… ساغر دلشورهی عجیبی گرفته بود. به گوشهی میز خیره مانده بود و با انگشتانش بیهدف روی سطح چوبی خط میکشید. چهرهاش جمع شده بود، انگار دنبال چیزی در میان فکرهای درهمش میگشت.
سعیده پیرایش
… ساغر دلشورهی عجیبی گرفته بود. به گوشهی میز خیره مانده بود و با انگشتانش بیهدف روی سطح چوبی خط میکشید. چهرهاش جمع شده بود، انگار دنبال چیزی در میان فکرهای درهمش میگشت.
نفسش کوتاه آمد. سرش را بالا گرفت و سعی کرد خودش را در فضای رستوران نگه دارد. صدای خفیف قاشقها، خندهی دور میز کناری و بوی ملایم غذا در فضا میچرخید.
نفسی محکم کشید و صاف نشست. نگاهش ناگهان به کمال خورد که از آن سوی میز، آرام او را زیر نظر داشت. از تقاطع نگاهشان سرخ شد. گونههایش بالا آمدند و لبخندی کم رنگ روی لبش نشست.
ک مال کمی به جلو خم شد و با لحنی ساده، بیمقدمه پرسید:
ـ همیشه چادر میپوشی؟
ساغر برای لحظهای با چشمانی گیج به صورت کمال نگاه کرد. مغزش خالی شده بود. وقتی بالاخره فهمید او چه میگوید، از تأخیرش جا خورد و با لحنی که از ترکیب دستپاچگی و رضایت بود، گفت:
ـ بله، از بچگی چادر پوشیدم.
سرش را کمی کج کرد، منتظر تأیید و تحسین بود.
اما کمال خودش را کمی جلو کشید و آرام پرسید:
ـ چرا؟ خانوادهتون اصرار کردن؟
ساغر نگاهش را پایین انداخت، لبخندی روی لبش آمد. یادِ کودکی افتاد؛ چشمانش به سمت راست مایل شد، انگار صحنهای را در ذهن میدید.
ـ نه… راستش تو مدرسه دوستم چادر سر کرد، منم خوشم اومد. از خانوادهم خواستم برام بخرن. اون موقع خیلی بچه بودم، مخصوصاً پدرم راضی نبود، فکر میکرد نگه داشتنش برام سخته. ولی آن قدر اصرار کردم تا راضی شد. اولش هم خیال میکردن زود خسته میشم، ولی من پرروتر از این حرفام بودم.
کمال سری به نشانهی تأمل کج کرد.
ـ آخه مادرتون هم چادری هستن، نه؟
ساغر با سر تأیید کرد.
ـ بله، خب، اونم بیتأثیر نبود.
لبهای کمال کمی جلو آمد، با تردید پرسید:
ـ یعنی میخواین همیشه بپوشین؟
ساغر بیدرنگ جواب داد:
ـ بله! … شما دوست ندارین؟
کمال جا خورد. ترسید لحنش زورگو شنیده شود. نفس کوتاهی کشید، بعد با صدایی که سعی میکرد آرام ولی محکم باشد گفت:
ـ راستش نه زیاد. شما حجابتون کامله… نیازی به چادر نیست.
ساغر مکث کرد، چانهاش را بالا گرفت و گفت:
ـ خب من دوستش دارم.
کمال متوجه حالت تدافعی او شد، نگاهی به کت ساغر انداخت و با لحنی که سعی میکرد طبیعی باشد گفت:
ـ متوجه کت زیبایی که پوشیدین شدم. اگه چادر نداشتین، سلیقهتون بیشتر دیده میشد… همینطور زیبایی خودتون.
چند لحظه سکوت کرد.
ـ الان هیچی معلوم نیست.
ساغر آرام گفت:
ـ درسته… ولی اینها برای همه نیست. فعلاً فقط مخصوص خودمه، بعداً… اگه قسمت شد شما.
برای لحظهای تنها صدایی که از اطراف میآمد، صدای قاشق و چنگال و همهمهی محوی بود که در فضا میچرخید.
ساغر، بیخیال، کمال را نگاه میکرد.
کمال از جوابش خوشش آمده بود، اما نقضِ همان را در ذهن میچرخاند. لبخندی کوتاه زد، قاشق را روی بشقابِ تقریباً خالی رها کرد، نوک انگشتانش را روی پیشانی کشید و زیر لب گفت:
ـ چی بگم…
ساغر شانهای بالا انداخت، لبخندش را حفظ کرد و گفت: ـ هیچی!
کمال از صحبت با ساغر لذت میبرد. لبخند کجی زد و گفت: ـ مثل اینکه اهل بحث کردنی.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 427757 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.