– ممکنه بهم تعهد نده که منم میگم یا ببر خودت نگهش دار یا دیگه کاری به ما نداشته باش.
سعیده پیرایش
– ممکنه بهم تعهد نده که منم میگم یا ببر خودت نگهش دار یا دیگه کاری به ما نداشته باش.
وقتی این افکار را روی کاغذ اماده کرد و دوباره انها را خواند فهمید که تقریبا آماده است. با این که سعی می کرد واکنش های دیگر را هم حدس بزند ولی می دید که واکنش شهاب غیر از این چند گزینه نخواهد بود؛ پس نفس راحتی کشید و برای خودش یک فنجان چای ریخت.
ولی چند روز بعد شهاب رفتاری را در پیش گرفت که ساغر به آن فکر نکرده بود. او سعی کرد از این آن در مورد کمال اطلاعات بگیرد. حتی به سراغ احسان هم رفته بود و محل کار کمال را پرسیده بود و با این استدلال که می خواهد ببیند مردی که قرار است پدرخوانده ی محمد شود چطور آدمی است آدرس را از احسان گرفته بود و مستقیم سراغ کمال رفته بود.
وقتی نازنین به ساغر تلفن کرد و گفت که شهاب به سراغ احسان آمده است و در مورد کمال پرس و جو کرده، قلب ساغر داشت از کار می افتاد. چطور فکر اینجا را نکرده بود؟ حالا تمام دروغ هایش برملا می شد. دستپاچه با نازنین خداحافظی کرد و دور اتاق پذیرایی راه افتاد: حالا چه گلی به سرم بگیرم؟ آبروم رفت؟ اینو ولش کن حالا دیگه چطور از دست شهاب در برم؟ آخه چطور یادم رفت این همه مدت چقدر بازیم داد؟ چرا فکر کردم به همین راحتی می تونم شکستش بدم؟ او برای هر نفسش برنامه داره، وای چقدر من احقم!
در حالی که نوک موهایش را در دست گرفته بود و مضطرب دور انگشتش می پیچید با خنده ی محمد به خود آمد. کودک معصوم که راه رفتن سریع مادرش را بازی ای می دید که باید در آن برنده می شد کنار مادر شروع کرده بود به دویدن و وقتی از خط پایانی که برای خودش ساخته بود رد شد فریاد شادی سر داد: من بردم! من بردم!
مادر روی کودک را بوسید و گفت: اره عزیزم تو بردی! حالا تو برو کارتون ببین منم به کارام برسم.
و به خود گفت: آره این مهمه! اول باید ببینم شهاب چی گفته چی شنفته بعد ببینم باید چیکار کنم؟ پس گوشی را برداشت و به نازنین تلفن کرد: سریع سلام و احوالپرسی کرد و گفت: نازنین جان می تونی به احسان بگی ببینه شهاب به آقا کمال چی گفته؟ من نگرانم بد حرف زده باشه!
– راستش عزیزم احسان گفت فکر نمی کرد به این زودی آقا شهاب از موضوع باخبر بشه برای همین خودش با آقا کمال تماس گرفت گفت چیزی لو نده تا بره پیشش! الان خونه س! میگه شب میره پیش آقا کمال ببینه چه خبر؟ یه لحظه صبر کن خودش می خواد باهات صحبت کنه.
– باشه ممنون
– از من خداحافظ
احسان: سلام دختر عمه! چه خبرا؟
– سلام احسان! ببخشید ماجرا رو بعدا کامل توضیح میدم الان تو برو یه کاری کن آبروریزی نشه، تا من ببینم چطور جمعش کنم
– باشه به روی چشم!
– دستت درد نکنه
شب احسان به دیدن کمال رفته بود. کمال بی حوصله در حالی که سعی داشت دفتر و دستکش را جمع و جور کند و مغازه را ببندد به احسان تشر زده بود: من از کی خواستگاری کردم خودم خبر ندارم؟
– اولا که سلام! بداخلاق! دوما حالا هر کی؟ بگو ببینم یارو چی گفت؟
کمال خودکاری را که در دست داشت به طرف احسان پرت کرد و با خشم گفت: سلام و زهرمار! این کی بود اومده بود اینجا برای تحقیق؟
– بهت میگم دیگه! یه نفر از فامیل هام ازت سواستفاده کرده! نمی دونم دقیقا ماجرا چیه! فردا میرم پیشش فهمیدم میام به تو هم میگم! باشه؟ حالا بگو ببینم طرف چی گفت؟ تو چی جواب دادی؟ ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 422546 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.