اما آن سوی شهر، ساغر مشغول سر و سامان دادن به زندگی به هم ریختهاش بود. بار سنگین مسئولیت نگهداری از فرزندش هم تمام و کمال روی دوش او سنگینی میکرد.
سعیده پیرایش
… اما آن سوی شهر، ساغر مشغول سر و سامان دادن به زندگی به هم ریختهاش بود. بار سنگین مسئولیت نگهداری از فرزندش هم تمام و کمال روی دوش او سنگینی میکرد. ساغر تا به این سن، تجربه شکست چندان بزرگی در زندگی نداشت. تا پیش از این اتفاق، ساغر در زندگیاش با شکست عمیقی روبرو نشده بود. گویی تمام مراحل آن را به سادگی و بیدردسر پشت سر گذاشته بود.
او دختری نازپرورده بود، با هوشی سرشار. با اینکه کمی لجباز و یکدنده به نظر میرسید، اما هیچوقت خط قرمزها را زیر پا نگذاشته بود. شوخی و خندهاش همیشه به راه بود، ولی نه با هر کسی و نه هر جایی. تنها چیزی که واقعاً خرابش میکرد، تلاش برای حفظ ظاهری بیش از حد متین و موقر بود؛ گاهی صدای خندهاش از چیزی که برای یک دختر «معقول» به شمار میرفت، بلندتر میشد و کارهایی را دوست داشت که به دخترها اجازه انجامش را نمیدادند، اما او به هر حال سراغشان می رفت.
اما حالا، در این مقطع از زندگیاش، پس از آشنایی با مردی سراپا حیله و نیرنگ، خودش را سرگشته و پریشان میدید؛ حسابی از تک و تا افتاده بود و در گوشهای، سعی در حفظ آخرین بقایای توانی که برایش مانده بود، داشت.
روزها، اگر فرصتی پیدا میکرد، غرق فکر به خودش و زندگی به باد رفتهاش میشد. با خودش میگفت: «یعنی کجا را اشتباه کردم؟ شاید زیادی مغرورانه حرف زدم؟» بعد، در حالی که توی آینه دنبال چین و چروکهای صورتش میگشت، زیر لب زمزمه میکرد: «به هر حال به اندازه کافی خوشگل هم نیستم!» بلافاصله عصبانی میشد و در ذهنش غرولند می کرد: «از سرش هم زیادتر بودم! اون بیلیاقت بود! اصلاً کسی که با هزار نفر رابطه داره که آدم نیست!» و بعد، غمزده میگفت: «یعنی تقصیر منه که اون رفت دنبال خیانت؟»
اینها تنها گوشهای از افکاری بودند که هر روز به ساغر هجوم میآوردند. ولی خوشبختانه پسرش، محمد، با تمام وجود در حال پراکندن این افکار بود. درخواستهای گاه و بیگاه پسرش، هر فکری را از سر او میپراند و مجبورش میکرد به کارهای روزمره بیشمارش برسد.
ساغر یادش میآمد که پیش از ازدواج، چطور همه چیز برایش جالب و خندهدار بود، ولی حالا دیگر نمیتوانست چیز خندهداری در اطرافش پیدا کند. تنها چیزهایی که میدید، مسئولیت مضاعفی بود که به گردنش افتاده بود. با کمک خانوادهاش خانهای را اجاره کرده بود و همراه پسرش به آنجا نقل مکان کرده بود. البته پدر و مادرش با این کار به شدت مخالف بودند، ولی او در تمام عمرش از حرفش کوتاه نیامده بود، پس این بار هم کار خودش را کرده بود. قبل از ازدواج هم شغلی داشت که تا این زمان در آن به شدت مهارت و تجربه کسب کرده بود، پس میتوانست نیاز مالیاش را مدیریت کند. ولی وقتی یک بچه در خانه باشد، مدیریت مالی سختتر میشود. ساغر به هر حال اهل عقبنشینی نبود.
وقتی به این ویژگی خودش فکر میکرد، یاد دوران زندگی مشترکش میافتاد. به معنای واقعی کلمه از جان مایه گذاشته بود که زندگیاش از هم نپاشد، ولی مگر می شود زندگی مشترک را دست تنها پیش برد. شهاب در مقابل هرگونه تغییری مقاومت کرده بود و بالاخره ساغر شکست را پذیرفته بود. در حال آماده کردن صبحانه بود که تلفن زنگ خورد. «مامان!» بود. نفس عمیقی کشید و در حالی که به سمت گوشی تلفن می رفت با خود گفت: معلومه از اون تماسهاییه که بازم قراره نصیحتم کنه. گوشی را برداشت: «سلام مامان، بله؟» – سلام عزیزم. خوبی؟ محمد چطوره؟ نخوابیده بودین که؟
– سلام مامان خوبم شکر خدا. محمد هم خوبه. نه تازه بیدار شدیم. چیزی شده؟ خیلی خوشحالی
– اره عزیزم یه خبر خوش دارم برات. عروسی دعوت شدیم.
– وا! به به! عروسی کیه؟ مبارکه!
– عروسی احسان! داییت صبح زود کارت دعوت آورد. هفته ی دیگه س!
– به به مبارکه! به سلامتی انشاالله. عروس کیه؟ وای حالا چی بپوشم؟ باید برم لباس بخرم.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 421693 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.