... و تلفن را قطع کردند. کمال در پوست خود نمی گنجید. باید هدیه ای درخور می خرید. پس به سرعت به سمت پاساژ رفت. تقریبا ویترین همه مغازه ها را نگاه کرد ولی نمی دانست چه باید بخرد. بالاخره یک گردنبند از سنگهای تزئینی و مروارید خرید که جلوه ی زیبایی داشت,...