...ساغر سرش پایین بود. به نقشهای فرش خیره شده بود و با خودش فکر میکرد کی کار به اینجا کشید. دلش میخواست بلند شود، برود توی حیاط، کفشهایش را بپوشد و بیهدف راه بیفتد. مثل قدیم. مثل وقتی که کسی برایش تصمیم نمیگرفت.
حرفها میچرخید، اما هیچکدام ,...