ولی در میان بهت احسان، کمال آرام به فکر فرو رفت. احسان در مدتی که کمال فکر می کرد نمی دانست چه کار باید بکند. به این طرف و آن طرفش نگاه می کرد تا بلکه کمکی از غیب برسد و او بفهمد که حالا قرار است کمال منفجر شود و رستوران را با خاک یکسان کند و یا اینک,...