نازنین گیج شده بود. احسان هیچ هماهنگی ای با او نکرده بود. نمی دانست طبق قرار قبلی بگوید نه و یا به احساسی که در این مدت از احسان گرفته بود اعتماد بکند و بگوید بله! گیج و منگ سرش را بلند کرد تا نگاهی به احسان بیندازد شاید بتواند تصمیم بگیرد که احسان از جای خود بلند شد و در حالی که صدایش از ته چاه در میآمد گفت: نازنین خانم واقعا با من ازدواج می کنید؟
سعیده پیرایش
… نازنین گیج شده بود. احسان هیچ هماهنگی ای با او نکرده بود. نمی دانست طبق قرار قبلی بگوید نه و یا به احساسی که در این مدت از احسان گرفته بود اعتماد بکند و بگوید بله! گیج و منگ سرش را بلند کرد تا نگاهی به احسان بیندازد شاید بتواند تصمیم بگیرد که احسان از جای خود بلند شد و در حالی که صدایش از ته چاه در میآمد گفت: نازنین خانم واقعا با من ازدواج می کنید؟
همه خندیدند. ولی نازنین نفس راحتی کشید احساس کرد قلبش دارد از قفس سینهاش بیرون می زند. با خجالت و چشمانی که برق میزد، گفت: با اجازه پدر و مادرم بله!
با “بله” شیرین نازنین، موجی از خوشحالی در خانه پیچید. همه خوشحال و راضی، برای این دو نفر تمنای خوشبختی کردند و از روز بعد شروع کردند به تدارک مراسم عروسی. عروس و داماد هم در این مدت به دنبال خانه ای بودند که بتوانند زندگی مشترکشان را شروع بکنند. همه چیز به سرعت حیرت آوری محیا شد و عروسی سرگرفت.
چند وقتی از زندگی مشترکشان میگذشت. روزی، نازنین با نگاهی شیطنتآمیز و لبخندی که گوشهی لبش را کش آورده بود، رو به احسان کرد و در حالی که چشمانش از شیطنت برق میزد، گفت: “یادت میاد؟ تو میخواستی دو نفر رو به هم برسونی، اما آخرش دو نفر دیگه رو به هم رسوندی!”
احسان که از این کنایهی شیرین، لبخند بر لبانش نقش بسته بود، خندهی دلنشینی کرد و با لحنی که بوی آرامش و رضایت میداد، پاسخ داد: “این دو تا ‘واجبتر’ بودن! حالا به اون دو تا هم میرسیم. دیر نشده نگران نباش. من که هنوز یادم نرفته!”
نازنین، که انگار منتظر همین فرصت بود تا نقشهاش را رو کند، چشمانش را ریز کرد و با همان برق شیطنتآمیز که حالا شدت گرفته بود، گفت: “اتفاقاً من یه نقشه دارم! یه نقشهی حسابی…
احسان کنجکاو شد: آفرین به همسر عزیزتر از جان خودم… چه نقشه ای کشیدی عزیزم؟
نازنین با لبخندی مغرورانه گفت: نقشه اینه… باید با خانواده ی عمه ت حسابی گرم بگیریم. این وسط من با ساغر دوست می شم و بعد از یه مدت رفت و آمد یه روز اونو دعوت می کنم برای گردش یا خرید. تو هم از اون طرف کمال رو میاری و … تمام! به همین سادگی به همین خوشمزگی! و نگاهی پرافتخار به احسان انداخت.
ولی لبخند احسان کمرنگ شد و در حالی که به گذشته فکر می کرد گفت: تو نه ساغر رو می شناسی نه کمال رو. این دو تا به همون اندازه که با هوشن لجباز هم هستن به این راحتیا خام ما نمی شن! تازه هر دوتاشونم از ازدواج فرارین. فکر نکنم به همین راحتی و خوشمزگی کار پیش بره ها!
نازنین که لب و لوچه اش آویزان شده بود با دلخوری گفت: حالا بیا امتحان کنیم اگه نشد یه کار دیگه می کنیم. ولی تو این مدت که داریم با ساغر صمیمی می شیم تو باید روی کمال کار کنی و اونو برای آشنایی با ساغر مشتاق کنی!
دوست شدن با ساغر به آسانیِ آب خوردن بود. او زن برون گرایی بود که به راحتی با همه گرم میگرفت. اما مشتاق کردن کمال به همان اندازه و شاید دو برابر سخت! احسان روزها فکر کرد و عاقبت به این نتیجه رسید که باید رک و پوستکنده سر اصل مطلب برود.
از وقتی ازدواج کرده بود، کمتر به کمال سر زده بود و او دوباره به درون خود خزیده بود. وقتی پا به مغازه گذاشت، دوباره همان فضای غم زده را دید؛ فضایی که کمال را ذرهذره آب میکرد. تصمیمش را گرفت و با شور و هیجان یک تازه داماد وارد شد!
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 421385 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.