز با دو بچه تنها بماند، شاید بفهمد مادر بودن و پدر بودن فقط اسم نیست، جان کندن است. اما باز هم اشتباه کرده بود.
خیلی زود، مادرشوهر و جاریاش پا به ماجرا گذاشتند. مثل همیشه، نه برای حل کردن مسئله، بلکه برای جمع کردن ظاهریِ آبرومند از خرابکاریهای سعید. آنها مسئولیت بچهها را به عهده گرفتند، دورشان را پر کردند، برایشان غذا پختند، لباس عوض کردند و شبها کنارشان خوابیدند تا مبادا خلأ مادر، دامنِ پسرشان را بگیرد.
و به این ترتیب، سعید یکبار دیگر از زیر بار مسئولیتی که باید به دوش میکشید، بیرون خزید؛ آزاد و سبک، همانطور که دلش میخواست، به رفتوآمدها و کارهای خودش رسید، بیآنکه سهمی از این درد به تنش بنشیند.
یک هفته گذشت، بعد دو هفته، بعد یک ماه.
و بعد، دو ماه تمام گذشت؛ دو ماهی که برای مینا اندازهی دو عمر کش آمد.
در تمام این مدت، از بچهها خبری نشد. نه صدای پرهام را شنید، نه صورت پروانه را دید. سعید برای آنکه فشار را بر مینا کامل کند، حتی راهِ تلفن را هم بسته بود. نمیگذاشت بچهها با مادرشان حرف بزنند. خوب میدانست که پاشنهی آشیل مینا نه خودش است، نه زندگی مشترک، نه حرف مردم؛ نقطه ضعفِ واقعی او فقط و فقط بچههایش هستند. برای همین دقیقاً همانجا ضربه میزد.
مینا در این دو ماه، میان دیوارهای خانهی پدری، هر روز کمی بیشتر آب شد.
باید همزمان از دو جبهه جان سالم به در میبرد: از یک طرف، دلتنگیِ وحشی و بیوقفهای که مثل حیوانی گرسنه هر شب به جانِ دلش میافتاد و خواب را از چشمهایش میربود؛
و از طرف دیگر، غر زدنها، نصیحتها، کنایهها و سرزنشهای اطرافیان که هرکدام به شکلی میخواستند شکستش را به رخ بکِشند. یکی میگفت زن باید بسازد. یکی میگفت مادر بچهاش را نمیگذارد و نمیرود. یکی آه میکشید و طوری نگاهش میکرد که انگار مقصرِ همهچیز خودش است.
و مینا، در میان این هیاهوی آزاردهنده، به اتاقی پناه میبرد، در را میبست و در تنهاییِ خودش، برای دلتنگیِ عظیمی که مثل سنگ روی سینهاش افتاده بود، بیصدا گریه میکرد.
گاهی شبها سرش را در بالش فرو میبرد تا صدای هقهقش به گوش کسی نرسد. گاهی چشمهایش را میبست و سعی میکرد بوی موهای بچهها را به یاد بیاورد؛ صدای خندههایشان، گرمای دستهای کوچکشان، شیطنتهای پرهام، نگاه فهمیده و زودرسِ پروانه…
اما هرچه بیشتر به آنها فکر میکرد، جای خالیشان در جانش عمیقتر دهان باز میکرد. با این حال، چیزی درون او هنوز نشکسته بود.زخمی بود، تنها بو د، زیر فشار بود، اما هنوز در عمقِ دلش جرقهای روشن مانده بود؛ جرقهای که آرام و سمج به او میگفت این پایانِ ماجرا نیست.
اما تقدیر همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد؛ تا اینکه بالاخره یک روز، ورق برگشت.
تب شدید و ناگهانی پرهامِ کوچولو، مثل طوفانی آرامشِ ساختگیِ خانهی سعید را به هم ریخت. پسرک در میان هذیانهای تب، بیامان گریه میکرد و فقط یک نام را صدا میزد: «مامان… مامان…»
نه نوازشهای عمه، نه سوپهای مادربزرگ و نه پرسه زدنهای کلافهی سعید، هیچکدام نتوانستند راهی به دلِ بیقرار و تنِ داغِ پسرک باز کنند. گریههای او تمامشدنی نبود.
چند دقیقهای از غروب آفتاب گذشته بود و تاریکی داشت چادرش را روی شهر پهن میکرد که صدای کوبیده شدن درِ خانه، سکوت خانهی پدرِ مینا را شکست. ثانیهای بعد، صدای مضطرب مادرِ مینا در راهرو پیچید: «مینا… مینا بدو! پرهام و پروانه اومدن!»
مینا نفهمید چطور پاهایش او را برداشتند. نفهمید از کجای خانه تا دم در را چطور دوید و پرواز کرد. فقط در را باز کرد و دو جثهی کوچک را دید که در چهارچوب در ایستادهاند. خودش را روی زمین انداخت و هردوی آنها را چنان به سینهاش چسباند که انگار میخواست آنها را در خودش حل کند. صورتِ تبدار و خیس از اشکِ پرهام را میبوسید و پروانه را که هقهق میکرد، زیر پر و بال خود میکشید. اشکهای مینا بیاختیار و سیلآسا روی موهای بچهها میریخت؛ اشکِ دو ماه دوری، دو ماه دلتنگی و فرسایش.
آن شب گذشت، اما بعد از آن روز، بچهها دیگر آن بچههای سابق نشدند. آنها انگار ارزشِ آغوش مادر را بعد از آن دوریِ تلخ فهمیده بودند. در تمام روزهای بعد، غیرقابلکنترل شده بودند؛ مدام بهانهی مینا را میگرفتند، با کوچکترین غیبتش جیغ میزدند و چسبیده بودند به دامن او. نگهداری از آنها برای خانوادهی سعید به یک کابوسِ بیوقفه تبدیل شده بود. تلاشی که برای دور نگه داشتن بچهها کرده بودند، با لجبازی و بیقراری معصومانهی بچهها شکست خورد. بالاخره تسلیم شدند و بچهها را برای همیشه به مینا تحویل دادند.
مینا نفس راحتی کشید. شبها بالاخره میتوانست با صدای نفسهای آرامِ هردو بچهاش در دو طرفش به خواب برود. خیالش راحت شده بود که کارِ سخت به پایان رسیده و حالا میتواند با آرامش برای آیندهشان تصمیم بگیرد.
اما این آرامش، آرامشِ قبل از طوفان بود.تنها چند روز بعد، تقهی در دوباره به صدا درآمد؛ اما این بار خبری از آغوش بچهها نبود. مامور پست پاکت سفیدی را به دست مینا داد.
یک ابلاغیه. دادخواست طلاق از طرف زوج.
سعید پیشدستی کرده بود. او که دیده بود سلاحِ گروگان گرفتن بچهها دیگر کارساز نیست، بازی را وارد مرحلهی جدید و بیرحمانهتری کرده بود تا مینا را در گوشهی رینگِ دادگاه به زانو درآورد.
ابلاغیهی طلاق، مثل آبی زلال روی تمام تردیدها ریخت.
تا پیش از آن روز، خانهی پدری مینا پر بود از پچپچهای مداوم دربارهی «حفظ آبرو»، «صبوری زن»، «سوختن و ساختن» و اینکه «بچهها پدر میخواهند». خانوادهاش مدام او را به ملایمت دعوت میکردند و ناخواسته، بارِ سنگینِ یک زندگی مشترکِ متلاشیشده را روی شانههای خستهی او سنگینتر میکردند. اما دیدنِ آن برگهی رسمی دادخواست، همهچیز را تغییر داد.
دیدنِ اینکه سعید، با تمام بیمسئولیتیهایش، اینچنین پیشدستی کرده و شمشیر را از رو بسته، رگ غیرت خانوادهی مینا را جنباند. ورق برگشت؛ دیگر کسی از صبوری حرف نزد. حالا همگی یکصدا و محکم پشت مینا ایستادند. او دیگر در این جنگ تنها نبود.
پدر، با چهرهای مصمم و چشمانی که از خشم و دلسوزی برق میزد، کتوشلوارش را پوشید، شال و کلاه کرد و برای پیدا کردن یک وکیل کاربلد راهی شهر شد. پرونده باید به جریان میافتاد و کارهای اداری، سریعتر سامان میگرفت.
با راهنمایی وکیل، مینا اولین و محکمترین ضربه را زد: به اجرا گذاشتن مهریه.
مهریه، که تا دیروز فقط اعدادی روی کاغذِ عقدنامه بود، حالا تبدیل به اهرمی قدرتمند شده بود. با توقیف اموال و مسدود شدن حسابهای سعید، ناگهان دست و پای مرد بستهتر از همیشه شد.
سعید اصلاً انتظار چنین حرکتی را نداشت. او بیش از حد روی نجابت، خانواده دوستی و صبر بیانتهای مینا حساب باز کرده بود. خیال میکرد مینا مثل همیشه در لاکِ خود فرو میرود و با گریه تسلیم میشود. ضرب شستِ قانونیِ مینا، خواب را از سرش پراند. با این حال، سعید لجبازتر و مغرورتر از آن بود که به این راحتی عقبنشینی کند و پا پس بکشد؛ او آمادهی تلافی بود.
وقتی وکیل شروع به استعلام اموال سعید کرد، دیواری از بنبست پیش روی آنها قد کشید.
سعید چیز زیادی به نام خودش نداشت. خانهای که در آن زندگی میکردند اجازه ای نبود بلکه به اسم مادر شوهر بود، خودرویی که زیر پایش بود و حتی چند تکه زمینی که از آنها حرف میزد؛ همگی سندهایشان به نام پدر، مادر و برادرش ثبت شده بود.
اما بخش تکاندهنده و باورنکردنیِ ماجرا این نبود که اموال به نام دیگران است؛ بلکه زمانِ انتقالِ سندها بود.
مینا در دفتر وکیل، خیره به برگههای استعلام، خشکش زد. تاریخِ انتقالِ اموال مربوط به چند هفته یا چند ماه اخیر نبود؛ سعید سالها پیش، در همان سالهای اولِ زندگی مشترک و در اوجِ روزهایی که مینا سادهدلانه به آینده امید داشت، همهچیز را به نام خانوادهاش کرده بود.
این کشف، مثل سیلیِ محکمی بر صورت مینا فرود آمد. سعید نه از روی ترسِ ناگهانیِ این روزها، بلکه با نقشهای قدیمی و از پیشطراحیشده قدم برداشته بود. او پسِ ذهنش، در تمام آن سالهایی که بیمسئولیتی میکرد و شانه خالی میکرد، خیلی خوب میدانست که چه جهنمی برای همسرش ساخته است. او میدانست که بالاخره روزی، جایی، کاسهی صبر این زنِ صبور لبریز میشود؛ پس پیشپیش، تمام راههای فرار را بسته بود تا روز مبادا، دستِ مینا به هیچ حق و حقوقی نرسد.
این بیرحمیِ آیندهنگرانه، بیشتر از بسته شدنِ دستِ قانون، دلِ مینا را سوزاند. مردی که شریک زندگیاش بود، سالها با فرضیهی «روزی که ترکم کند» در کنار او خوابیده و بیدار شده بود.
وقتی تمام راههای توقیف اموال به خاطر سندهای قدیمیِ سعید بسته شد، تنها یک روزنهی قانونیِ باریک باقی ماند: کسر از حقوق.
قانونی برای مردی که فرزندی داشت، یکچهارم از حقوق ماهانهاش را به عنوان مهریه به زن اختصاص میداد. مبلغ ناچیزی بود که در برابر سالها ویرانیِ زندگیِ مینا هیچ به حساب نمیآمد، اما حداقل نشانهای از یک حقِ ستانده شده بود.
اما لجبازی و بیمسئولیتیِ سعید مرزی نداشت. از روزی که بچهها با تب و بیقراری به آغوش مینا برگشته بودند و خانهی پدرِ مینا پناهگاهشان شده بود، سعید حتی یک ریال هم برای خرجی و نفقه بچهها پرداخت نکرد. او با خونسردی و وقاحت تمام، چشمانش را روی نیازهای اولیهی پرهام و پروانه بست.
پشتِ این رفتار، نقشهای موذیانه خوابیده بود. سعید میدانست پدرِ مینا مردی آبرومند است و هرگز نمیگذارد نوههایش گرسنه یا بیسرپناه بمانند؛ پس آگاهانه عقب کشید تا تمام مخارج بچهها روی دوش پدرخانمش بیفتد. او انتظار داشت فشارِ مالیِ تامین هزینههای دو بچهی در حال رشد، شانههای نحیفِ آن خانواده را خم کند تا در نهایت خودِ آنها از مینا بخواهند تسلیم شود و به این بازی پایان دهد.
حقوقِ ناچیزِ بازنشستگیِ پدر و آن سهمِ یکچهارمیِ حقوقِ سعید، باید چرخِ یک زندگیِ جدید را میچرخاند. مینا هر بار که نگاهش به دستهای لرزانِ پدرش میافتاد که با سخاوت برای بچهها خرید میکرد، قلبش تیر میکشید. او میدید که چطور سکوتِ نجیبانه و حمایتِ بیدریغ خانوادهاش، هزینهی سنگینی دارد؛ و همین تماشای رنجِ پدر، خشم و ارادهی او را برای ایستادگی صدچندان میکرد.
مینا دیگر خوب میدانست که نمیتواند دست روی دست بگذارد و منتظر بماند تا همهچیز خودبهخود درست شود.
باید کاری پیدا میکرد؛ کاری که هم درآمدی آبرومند داشته باشد، هم او را از بچهها دور نکند، و هم بار نگهداریِ آنها را بیش از این روی شانههای مادرش نیندازد.
خوشبختانه مینا از آن زنهایی بود که از هر انگشتشان هزار هنر میبارد. دست به هر کاری میزد، تمیز و چشمنواز از آب در میآمد. برای همین، پیدا کردن راهِ کار برایش آنقدرها هم دشوار نبود. کمکم به خیاطی، گلدوزی روی لباس و ریزهکاریهای زنانهای رو آورد که هم مشتری داشت و هم میشد در خانه انجامشان داد.
اینطور میتوانست صبح تا شب کنار پرهام و پروانه باشد، به درس و غذا و خوابشان برسد و در همان حال، چرخِ زندگی را هم با دستهای خودش بچرخاند.
اما یک مشکل اساسی هنوز مثل سایه بالای سرشان بود؛ آنها نمیتوانستند برای همیشه در خانهی پدر و مادرِ مینا بمانند. هرچقدر هم آن خانه پرمهر و بیمنت بود، مینا دلش نمیخواست بیشتر از این خودش و بچههایش را زحمتِ دیگران بداند. باید هرچه زودتر سر و سامانی مستقل پیدا میکردند.
فقط مسئله این بود که درآمدِ مینا هنوز در اولِ راه بود؛ تازه شروع کرده بود، پساندازی هم نداشت، و اجاره یا خرید خانه بیشتر شبیه یک آرزوی دور بود تا یک نقشهی عملی.
مادرش اما از این فکرهای پنهانِ او بیخبر نبود.
یک روز آرام او را به کناری کشید. در صدایش تردید و مهربانی توأمان موج میزد. گفت:
«راستش مینا جون… میترسم چیزی بگم که ناراحتت کنه. ولی نیت من خیره. اول به حرفام فکر کن، بعد تصمیم بگیر.»
دلِ مینا فرو ریخت. دلهره مثل موجی سرد از ستون فقراتش بالا رفت، اما چیزی نگفت و فقط به چهرهی مادرش خیره ماند.
مادر کمی مکث کرد، انگار برای گفتنِ جملهی بعدی دل جمع میکرد. بعد آهسته گفت سهمالارثی را که سالها نگه داشته، هنوز خرج نکرده است. قرار بوده با آن پول، آرزوی دیرینهاش را برآورده کند و به مکه برود. اما حالا، در این روزها، زندگیِ مینا و آرامشِ بچهها از هر سفر و آرزویی برایش مهمتر است.
گفت میخواهد با همان پول، آپارتمان کوچکی بخرد تا مینا با بچهها سقفی مستقل داشته باشند و نفسی راحت بکشند.
مادر، با همهی مهرش، نگران بود؛ نگران اینکه مبادا مینا حرفش را به خستگی تعبیر کند، یا خیال کند از ماندنِ او و بچهها به ستوه آمدهاند.
اما مینا چطور میتوانست در برابر چنین فداکاریِ بزرگی، حتی لحظهای به این چیزها فکر کند؟
گلویش از بغض پر شد. فقط توانست دست مادرش را بگیرد و بفشارد؛ همان دستی که سالها بیصدا زحمت کشیده بود و حالا داشت آرزوی خودش را کنار میگذاشت تا دخترش دوباره زندگیاش را از نو بسازد. خانه خریده شد.
آپارتمانی کوچک، اما امن؛ نه فقط با دیوار و سقف، که با دعای مادری که زیارتش را خرجِ آیندهی دخترش کرده بود.
چند روز بعد، با حکم دادگاه، مینا برای آوردن جهیزیهاش راهی خانهی قدیمی شد.
خوشبختانه از همان اول، لیست کاملی از وسایل تهیه کرده بودند و همین، کار را روی کاغذ سادهتر نشان میداد.
دستکم این بار، او بیمدرک و بیپناه قدم به میدان نمیگذاشت.
معلوم بود که سعید نمیخواهد حتی این مرحله هم بیدردسر تمام شود.
چند بار پشت سر هم، به بهانههای مختلف، زمان تحویل جهیزیه را عقب انداخت؛ یک بار گفت سرِ کار است، بار دیگر گفت کلید دستش نیست، و دفعهای دیگر اصلاً خودش را در دسترس نگذاشت. انگار میخواست این رفتوآمدها را آنقدر کش بدهد تا مینا خسته شود و از خیر بخشی از حقش بگذرد.
اما این بار ماجرا مثل همیشه پیش نرفت.
مامور اجرای حکم با او تماس گرفت و صریح و بیتعارف هشدار داد که اگر در موعد مقرر در خانه حاضر نباشد، دفعهی بعد بدون اجازهی او وارد خانه خواهند شد و صورت جلسه تنظیم میکنند. همین اولتیماتوم کافی بود تا سعید، برخلاف دفعات قبل، ناچار شود در زمان تعیینشده در خانه بماند.
روز موعود، مینا همراه پدر و مادرش، یک مامور و چند کارگر راهی خانهی قدیمی شدند.
خانهای که زمانی برایش پناه بود، حالا غریبه و سرد به نظر میرسید. هنوز پا به داخل نگذاشته، دلش فروریخت. همهچیز بههمریخته بود؛ انگار کسی نه فقط وسایل، که حرمتِ آن زندگی را هم زیر و رو کرده باشد.
سعید هرچه را به گمان خودش بعد از ازدواج خریده شده بود، برداشته و کنار گذاشته یا از خانه بیرون برده بود.
اما ماجرا فقط به وسایل درشت و مشترک ختم نمیشد. حتی کادوهای تولدی را که دیگران به خودِ مینا داده بودند، برده بود؛ اسباببازیهای بچهها را هم بر نداشته نگذاشته بود، و از همه تلختر، لباسها و وسایل شخصیِ مینا را هم با خودش برده بود؛ چیزهایی که دیگر نه ربطی به زندگی مشترک داشت، نه جای بحثی دربارهی مالکیتشان باقی میگذاشت.
مینا با دیدن آن صحنه دیگر نتوانست سکوت کند. با صدایی که از خشم و ناباوری میلرزید، اعتراض کرد.
اما مامور، بیآنکه لحنش تند باشد، با خونسردیِ خشکِ یک کارمندِ عادتکرده به این صحنهها گفت: «خانم، من فقط اینجام که شما بتونین چیزایی رو که توی لیست هست بردارین. من که قاضی نیستم بگم حق با شماست یا با این آقا. بهتره فعلاً وسایلِ داخل لیست رو جمع کنین. برای وسایل شخصیتون هم اگه خواستین، بعداً دوباره شکایت کنین.»
این حرف، هرچند منطقی بود، مثل آبِ سردی روی دلِ مینا ریخت. او خوب میدانست که «بعداً» در اینجور ماجراها، خیلی وقتها یعنی «هیچوقت». میدانست که پیگیریِ دوباره برای لباسها، یادگاریها، هدیهها و خردهریزهایی که هرکدام تکهای از زندگیاش بودند، آنقدر فرساینده و بینتیجه است که شاید بهتر باشد از همین حالا آنها را از دسترفته حساب کند.
دلش گرفت؛ نه فقط برای وسایلی که رفته بودند، بلکه برای این حقیقت تلخ که آدم گاهی در پایانِ یک زندگی، حتی اختیارِ جمع کردن خاطرههای شخصیاش را هم ندارد.
با این همه، خودش را نگه داشت. حالا وقتِ فرو ریختن نبود.
به کارگرها کمک کرد، وسایلِ داخلِ لیست را یکییکی تحویل گرفت و سعی کرد تمرکزش را روی همان چیزی بگذارد که هنوز میشد نجاتش داد.
غمگین بود، بله؛ اما در دلِ همان تلخی، یک احساسِ آرامِ رهایی هم جریان داشت.
اینکه دستکم میتوانست باقیِ اسباب و اثاثیهاش را با خودش ببرد، اینکه قرار نبود از نو همهچیز را از صفر تهیه کند، و اینکه هر وسیلهای که از آن خانه بیرون میرفت، انگار تکهای از اسارتِ سالهای گذشته را هم با خودش میبرد، کمی حالش را بهتر میکرد.
وسایل مستقیم به آپارتمان جدید منتقل شد. کارگرها که انگار میخواستند هرچه زودتر قال قضیه را بکنند، کارتنها، مبلها، فرشهای لولهشده و بقچهها را بیهیچ نظمی وسط هال رها کردند، دستمزدشان را گرفتند و رفتند. حالا خانه مانده بود و کوهی از اسباب و اثاثیه که مثل یک تپهی بیشکل در دلِ اتاق تلنبار شده بود.
مینا و پدر و مادرش آنقدر از تنشهای آن روز، نگاههای سنگین، و کشمکشهای اسبابکشی خسته بودند که حتی نای ایستادن نداشتند، چه رسد به باز کردن کارتنها و جابهجا کردن وسایل. نگاهی به هم انداختند و بیهیچ حرفی توافق کردند که همهچیز را به همان شکلِ درهمریخته رها کنند و فردا با انرژی و اعصابی تازهتر برای چیدن خانه برگردند.
وقتی مینا در آستانهی در ایستاد تا قبل از خاموش کردن برق، آخرین نگاه را به هالِ شلوغ بیندازد، گردبادی از احساساتِ متناقض به جانش افتاد. از یک طرف، دیدن اسباب زندگیش زیر سقف این خانهی جدید و امن، حس رهایی و پیروزی شیرینی به او میداد؛ انگار بالاخره توانسته بود تکهای از وجودش را از آن اسارت نجات دهد و حالا میتوانست نفس راحتی بکشد. اما از طرف دیگر، با هر نگاه به وسایل، تصویر خانهی قدیمی، سالهایی که آنجا سر کرده بود و آرزوهایی که بر باد رفت، مثل بختک روی سینهاش میافتاد و دلش را مچاله میکرد. و درست در همان لحظه، یادآوریِ لباسها، کادوها و یادگاریهایی که سعید با لجبازی و به ناحق از او دزدیده بود، خونش را به جوش میآورد و خشم را در رگهایش میدواند.
خوشحالیِ رهایی، غمِ گذشته و خشمِ از بیعدالتی؛ این سه حس چنان در وجودش به هم پیچیده و گره خورده بودند که نمیتوانست هیچکدام را از دیگری تفکیک کند. مغزش قفل کرده بود و نمیتوانست حتی یک حس مشخص را در وجودش به رسمیت بشناسد و با آن کنار بیاید.
روانِ مینا در آن لحظه، درست مثل همان هالِ پر از کارتن، شلوغ، بینظم و رهاشده بود. کلید برق را زد. تاریکی که روی وسایل افتاد، در را قفل کرد تا برود؛ با این امید که فردا، هم وسایل خانه را سر جایشان بچیند، هم احساساتِ درهمریختهی درونش را.
روز بعد، همگی دستهجمعی به آپارتمان برگشتند تا به اوضاع سروسامانی بدهند. اما خستگیِ روزِ قبل هنوز در تنشان مانده بود و هیچکس حوصله و توانِ سلیقه به خرج دادن نداشت. کارتنها یکییکی با سرعت باز میشدند.
و هر وسیلهای، بیآنکه خیلی روی دکوراسیون و ترکیبِ رنگش فکر شود، در اولین جای خالی و مناسبی که به چشم میآمد، جا میگرفت. هدف فقط یک چیز بود: رهایی از آن کوهِ کارتن و باز کردنِ راهی برای نفس کشیدن در خانه.
جهیزیهی مینا کامل بود. از مبل و فرش گرفته تا ریزترین وسایل آشپزخانه، هیچچیز کم و کسر نداشت و ظاهرِ خانه خیلی زود شکلِ یک زندگیِ کامل را به خود گرفت. اما با تمام اینها، هنوز نمیشد در آن خانه زندگی کرد.
وقتی مینا درِ یخچال را باز کرد تا بطری آبی بگذارد، سرمای خالیِ آن تووی صورتش خورد. نه در یخچال، نه در فریزر، و نه در هیچکدام از آن ظرفهای شیشهایِ ردیفشدهی حبوبات و ادویه، حتی یک دانه خوراکی هم پیدا نمیشد. وسایلِ پلاستیکی و فلزی سر جایشان بودند، اما زندگی، هنوز به آنجا منتقل نشده بود.
با این اوضاع، چارهای نبود جز اینکه چند روز دیگر هم مهمانِ خانهی پدری باشند. مینا باید سر فرصت، با یک لیستِ بلندبالا به خرید میرفت تا قفسههای خالی و ظرفهای بیجانِ آشپزخانه را پر کند و آن آپارتمانِ پر از وسیله را، واقعاً تبدیل به «خانه» کند.
پدر مینا با همان دلنگرانیهای همیشگیِ پدرانهاش اصرار داشت که خودش لیستِ خرید را بگیرد و قفسههای خالی خانه را پر کند. اما مینا میخواست توانِ خودش را بسنجد؛ میخواست بداند حالا که بند نافِ این زندگی بریده شده، چقدر میتواند روی پاهای خودش بایستد. با خواهش و اصرار پدر را راضی کرد که اجازه دهد از این به بعد، صفر تا صدِ کارهای خانهی خودش را به عهده بگیرد.
راستش را بخواهی، این کار برای مینا اصلاً سخت نبود. او سالها در سختترین شرایط برای چنین روزهایی تمرین کرده بود؛ گرداندنِ آبرومندانهی یک خانه با کمترین هزینهی ممکن، طوری که آب در دلِ کسی تکان نخورد و به چشم نیاید که بودجهی ماهیانهشان چقدر ناچیز است.
سعید همیشه قطرهچکانی پول خرج میکرد. مبلغ بسیار کمی از حقوقش را به مینا میداد تا هم شکم بچهها را سیر کند و هم چرخِ خانه را بچرخاند. تازه همان را هم گاهی زیادی میدانست و به بهانههای مختلف، بخشی از آن را پس میگرفت! مینا در تمام آن سالها یاد گرفته بود که چطور ریاضت بکشد، پول را مدیریت کند و همیشه مبلغی را هم برای خرجتراشیهای بیمورد و ناگهانیِ شوهرش کنار بگذارد. حالا که از درِ خانه بیرون میرفت تا برای زندگیِ جدیدشان خرید کند، با خودش فکر کرد که باید حتماً برای بچهها هم چیزی بگیرد تا لبخند روی لبشان بنشیند و از آن حال و هوای سنگین و غمزدهی اسبابکشی بیرون بیایند.
ساعتها در شلوغیِ بازار از این راسته به آن راسته رفت. خریدها یکییکی به دستهایش اضافه میشدند و کیسههای پلاستیکی، بندهایشان را در گوشتِ انگشتهایش فرو میکردند. اما این سنگینیِ بار نبود که آزارش میداد؛ کیسههایی که لحظه به لحظه سنگینتر میشدند، قلبش را له میکردند، نه دستهایش را.
در میان آنهمه همهمه و رفتوآمدِ آدمها، حس میکرد نگاهِ تکتکِ آدمهای توی بازار روی او قفل شده و دارند تنهاییِ بزرگ و عیانش را تماشا میکنند. با هر مغازهداری که همکلام میشد، هالهای از حجب و حیای خودخواسته را دور خودش میکشید صدایش را پایین میآورد.
کلماتش را کوتاه میکرد و نگاهش را میدزدید تا مبادا کسی در این بازارِ شلوغ، پی به تنهاییاش ببرد و فکرِ سوءاستفاده از موقعیت به سرش بزند.
مسیرش در نهایت به راستهی اسباببازیفروشها ختم شد. کوهی از اسباببازیهای رنگارنگ جلوی مغازهها تلنبار شده بود. مینا خوب میدانست دخترش با دیدن چه چیزهایی چشمانش برق میزند و پسرش با چه چیزی از ته دل ذوق میکند. اما حسابوکتابِ توی کیفش چیز دیگری میگفت. خیلی بیشتر از آن پولی که برای خریدهای ضروریِ خانه در نظر داشت، خرج کرده بود و حالا نمیتوانست هر چه دلش میخواهد برای خوشحال کردن بچهها بخرد.
جلوی یکی از مغازهها، نیمکتِ خالیِ کوچکی بود. به محض اینکه روی آن نشست، انگار تمام خستگیهای جهان روی شانههایش آوار شد. درد، از نوک پاهایش شروع کرد به بالا آمدن؛ در تمام رگهای بدنش دوید و در نهایت، خودش را به چشمانش رساند. چشمانش داغ شد و سوخت. اما مگر میشد اینجا، وسط اینهمه رفت و آمد و نگاهِ غریبه، نشست و گریه کرد؟
روزها بود که بغضها روی هم تلنبار شده بودند. جلوی پدر و مادرش که نمیتوانست اشک بریزد تا مبادا غصهدار شوند؛ جلوی بچهها هم که باید کوه میماند تا نترسند. با تمام توانش جنگیده بود تا قوی بماند، اما حالا… چقدر وجودش خسته بود.
نفس عمیقی کشید و بغضِ سمج را به زحمت پس زد. برای اینکه دوباره مجالی برای بالا آمدن پیدا نکند، کیسههای خرید را یکییکی به دست گرفت و وارد مغازه شد. نگاهی به گوشهوکنار انداخت و قیمت چند وسیله را پرسید. عاقبت برای پرهام یک توپ کوچک برداشت که با هر ضربه چراغش روشن میشد، و برای پروانه هم یک بسته خمیر مجسمهسازی. خودش خوب میدانست که بچهها با این چیزهای ساده آنچنان که باید ذوقزده نمیشوند، اما هرچه بود از دستِ خالی رفتن بهتر بود.
کیسههای سنگین را دوباره چنگ زد و راهی ایستگاه اتوبوس شد. در تمام طول مسیر، دردِ انگشتهایش به او یادآوری میکرد که باید هرچه زودتر یکی از آن سبدهای خرید چرخدار بخرد تا دستکم باری از روی دستهایش برداشته شود.
مستقیم به خانهی جدید رفت و خریدها را یکییکی سر جایشان گذاشت. کارش که تمام شد، مانتویش را پوشید تا راه بیفتد، اما یکدفعه مکث کرد؛ انگار صدایی درونی به او نهیب زد که «الان بهترین وقت است.» مانتو را دوباره درآورد و روی مبل نشست. نگاهش را روی در و دیوار، مبلها و کمد چرخاند و بعد سرش را پایین انداخت. دلش میخواست دل سیر گریه کند، اما این خانه حسِ عجیبی از امنیت داشت؛ آرامشی که مثل یک مرهم روی روحِ خستهاش مینشست.
سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمانش را بست. چند قطره اشکِ بیاجازه، آرام از گوشهی چشمش سرازیر شد، اما در کمال تعجب، حالش خوب بود.
یادش افتاد نمازش مانده است. بلند شد و وضو گرفت. روی سجاده که نشست، انگار تمام سدهای دفاعیاش فرو ریخت. بعد از نماز، بغضِ کهنهاش بالاخره ترکید و دیگر هیچچیز جلودارِ چشمهی اشکهایش نبود
بعد از این که دلِ سیر گریه کرد و چشمهی اشکهایش خشکید، به سکوتِ عجیبی رسید. خانه خلوت بود و هیچ فکر و صدایی در ذهنش پرسه نمیزد. فقط صدای ریتمِ آرامِ نفسهای خودش بود که در گوشش میپیچید.
این آرامش به طرز غریبی زیبا و خواستنی بود؛ آنقدر که دلش نمیخواست این سکوتِ مطلق به این زودیها تمام شود. اما بالاخره چرخدندههای مغزش دوباره به کار افتادند. «باید»ها یکی پس از دیگری به ذهنش هجوم آوردند و لیستی از کارهای فوری و فوتی در سرش ردیف شد.
تازه میخواست از جا بلند شود که صدای زنگ تلفن، سکوت خانه را شکست. پروانه بود، اما صدای پرهام هم هر از گاهی از آن سوی خط به گوش میرسید.
«سلام مامان، کجایی؟ چقدر دیگه مونده تا بیای خونه؟»
«سلام عزیزم… من الان خونهی جدیدمونم. اومدم وسایل رو بذارم، نمازم مونده بود گفتم بخونم، بعد بیام.»
صدای همهمهی ضعیفی از پشت گوشی آمد و بعد پرهام تلفن را قاپید: «مامان! باباجون میگه میخوای بیام دنبالت؟»
مینا مکثی کرد و گفت: «گوشی رو بده به باباجون!»
وقتی صدای پدرش را شنید، گفت: «آقاجون اگه زحمتی نیست، بچهها رو بیارین اینجا! حالا که وسایل مختصری فراهمه، امشب رو همینجا بمونیم.» پدر قبول کرد و مینا هم به پروانه سپرد که فقط وسایل مدرسه و کمی از لباسهایشان را با خود بیاورند و بقیهی چیزها بماند برای فردا.
تلفن را که قطع کرد، چادر نماز را از سرش برداشت و به سمت آشپزخانهی جدیدش رفت. درِ یخچال را باز کرد؛ تقریباً پر بود. وقتِ زیادی نداشت و باید خیلی زود یک غذای ساده برای شام دستوجا میکرد. اما در کمال تعجب، احساسِ شیرینی از این آشپزی در رگهایش دوید؛ حسی که در تمام عمرش تجربهاش نکرده بود.
برای زنی که همیشه از آشپزی فراری بود، این شوقِ تازه برای پختنِ اولین شام در خانهی امنِ خودش، طعمِ دیگری داشت.
تلفن را که قطع کرد، چادر نماز را از سرش برداشت و به سمت آشپزخانهی جدیدش رفت. درِ یخچال را باز کرد؛ تقریباً پر بود. وقتِ زیادی نداشت و باید خیلی زود یک غذای ساده برای شام دستوپا میکرد. اما در کمال تعجب، احساسِ شیرینی از این آشپزی در رگهایش دوید؛ حسی که در تمام عمرش تجربهاش نکرده بود. برای زنی که همیشه از آشپزی فراری بود، این شوقِ تازه برای پختنِ اولین شام در خانهی امنِ خودش، طعمِ دیگری داشت.
بچهها که رسیدند، خانهی ساکت یکباره جان گرفت. هر سه دور هم شام خوردند و بعد از جمع شدن سفره، پرهام و پروانه گشتوگذارشان را آغاز کردند. خانه چندان بزرگ نبود، اما برای آن دو هنوز گوشههای کشفنشدهی زیادی داشت. کنجکاوانه از اتاقی به اتاق دیگر میرفتند، درِ کمدها را باز میکردند و دربارهی جای هر وسیله سؤال میپرسیدند. حتی میخ کجی که روی یکی از دیوارها جا مانده بود، از نگاه تیزبینشان دور نماند. مینا ظرفها را شست، برای خودش چای ریخت و روی مبل نشست. فنجان گرم را میان دستهایش گرفت و با لبخند به بچهها نگاه کرد؛ به هیجانشان، به رفتوآمدهای بیوقفهشان و به سؤالهایی که تمامی نداشت. با حوصله جوابشان را میداد و از تماشای جان گرفتن خانه لذت میبرد.
کمی بعد، هیجان جای خود را به خستگی داد. آن شب، هر سه در خانهای که هنوز بوی تازگی و ناآشنایی میداد، کنار یکدیگر به خواب رفتند. خانه کوچک بود، اما برای نخستین بار پس از مدتها، هر سه نفرشان را با آرامش در آغوش گرفته بود.
خانهی جدید یکی از بزرگترین نگرانیهای مینا را برطرف کرده بود، اما همین موضوع سعید را بیشتر از قبل به لج انداخت. او انتظار داشت مینا، اگر نه از روی دلتنگی، دستکم از سر ناچاری به دنبالش برود. هرگز تصور نمیکرد روزی واقعاً از زندگی او کنار گذاشته شود و مینا بتواند بدون او جایی برای خودش و بچهها پیدا کند.
برای همین، هر کاری از دستش برمیآمد میکرد تا شیرینی این آرامش را به کام مینا تلخ کند؛ هرچند چندان موفق نبود. فقط گاهی بچهها را نزد خودش میبرد و پس از مدت کوتاهی دوباره برمیگرداند؛ انگار میخواست با همین رفتوآمدهای نامنظم، زندگی تازهی آنها را از نظم بیندازد و به مینا یادآوری کند که هنوز میتواند آرامششان را به هم بزند.
اما مسئلهی اصلی سعید، مهریه بود. مینا حاضر نشده بود در ازای گرفتن حضانت بچهها از حقش بگذرد. سعید همهی داراییهایش را از دسترس خارج کرده بود، اما با این حال، دین مهریه همچنان بر گردنش بود و باید اقساط تعیینشده را در موعد مقرر پرداخت میکرد.
بخشی از حقوقش نیز هر ماه بابت مهریه کسر میشد. سعید همین را بهانه کرده و دادخواست داده بود تا مبلغ کسرشده از حقوق، جزئی از قسط مهریه محسوب شود و از ارزش سکهای که باید در موعد مقرر میپرداخت، کم کنند.
مینا روی آن پول حساب کرده بود. وقتی از موضوع باخبر شد، خودش را به اجرای احکام رساند و مقابل میز دادورز ایستاد. جلوی میز شلوغ بود؛ نزدیک به بیست نفر، پرونده به دست، دور مرد جمع شده بودند و هر کدام میکوشیدند سؤال خودشان را زودتر بپرسند.
مینا میان سر و صداها اعتراضش را توضیح داد، اما دادورز بدون آنکه سرش را کامل از روی پرونده بلند کند، گفت: ـ قانونش همینه، خانم!
مینا با تعجب به او نگاه کرد.
ـ ولی توی حکم اعسار نوشته شده علاوه بر مبلغی که از حقوقش کم میشه، باید این سکه رو هم بپردازه.
دادورز کلافه برگهای را جابهجا کرد و با بیحوصلگی جواب داد: ـ من طبق قانون عمل میکنم. اگه اعتراض دارین، دوباره دادخواست بدین.
مینا سرخورده قدمی از میز فاصله گرفت. هنوز رویش را کامل برنگردانده بود که صدای دادورز را شنید.
مرد رو به همکارش گفت: این زنها هم خوب راه پول درآوردن رو یاد گرفتن!
مینا همانجا ایستاد. برگشت و به هر دو مرد نگاه کرد. ـ یعنی حقمون رو نگیریم؟
دادورز شانهای بالا انداخت.
ـ چرا، بگیرین!
بعد صدایش را کمی پایین آورد، اما نه آنقدر که مینا نشنود: اصلاً زنها الان شوهر میکنن که بعدش همین حقوحقوق رو بگیرن!
ابروی مینا بالا رفت. چند لحظه از شدت ناباوری زبانش بند آمده بود. بعد خودش را جمع کرد و گفت: ـ همه مثل هم نیستن. من با دو تا بچه اینجا نیومدم کسی رو تلکه کنم. دارم حق قانونیام رو پیگیری میکنم.
اما دادورز دیگر به او نگاه نمیکرد. با حالتی آمیخته به انزجار، صورتش را برگرداند و رو به مردی کرد که پروندهاش را جلو آورده بود. بااینحال، زیر لب گفت: همهتون سر و ته یه کرباسین!
مینا چند ثانیه همانجا ماند. میان آنهمه آدم، پرونده و صدای در هم پیچیده، احساس کرد نه فقط حرفش شنیده نشده، بلکه پیش از آنکه فرصتی برای دفاع از خودش پیدا کند، محاکمهاش کردهاند. انگشتانش را دور دستهی کیفش فشرد و از میان جمعیت بیرون آمد. این بار فقط سعید نبود که مقابلش ایستاده بود. انگار باید برای اثبات سادهترین حقش، با نگاههایی میجنگید که پیشاپیش او را گناهکار میدانستند.
وقتی از ساختمان بیرون آمد، ناامیدی به دلش چنگ انداخته بود. سعی کرد خودش را با همان جملهی همیشگی آرام کند:
«یه مو از خرس هم غنیمته.»
شاید دستکم همان مبلغی که از حقوق سعید کم میشد، بهتر از هیچ بود؛ اما این فکر هم نتوانست از سنگینی دلش کم کند. دلش میخواست جایی بنشیند و گریه کند.
سالها با همهچیز ساخته بود. سکوت کرده بود، کوتاه آمده بود و گذاشته بود روزهای عمرش یکییکی بسوزند، فقط برای آنکه زندگیاش از هم نپاشد. حالا همان زنی که تمام آن سالها تحمل کرده بود، متهم میشد به اینکه از ابتدا برای پول نقشه کشیده و قصد فریب داشته است.
بهجای آنکه منتظر اتوبوس بماند، راه خانه را در پیش گرفت. سرش پایین بود و قدمهایش بیاختیار یکی پس از دیگری روی پیادهرو مینشستند. تمام راه به حرفهایی فکر میکرد که ناحق به او نسبت داده بودند؛ به سالهایی که از دست رفته بود و دیگر بازنمیگشت. حالا دستمزد آنهمه صبر و سکوت، نه قدردانی بود و نه حتی درک شدن؛ فقط یک تهمت بود.
مدت زیادی راه رفت تا بالاخره سرش را بلند کرد. هنوز نیمی از مسیر باقی مانده بود. کمی جلوتر، ایستگاه اتوبوسی دید. پاهایش دیگر توان همراهی نداشتند. خودش را به نیمکت رساند و نشست.
مردی که همان نزدیکی ایستاده بود، نگاهی به او انداخت و گفت: ـ خانم، اتوبوس تازه رفتهها! باید خیلی منتظر بمونین.
مینا لبهایش را به هم فشرد و بیاختیار با خودش گفت:
«دنبال بهونهست که سر صحبت رو باز کنه.»
اما ناگهان چیزی در ذهنش شکست.
چند لحظه به روبهرو خیره ماند. صدای دادورز دوباره در گوشش پیچید:
«همهتون سر و ته یه کرباسین!»
آرام سرش را برگرداند و به مرد نگاه کرد. شاید او فقط خواسته بود کمک کند. شاید هیچ قصد دیگری پشت حرفش نبود. درست همانطور که خودش برای پیگیری حقش به دادگاه رفته بود و آن مردها، بیآنکه چیزی از زندگیاش بدانند، دربارهاش حکم صادر کرده بودند.
با صدایی آرام گفت: ـ ممنون. فقط نشستم کمی استراحت کنم؛ منتظر اتوبوس نیستم.
مرد سری تکان داد و رویش را برگرداند.
مینا سرش را پایین انداخت. شرمِ قضاوت نابجایش، لحظهای درد توهینی را که شنیده بود کنار زد. تازه فهمید قضاوت کردن چقدر آسان است
نزدیک به یک ساعت همانجا نشست. اتوبوسها یکی پس از دیگری از راه رسیدند، مسافرانشان را سوار کردند و رفتند؛ اما هیچکدام مربوط به مسیر او نبودند. مینا چنان در فکرهایش فرو رفته بود که نه متوجه آمدنشان میشد و نه رفتنشان. فقط گاهی صدای ترمز یا بسته شدن درهای اتوبوس، برای لحظهای او را از میان خاطراتش بیرون میکشید و دوباره رهایش میکرد.
آنقدر فکر کرد تا ذهنش از مرور سالهای گذشته و حرفهای دادورز خسته شد. دیگر چیزی نمانده بود که از نو زیر و رو کند. ناگهان یاد خانه و بچهها افتاد. باید برمیگشت.
سرش را بلند کرد و به اطراف نگاه انداخت. همان مرد هنوز آن نزدیکی بود. از رفتارش پیدا بود مسئول بلیت یا راهنمای ایستگاه است. مینا از جا بلند شد و به طرفش رفت.
ـ ببخشید، اتوبوس این مسیر کی میاد؟
مرد که در تمام آن مدت حواسش به او بود، گفت:
ـ خیلی وقته آخری رفته. دیگه باید هر لحظه بعدی برسه.
مینا تشکر کرد و با درماندگی نفس عمیقی کشید. شانههایش زیر سنگینی نامرئی آن روز خم شده بود؛ انگار نه کیف و پرونده، که تمام سالهای زندگیاش را با خود حمل میکرد. سعی کرد شانههایش را صاف کند، اما درد تا پشت گردنش دوید. گردنش را آرام به عقب خم کرد و به آسمان چشم دوخت.
چند لحظه همانطور ماند. بعد چیزی در نگاهش تغییر کرد. خستگی هنوز بود، درد هم بود، اما آن ناامیدیِ سنگین کمکم جایش را به خشمی آرام و سرسخت میداد.
زیر لب گفت: ـ اینطوری نمیشه… حتماً باید یه راهی باشه.
شانههایش را عقب داد، این بار محکمتر، و با صدایی که دیگر نشانی از درماندگی نداشت، ادامه داد: نمیذارم اینطوری حقم رو ازم بگیرین.
اتوبوس هنوز نرسیده بود، اما مینا دیگر همان زنی نبود که یک ساعت پیش روی نیمکت نشسته بود. راهِ پیش رو را نمیدانست؛ فقط میدانست این بار قرار نیست با اولین جوابِ «قانون همینه» سرش را پایین بیندازد و برگردد.
…مینا کمی کنار دیوار ایستاد. تکیهگاهش دیوارِ سرد بود، اما چیزی از خستگیاش کم نمیکرد. از همانجا هم میشد دید دعوای آن دو نفر دارد از یک بحثِ معمولی به یک لجاجتِ فرساینده تبدیل میشود. صدای زن بالا میرفت، مرد چیزی زیرلبی میگفت، و دادورز با لحنی که دیگر ته ماندهی حوصله هم در آن نبود، قانون را توضیح میداد. اما حرفها مثل آب روی سنگ میلغزیدند و هیچ چیز پیش نمیرفت. آدمهای توی راهرو غر میزدند، جابهجا میشدند، نگاه میکردند و دوباره برمیگشتند سر جایشان؛ انگار همه در یک انتظارِ بیپایان گیر افتاده بودند.
مینا چند ثانیه دیگر هم نگاه کرد. بعد، بیآنکه منتظر آرام شدنِ آن دو بماند، از لای جمعیت خودش را به میز رساند. برگه را جلو گرفت و گفت:
ـ ببخشید، باید این رو به کی تحویل بدم؟
مرد نگاهی به برگه انداخت و گفت: میز شماره 42. باید برین دو تا اتاق بالاتر.
مینا پفی کرد و خسته از این که بیخودی این مدت منتظر مانده نگاهی به آن زن و شوهر جوان انداخت و با خود گفت: انگار دنبال بهانه ن که برگردن سر خونه زندگیشون فقط کسی بهشون نمیگه.
از اتاق پر از فریاد خارج شد، اما صدایِ کشیده شدنِ صندلیها و آن مشاجرهی بیپایان هنوز مثل یک وزوزِ مداوم در گوشش میپیچید. راهرو بویِ کاغذِ قدیمی و عرقِ آدمهایی را میداد که ساعتها در انتظار بودهاند. مینا با قدمهایی که انگار از شدتِ خستگی روی سیمِ آهنین گذاشته شده بود، خودش را به اتاق بعدی رساند.
اینجا آرامتر بود؛ اما این آرامش از نوعِ سکوتِ آرامشبخش نبود، از نوعِ سکوتِ خستگیبار بود؛ سکوتی که انگار از فرطِ بیخبری و انتظار، سنگین شده بود. پنج یا شش نفر در صف بودند، پشتِ سر هم و بیحرف. نگاهها به زمین دوخته شده بود یا به سقف، و تنها صدایی که شنیده میشد، تیکتیکِ کُندِ یک ساعتِ دیواری بود که انگار با هر ضربهاش، بخشی از عمرِ آدمهایِ منتظر را میبلعید.
مینا در صف ایستاد. سنگینیِ کیسهی خرید یا شاید سنگینیِ پروندهی توی دستش، روی شانه چپش را بیشتر میفشرد. گردنش خشک شده بود و حس میکرد اگر بخواهد سرش را بچرخاند، مهرهها با صدای خشخشی جابهجا میشوند. نگاهش به پشتِ سرِ نفرِ جلویی افتاد؛ زنی که با انگشتهای بیرمق، لبهی روسریاش را مدام بالا و پایین میبرد.
حالا دیگر نه خشم داشت و نه آن هیجانِ عصبانیتی که در دادگاه داشت؛ فقط یک فرسودگیِ عمیق در تمامِ سلولهای بدنش رخنه کرده بود. انگار بدنش میگفت: «کافی است، برگرد…» اما مغزش، همان بخشِ سرکش و نیمهجانِ ذهنش، با هر بار تپشِ قلب، یادآوری میکرد که اگر اینجا نایستد، فردا هم باید همینجا، با همین بوی کاغذ و همین بیحوصلگیِ مردها، دوباره ایستاد.
او فقط میخواست آن امضا، آن تکهی کاغذ، از این فضایِ خفقانزا بیرون بیاید و به خانهی کوچک و امنش برگردد؛ جایی که حداقل، صدای نفسهای خودش را میشنید، نه صدایِ داد و بیدادِ غریبهها.
وقتی مینا پشت میز رسید، شانههایش منقبض بود؛ آماده بود تا دوباره طعمِ تلخِ تشرِ «برو، برو، تا یه ماه دیگه» را بچشد. اما کارمند، بیمقدمه بلند شد. قدش بلند بود و سایهاش روی میزِ پر از پرونده افتاد. دستش را مثل کسی که در کتابخانهای آشنا قدم میزند، به سمت قفسهی عظیمِ پشت سرش برد؛ قفسهای که برای مینا فقط تودهای از کاغذهایِ درهمتنیده و سردرگمکننده بود.
صدایِ خشخشِ پروندهها در سکوتِ اتاق پیچید و بلافاصله، دستش روی پوشهای نشست و بیرونش کشید. مینا پلک زد. این سرعتِ مهارشده، این اطمینان در حرکت، آنقدر با تجربهیِ ماههایِ اخیرش تضاد داشت که ناخودآگاه، لبخندی کمرنگ و عصبی روی لبهایش نشست؛ لبخندی که انگار از دهانش اجازه نگرفته بود. نگاهِ مینا به انگشتهایِ کارمند دوخته شد که با مهارتی عجیب، صفحات را ورق میزد.
مرد، بیآنکه سرش را بلند کند، روی صفحهای متمرکز شد. بعد، دستش روی کیبورد نشست.
صدایِ تقتقِ منظمِ کلیدها در فضا طنین انداخت؛ صدایی که برای مینا مثلِ موسیقیِ یک پیشرفتِ واقعی بود.
…وقتی کارمند برگهی مینا را پانچ کرد، صدایِ فلزیِ «تق!» و سپس صدایِ فرو رفتنِ فلز در کاغذ، در گوشش مثلِ یک مُهرِ تاییدِ محکم نشست. کارمند با همان بیخیالیِ حرفهای، پرونده را سر جایش برگرداند؛ طوری که انگار نه یک پوشهی کاغذی، که یک تکه از پازلِ زندگیِ مینا را به خانهی امناش بازگردانده بود.
صدای مرد خشک بود، بیهیچ احساسی؛ اما برای مینا کلماتی که گفت، حکمِ یک نقشه برایِ آینده داشت:
«برای طرف مقابلتون ابلاغ فرستادم. اگه تا هفت روز دیگه مبلغ به حسابتون واریز نشد، برگردین اینجا تا حکم جلب براش صادر بشه.»
مینا هنوز گیج بود. گوشهایش کلمات را شنیده بودند، اما مغزش هنوز در حالِ پردازشِ این «سرعت» بود. نگاهش روی مردی که دوباره به دنیایِ پروندههایش برگشته بود، سرگردان ماند.
با صدایی که کمی از تَه گلو میآمد، پرسید:
ـ پس… الان تمومه؟ من برم؟
مرد انگار که او را نمیدید، دستش را به سمتِ نفرِ بعدی دراز کرد، بدون آنکه نگاهش را از مانیتور بگیرد: «بله، بفرمایید.»
مینا عقبعقب رفت. پاهایش، که تا چند دقیقه پیش مثلِ سربِ مذاب سنگین بودند، حالا سبکتر شده بودند. از اتاق که بیرون زد، هوایِ راهرو دیگر برایش آنقدرها هم خفقانآور نبود. هفت روز. فقط هفت روز. او برای اولین بار در این ماههایِ طولانی، یک «بازه زمانیِ مشخص» در دست داشت؛ چیزی که میشد روی تقویمِ ذهنش خط بکشد و منتظرش بماند.
بعد از سه روز از دادگاه تماس گرفتند صدای همان دادورز از پشت خط آمد؛ همان مردی که با آن مهارتِ بیروح، پروندهی مینا را در قفسه پیدا کرده بود. با لحنی که انگار برایش فقط یک گزارشِ ساده بود، گفت:
ـ مبلغ واریز شده، ولی چون مقدارش کمی زیاده، یه کم طول میکشه تا توی حساب بشینه.
مینا، در حالی که روی صندلیِ خانه نشسته بود و انگشتهایش را بیاختیار در هم میپیچید، پرسید:
ـ اگه نشد چی؟
مرد، با همان حوصلهیِ تهیشدهاش، جواب داد:
ـ اگه احیاناً تا ۴۸ ساعت کاری واریز نشد، دوباره بیایید اینجا.
مینا مکث کرد. یک ترسِ قدیمی، مثلِ یک سایهیِ سیاه، به سراغش آمد؛ ترس از اینکه دوباره در مارپیچِ کاغذبازیها و بیتوجهیِ منشیها گیر بیفتد. با صدایی که از خجالت و تردید کمی میلرزید، پرسید: ـ ببخشید… بعد از این چی؟ یعنی توی قسطهای بعدی هم باید از اول شروع کنم؟
چون مدت زیادی گذشته و زمانِ قسط بعدی نزدیکه…
انگار این سؤال، آن لایه از بیتفاوتیِ مرد را شکافت. او مکث کرد و این بار، لحنش کمی از آن خشکیِ همیشگی فاصله گرفت؛ صدایی که برای اولین بار، بویِ اطمینان میداد:
ـ نه دیگه. از این به بعد پروندهی شما دستِ منه. سرِ موعدِ قسط اگه واریز نشد، بیایید اینجا؛ من کارتون رو راه میاندازم.
مینا گوشی را روی گوشش فشرد، اما دیگر چیزی نشنید. کلمات در ذهنش بازمیگشتند و بازمیگشتند. «دستِ منه… من کارتون رو راه میاندازم…» این جملات، مثلِ قطرههای آب روی زمینِ تشنهیِ روحش نشستند.
او گوشی را پایین گذاشت و به فضایِ ساکتِ خانه نگاه کرد. یک لبخندِ کج، لرزان و بیاختیار، روی صورتش نشست؛ لبخندی که نه از سرِ شادیِ مفرط، که از سرِ یک پیروزیِ تلخ و شیرین بود. پیروزیای که با خاک، با اشک، با خستگیِ پاها و با آن همه سکوتهای فروخورده به دست آمده بود.
چند ساعت بعد، وقتی نورِ خورشید در حالِ فروکش کردن به اتاق میآمد، صدایِ کوتاهِ «دینگ» گوشیاش، سکوت را شکست. پیامکِ واریز وجه بود.
مینا گوشی را در دست گرفت. عددِ موجود در پیامک، دقیق بود. همانقدر که حقش بود، و همانقدر که برای رسیدنش، هزار بار باید از میانِ بیرحمیِ دنیا رد میشد. او برای اولین بار، در میانهیِ آن خانهیِ مستقل و کوچک، حس کرد که زمین زیر پایش دیگر نمیلرزد؛ چون بالاخره، یکی از سنگهایِ مسیر را از جایش برداشته بود.
پایان
