… اولی آنقدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نداشت. ساغر زودتر بیرون آمد.
سعیده پیرایش
… اولی آنقدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نداشت. ساغر زودتر بیرون آمد.
ـ خیلی شلوغه، بیاین بریم یهجای دیگه.
ـ باشه.
در دومی، فروشنده با تندی گفت:
ـ لطفاً به اسباببازیها دست نزنید!
کمال بیحرف نگاه کرد. ساغر عصبانی شد و از مغازه بیرون آمد.
ـ بریم یهجای دیگه، اعصاب نداره!
– باشه
سومین مغازه خلوتتر بود. میشد هم وسایل را دید، هم دست زد. چند دقیقه میان قفسهها قدم زدند.
ساغر سعی میکرد انتخاب را به کمال واگذار کند، ولی کمال هر بار چیزی بر میداشت، جلوی او امتحان میکرد و میپرسید: این چطوره؟
ساغر نگاهی کوتاه میکرد، لب پایینش را گاز میگرفت و به قیمت نگاه میانداخت.
ک مال لبخند میزد و بعدی را بر میداشت.
چند بار این رفتوبرگشت تکرار شد تا بالاخره کنار قفسهای ایستادند.
کمال گفت: اینیکی خوبه، نه؟
ساغر آهسته گفت: آره… این خوبه.
و با تکان سری آرام، موافقت کرد.
ماشین را برداشتند.
وقتی درِ ماشین را باز کردند، ساغر نگرانِ مسیرِ نسبتاً طولانیای بود که باید در سکوت بگذرد.
کمال اما به این فکر میکرد که باید حرفی برای گفتن پیدا کند.
بهمحض اینکه نشست، گفت: میشه حرف بزنیم؟
ساغر متعجب نگاهش کرد. لبخندش را ـ که داشت بزرگتر میشد ـ کنترل کرد و گفت: بله!
هر دو خندیدند.
اما کمی بعد، باز همان سکوت برگشت.
کمال در حالی که نگاهش بین فرمان و جاده در رفتوآمد بود، ناگهان گفت:آها… شما اهل ورزش هستین؟
ساغر خندید: بله هستم.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 427929 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.