.مکالمه به این ترتیب در مورد عروسی ادامه پیدا کرد و بعد از حدود نیم ساعت ساغر با لبی خندان گوشی را قطع کرد و با خود گفت: چه خوب شد این عروسی. بالاخره یه بهونه برای اینکه از این روزمرگی لعنتی در بیام.
سعیده پیرایش
…مکالمه به این ترتیب در مورد عروسی ادامه پیدا کرد و بعد از حدود نیم ساعت ساغر با لبی خندان گوشی را قطع کرد و با خود گفت: چه خوب شد این عروسی. بالاخره یه بهونه برای اینکه از این روزمرگی لعنتی در بیام.
در حالی که برای فرزندش لقمه می گرفت به لباسی که باید می پوشید و آرایشی که می خواست داشته باشد فکر می کرد.
روزهای باقیمانده ساغر به همراه مادر و پسرش به بازار رفتند و برای خود لباس مناسبی انتخاب کردند. بی صبرانه منتظر روز عروسی بود و تصمیم داشت بی توجه به کلیشه های مردم به این عروسی برود، ولی نتوانست.
یک روز مانده به عروسی، شهاب برای بردن محمد آمد. طبق قراری که از قبل گذاشته بودند همیشه او را یک روز پیش خود نگه می داشت و سر موقع تحویل ساغر می داد. ساغر با خود گفت: فرصت خوبیه! بدون دردسر بچه آماده می شم. باید کارهامو بکنم تا برای فردا آزاد باشم. ولی شب هر چه منتظر ماند خبری از شهاب و محمد نشد. نگران گوشی را برداشت و زنگ زد. چندین بار رد تماس شد تا بلاخره شهاب با عصبانیت تلفن را جواب داد: چیه؟ چرا اینقدر زنگ می زنی؟
ساغر که تعجب کرده بود پرسید: دیر شده! محمد … ولی شهاب نگذاشت حرف او تمام شود: تو که خوب بهت خوش می گذره! محمد رو می خوای چیکار؟ هر روز عروسی تشریف می بری! لباس نو می خری! حالا هم تنهایی برو!
ساغر دهانش را باز کرد تا جوابی بدهد ولی شهاب امان نداد و تلفن را قطع کرد. و بعد از آن هم دیگر تماسهای ساغر را جواب نداد. ساغر درمانده و ناامید یک گوشه نشست و تا می توانست گریه کرد.
وقتی گریه هایش تمام شد، بلند شد و طوری که صدایش را به جز خودش کسی نشنید گفت: نه، شهاب! تو نمیتونی این شادی رو از من بگیری. من به این عروسی میرم! هر طور شده!
کارهای ناتمام را تمام کرد و خوابید. صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. صبحانه مختصری خورد و دوش گرفت. پیراهن بلند و ساده ای که برای عروسی خریده بود را روی مبل گذاشت و روبرویش ایستاد لباسی را انتخاب کرده بود که توجه زیادی به خود جلب نکند و در عین حال زیبا باشد و او را سرزنده نشان دهد. خود را درون آن تصور کرد. «با این لباس همون آدم سابق می شم، همون وقار همون لبخند همون ساغر … ولی بدون محمد..!»
کیسه کوچک لباسهای محمد، کنار مبل افتاده بود. از شب قبل، آمادهاش کرده بود تا صبح بیدردسر تن پسرش کند. حالا اما، با دیدنش، دلش چنان گرفت که همانجا کنارش، روی زمین نشست. لباس ها را از درون کیسه درآورد و تماشا کرد. محمد عاشق جشن بود. مخصوصا اینکه لباس نو برای پوشیدن داشت او را سر ذوق آورده بود و تمام چند روز گذشته را در مورد جشن حرف زده بود. از کارهایی که می خواهد بکند و چیزهای که خواهد خورد و بازی هایی که خواهد کرد و حتی دوستانی که فکر می کرد می تواند در چنین جشنی پیدا کند. یاد شیرینکاریها و سؤالهای بیوقفهاش افتاد: ‘مامان، کی میریم؟ اونجا کیک داره؟ میتونم با اون پسربچهها دوست بشم؟’ لبخند تلخی روی لبان ساغر نشست. این شادی کودکانه، چقدر برایش مهم بود.
ساغر دلگرفته سرش را روی زانو گذاشت و به کودک دلبندش فکر کرد. چند ساعت دیگر جشن شروع می شد ولی او دیگر دل و دماغی برای رفتن به آن نداشت. بدون محمد جشن برایش زیبا نبود. بلند شد لباس ها را مرتب کرد و در کمد گذاشت. بعد با مادرش تماس گرفت و ماجرا را شرح داد و گفت که نمی آید. مادرش هر چه اصرار کرد فایده ای نداشت. نمیتوانست با صورتی که غم از آن میبارید، در جشن شادی دیگران حاضر شود. این را نه شهاب، که قلب خودش به او میگفت. ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 422044 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.