چه حرفی؟
نازنین آه کوتاهی کشید، گویی از تکرار این خرافات خسته بود. “همون حرفای همیشگی… میگن کسی که طلاق گرفته نباید بره عروسی دیگران و از این حرفا دیگه… خودت میدونی که
سعیده پیرایش
… – چه حرفی؟
نازنین آه کوتاهی کشید، گویی از تکرار این خرافات خسته بود. “همون حرفای همیشگی… میگن کسی که طلاق گرفته نباید بره عروسی دیگران و از این حرفا دیگه… خودت میدونی که
احسان آهی کشید. بله، میدانست. خوب هم میدانست.
به جشنی که راه انداخته بودند فکر کرد. جشن خوبی بود. اگر نقشه شان هم عملی می شد که دیگر عیششان تکمیل می شد. نگاهی به نازنین انداخت که نگران به او زل زده بود. نفس عمیقی کشید و گفت: نگران نباش! بعدا یه کاریش می کنیم. با این حرف باری از روی دوش نازنین برداشته شد.
بعد از جشن، اما ماجرا رنگ و بوی دیگری گرفت. دیگر خبری از آن دغدغهی “نقشه” و وصال کمال و ساغر نبود. احسان، گویی نفسی تازه کرده بود. حالا مسیر زندگیاش به سمتی روشنتر و هیجانانگیزتر کج شده بود. یک کار جدید، پروژهای نو که تمام فکر و ذکرش را به خود مشغول کرده بود؛ و صد البته، زندگی جدیدی که تازه داشت با نازنین طعم آن را میچشید.
نازنین کمک بسیار بزرگی برای او بود. می توانست با راهنمایی ها و مشورت هایی که با او می کرد کار خود را بیشتر توسعه ببخشد. احسان غرق در این لذتهای نو، در این روزمرگی شیرین، از هر روزش نهایت استفاده را میبرد. بعد از هر روز کاری، وقتی خسته اما راضی به رختخواب میرفت، ناگهان سایهای سنگین بر دلش میافتاد: عذاب وجدان. میدانست که هدف اصلیاش، همان قولی که ناخواسته به خودش داده بود به کلی به تعویق افتاده بود. او بین وظیفهی دوستی و شور زندگی جدیدش گیر افتاده بود و در این گیرودار، زندگی جدید، فعلاً پیروز میدان بود.
بعد از یک ماه شیرین، پدر احسان او را کناری کشید و جدی گفت: دیگه بسه! دست روی شانهی احسان گذاشت. “باید بریم برای قرار عقد و عروسی! دختر مردم رو که نمیشه این قدر معطل نگه داشت. تصمیم تو که مشخصه. فقط باید ببینیم تو این یه ماه تونستی نازنین رو هم به سمت خودت بکشی یا نه؟”
رنگ از روی احسان پرید. جملهی نازنین، مثل پتک توی سرش کوبیده شد: اگر نشد به همه میگیم به درد هم نمی خوریم و تمام!
و حالا داشت تمام می شد. غم بزرگی بر دل احسان نشست. چند روزی کلافه بود. نمی توانست با کسی مشورت کند حتی با کمال. در دلش بر کمال لعنت می فرستاد و او را مقصر این اوضاع می دانست. هر چه فکر می کرد ذهنش یاری نمی کرد و نمی توانست راه حلی پیدا بکند. تا این که یک روز پدر، در حالی که ضربهای محکم به شانه احسان میزد، با صورتی که از شادی برق میزد، گفت: با آقای قربانی صحبت کرده ام. فردا به منزلشان می رویم و انشاالله بساط عروسی رو برپا می کنیم. تو هم امروز با یکی از خواهرات برو یه حلقه برای عروسم بخر که فردا دست خالی نباشیم. بعدا اگه به خواست خدا قبولت کردن یه حلقه ی درست و حسابی با خود عروس خانم میریم می خریم.
غم عالم روی دل احسان نشست. ماه عسلش تمام شده بود
روز موعود رسید. همه دور هم جمع شده بودند و بزرگترها در حال صحبت در مورد رسم و رسوم بودند و جوانترها در تب و تاب و هیجان. بعد از سکوت کوتاه، پدر احسان رو به نازنین کرد و جدی پرسید: خب عروس خانم! حالا بعد این مدت بفرمایید پسر ما رو به غلامی قبول می کنید و بعد خندید!
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 421290 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.