نمیدانست از خودکارش است یا از دفترش که هر چه را مینوشت کمی بعد همان را میدید.
سعیده پیرایش
نمیدانست از خودکارش است یا از دفترش که هر چه را مینوشت کمی بعد همان را میدید.
تازه شروع کرده بود به نوشتن. برای فرار از تنهایی و اضطرابی که داشت. این کار روحش را آرام میکرد. وقتی مینوشت انگار ذهنش کمی ساکت میشد. اما برایش عجیب بود که چیزهایی که مینوشت را بعداً میدید.
اول با خودش میگفت تصادفی است. دنیا پر از اتفاقهای شبیه به هم است.
ولی هر بار که چیزی مینوشت، کمی بعد همان تصویر جلوی چشمش ظاهر میشد و دلش را خالی میکرد.
معمولاً از حیوانات مینوشت. همین دیروز از دو کبوتر عاشق نوشته بود که روی سیم برق با هم دعوا میکنند.
صبح زود، وقتی هنوز کاملاً بیدار نشده بود، صدای بالزدن و بههم خوردن چیزی را از بیرون شنید. از پنجره نگاه کرد. دو کبوتر روی سیم برق درست مثل همان چیزی که نوشته بود با هم درگیر بودند.
مدتی همانطور ایستاد و نگاه کرد. بعد آرام زیر لب گفت: «نه… این فقط یه تصادفه.»
اما همان لحظه باد خنکی از پنجره داخل آمد و صفحههای دفترش را کمی تکان داد. مهسا دفتر را بست و با خودش گفت:
«مهسا.. این دفعه از آدمها بنویس. اگه این بار هم واقعی بشه، اون وقت میفهمیم یه خبرایی هست.»
کمی مردد بود. نوک خودکار را روی کاغذ گذاشت و چند لحظه فقط به صفحه سفید نگاه کرد. قلبش کمی تندتر میزد.
از پنجره بیرون را نگاه کرد. مرد همسایه مشغول شستن ماشینش بود. صدای آب در کوچه میپیچید.
دفتر را جلو کشید و همان مرد را کرد شخصیت اصلی داستانش.
نوشت که مرد همسایه تصادف میکند. همسرش با مهربانی از او پرستاری میکند. اما بعد از این که مرد خوب میشود، به خاطر عذاب وجدان اعتراف میکند که به او خیانت کرده و با زن دیگری رابطه داشته است. بعد از این ماجرا زن همسایه او را ترک میکند و مرد تمام تلاشش را میکند تا او را به خانه بازگرداند.
وقتی نوشتن تمام شد، برای لحظهای دستش روی کاغذ ماند. حس عجیبی داشت؛ انگار کار مهمی کرده باشد، یا شاید اشتباهی.
با خودش گفت: «چند روز هیچی نمینویسم. صبر میکنم ببینم کدوم یکی از این اتفاقا میافتن.»
چند روز گذشت.
اول صدای تصادف را در کوچه شنید. صدایی کوتاه اما تیز. وقتی از پنجره نگاه کرد، جمعیتی دور ماشینی جمع شده بودند. دلش فرو ریخت.
بعد کمکم بقیه اتفاقها هم یکییکی افتادند. همان چیزهایی که نوشته بود.
در کمال تعجب، عین به عین.
از ترس این که آخر داستانش هم همانطور که نوشته بود پیش برود، سریع دفتر را باز کرد. صفحه را پاره کرد و پایان داستان را عوض کرد. در پایان جدید همهچیز به خیر و خوشی تمام میشد.
بعد از آن چند روز مات و مبهوت بود.
گاهی دفتر را نگاه میکرد.
گاهی به خودکارش.
نمیدانست این موهبتی است که به او داده شده یا فقط خیالاتی شده است. باور چنین چیزی هنوز هم سخت بود.
بالاخره فکری به ذهنش رسید.
خلق آدمی که اصلاً وجود نداشت.
اگر او را مینوشت و بعد در دنیا میدید، دیگر هیچ شکی باقی نمیماند.
دفتر را باز کرد.
نوشت: مردی به نام عدنان.
مردی سرد و خشک و تنها. کسی که حضورش باعث میشد دیگران ناخودآگاه فاصله بگیرند. نگاهش طوری بود که آدمها را معذب میکرد. خیلیها وقتی او را میدیدند حس میکردند با یک قاتل طرف هستند.
اما عدنان واقعاً چه بود؟
شاید فقط مردی زخمی.
مردی که از مردم دوری میکرد و ترجیح میداد همان ترسی که از او دارند باقی بماند.
بعد نوشت:
یک روز جسدی در خانهای پیدا میشود. هیچکس شک ندارد که کار عدنان است. چون قبل از حضور او در آن محله چنین اتفاقی نیفتاده بود.
مهسا بیشتر از این ننوشت.
خودکار را بست و دفتر را آرام کنار گذاشت.
با خودش گفت: «بذار ببینیم آقا عدنان چطور خودش رو از این ماجرا خلاص میکنه، هر کاری کرد من هم همون رو مینویسم.»
در همان لحظه باد دوباره از پنجره داخل آمد و صفحههای دفتر را کمی تکان داد.
مهسا بیاختیار به پشت سرش نگاه کرد.
هیچکس آنجا نبود.
بعد خندید و گفت: منو باش… رسما فکر می کنم عدنان پیداش میشه… پوزخندی به خود زد.
چند روز گذشت و خبری از عدنان نبود دیگر مطمعن شده بود که همه این چیزهایی که دیده بود را بیخود به نوشته های خود ربط داده بود.
صبح روز جمعه برای خرید نان بیرون رفته بود. سر کوچه کامیونتی ایستاده بود و داشت اثاثیه مستاجر جدید آقای محمودی را خالی می کرد. نگاهی به اثاث ساده انداخت و گفت: یا خیلی فقیرن یا اینکه بینشون زن ندارن… و در همین موقع با مرد بلند قد و اخمویی روبرو شد که برای بردن کمد پایین آمده بود. کمد را به کمک راننده روی پشتش گذاشت و به زحمت از پله ها بالا برد.
مهسا با دهان باز او را نگاه می کرد. می توانست قسم بخورد که عدنان است. حتی همان پیراهن سیاه که تصور می کرد را به تن داشت. حتی در مورد این پیراهن چیزی هم ننوشته بود.
مرد دوباره پایین آمد و از دیدن دهان باز دخترک متعجب شد. ولی اخمی کرد که باعث شد مهسا به خود بیاید.
نان را که خرید به سرعت به خانه دوید. نان را توی سفره گذاشت و دفتر را باز کرد. آب دهانش را قورت داد و به جسدی که باید پیدا می شد فکر کرد. هیچ اشاره ای به کسی که مرده بود نکرده بود. با خود گفت: اگه کسی واقعا بمیره چی؟؟؟ از ترس این که باعث مرگ کسی شود آب دهانش خشک شد. هول هولکی جملاتی که این واقعه را می گفتند را خط زد ولی نمی دانست چه چیزی به جای آن بنویسد. دستانش می لرزید و فکرش قفل شده بود.
چند لحظه بعد فکری در ذهنش شلیک شد: باید اول بفهمم این عدنان هست یا نه؟ چطور بفهمم اسمش چیه؟ باید یه راهی پیدا کنم که برام حرف هم درنیاد…
بلند شد و کیف پولش را در دست گرفت. مرد سوپری از همه مردم محله خبر داشت. به نوعی خبرگزاری محله بود. حتی ماجرای خیانت مرد همسایه را هم او به همه گفته بود.
به بهانه ی خرید ماست وارد مغازه شد و وقتی می خواست پول ماست را بدهد با لبخندی آرام گفت: امروز دیدم خونه آقای محمودی مستاجر جدید اومده… و منتظر ماند.
همین یک جمله معمولا برای این که تمام اطلاعات مربوط به این مرد را بشنود کافی بود ولی در کمال تعجب آقای سیف خبری از او نداشت. و علاقه ای هم به دانستن در مورد یک مرد مجرد نداشت فقط از این بابت ناراحت بود که آقای محمودی خانه اش را به یک مرد مجرد اجاره داده است.
ناامید از مغازه خارج شد و بیاختیار به سمت آن سر کوچه راه افتاد. وقتی نزدیک خانه آقای محمودی و کامیونت رسید، دید راننده با مرد تازهوارد درباره قیمت چانه میزنند. همانجا ایستاد و آنها را تماشا کرد.
بالاخره به توافق رسیدند و با هم دست دادند. راننده در حالی که سوار کامیونت میشد گفت: «آقا عدنان، ولی اگه دو تا کارگر هم میگرفتی اینقدر اذیت نمیشدی.»
با شنیدن این اسم، خون در بدن مهسا یخ بست.
بیآنکه پشت سرش را نگاه کند با سرعت راه افتاد و خودش را به خانه رساند. ضربان قلبش آنقدر بالا رفته بود که نمیتوانست درست نفس بکشد.
کمی بعد که آرامتر شد با خودش گفت: «اصلاً چرا اینقدر ترسیدم؟»
دفتر را جلویش باز کرد و به داستانی که برای عدنان نوشته بود خیره شد. حالا فقط یک سؤال در ذهنش میچرخید:
با این مرد چه کار باید بکند؟
چطور داستان را پیش ببرد و چطور آن را تمام کند؟
خودکار را به دست گرفت و شروع به نوشتن کرد. باید چند واقعه برای عدنان میساخت تا ببیند نوشتههایش چقدر در زندگی او اثر میگذارد.
بالاخره نوشت که آقای سیف وقتی عدنان برای خرید به مغازه میرود با او بداخلاقی میکند و میگوید صاحبخانهها نباید به مردان مجرد خانه بدهند. حتی چیزهایی را که عدنان میخواهد به او نمیدهد. عدنان هم بیتوجه به حرفهای آقای سیف به خیابان اصلی میرود و خریدش را از آنجا انجام میدهد.
وقتی برمیگردد، این کارش باعث عصبانیت بیشتر آقای سیف میشود و در نهایت ماجرا به یک دعوای درست و حسابی بین آقای سیف و آقای محمودی میکشد.
عصر، وقتی صدای داد و دعوا از سر کوچه بلند شد، مهسا از پنجره سرک کشید؛ اما فاصله زیاد بود و چیزی درست دیده نمیشد.
خیلی زود شالش را سرش انداخت و در حالی که هنوز دکمههای مانتویش را نبسته بود و کفشش را به زحمت به پا میکرد گفت:
«مامان، زود برمیگردم. انگار دعوا شده، برم ببینم چه خبره.»
و قبل از اینکه مادرش بتواند بگوید:
«آخه به تو چه دختر؟ از کی تا حالا به دعوا اهمیت میدی؟»
از خانه بیرون زده بود.
آن روز، تصمیمش را عملی کرد.
روی صفحهی دفترش با دقت نوشت:
«وقتی بیرون بودم با عدنان روبهرو شدم. همانطور که بیخیال از خیابان رد میشد، ماشینی آبِ درونِ چاله را رویش پاشید. او فقط لبخندی زد و به راهش ادامه داد.»
مهسا زیر لب گفت:
«همینقدر کافیست… همین که کمی خجالتزده بشود. این چیزیست که کمتر برایش پیش میآید.»
چند روز بعد، دیگر این ماجرا یادش نبود.
بارانِ چندروزهی اردیبهشت، هوا را سنگین و نمور کرده بود.
مهسا گوشهی اتاق، یادداشتهایش را ورق میزد که مادرش صدایش زد:
«مهسا… عدسمون تموم شده. پاشو برو بگیر، من گرفتارم.»
مهسا با همان بیحوصلگی از خانه بیرون زد. هنوز به سر کوچه نرسیده بود که نگاهش به عدنان افتاد؛ آنطرف خیابان ایستاده بود و رفتوآمد ماشینها را نگاه میکرد.
در جا خشکش زد. یاد نوشتهاش افتاد؛ اما چاله آنقدر از عدنان فاصله داشت که نمیشد انتظار اتفاقی داشت.
در همین فکر بود که ناگهان صدای غلتیدن لاستیکها روی آسفالت خیس، مثل پتک به گوشش خورد.
ماشینی با سرعت از کنارش رد شد و تمام آبِ کثیفِ چاله را روی صورت و لباسش پاشید.
برای چند ثانیه نفسش برید. آب سرد زیر پوستش خزید.
صدای غرغر خودش را شنید که بیاختیار بالا رفت:
«لعنت به این شانس…»
سرش را بلند کرد.
عدنان همانجا ایستاده بود و ساکت نگاهش میکرد.
برای لحظهای گوشهی لبش به خندهای محو جمع شد؛ چیزی شبیه پوزخند… یا شاید اولین خندهای که مهسا از او میدید.
مهسا همانجا، با دستهای خیس و دلِ تندتپ، خشک شد.
نمیدانست چه کند؛ شرم، تعجب و حتی ذرهای شادی، همه در نفسش قاطی شده بود.
عدس را که به دست مادرش داد، بیآنکه حرفی بزند به اتاقش دوید.
دفتر را برداشت و دوباره نوشتهاش را خواند.
«آخ… نگفتم آب روی کی میپاشه… لعنت به این شانس…»
و در فکر فرو رفت:
«یعنی واقعاً اتفاق میافته…؟»
چند روز دیگر گذشت.
با خودش فکر میکرد:
«نمیتونم هر چیزی بنویسم… اگه اتفاق بدی برای کسی بیفته چی؟»
هنوز نتوانسته بود با این فکر کنار بیاید که خبری در شهر پیچید:
جسد مردی در خانهاش پیدا شده بود و عدنان را بهعنوان قاتل دستگیر کرده بودند.
خبر، شوکی سنگین به مهسا وارد کرد.
مطمئن بود ماجرای قتل را خط زده بود. حتی دفتر را دوباره چک کرده و مطمئن شده بود که خط خورده است.
اما اتفاق افتاده بود.
به بهانهی خرید، به مغازهی آقای سیف رفت.
امید داشت چیزی دستگیرش شود، اما باز هم تیرش به سنگ خورد.
آقای سیف فقط غر میزد:
«دیدین گفتم نباید خونه به مجرد داد؟ حالا آقای محمودی بیاد بگه خواهرزادهش چرا این کارو کرد…»
عصر، مادرش به خانهی پروینخانم رفت.
وقتی برگشت، ماجرا را فهمیده بود.
گفت:«خانم محمودی گفته اون پسر اصلاً نسبتی با خانوادهشون نداشته. آقای محمودی فقط برای اینکه دعوا تموم بشه اون حرف رو زده…
میگفتن عدنان هیچکسی رو نداشته، تو این مدت هم با کسی رفتوآمد نمیکرد. سرش تو کار خودش بوده.
خانم محمودی میگفت واقعاً بچهی خوبی بوده، هر محبتی از دستش برمیاومده دریغ نکرده. خودش میگفت عدنان رو به اندازهی پسرش دوست داشته و مطمئن بوده که حتماً اشتباهی شده و آزادش میکنن.»
مهسا شگفتزده شده بود.
تا آن لحظه، هیچوقت به گذشتهی عدنان فکر نکرده بود.
چند روز بعد، در روزنامه خبری از این قتل چاپ شد؛ همراه با اعترافات عدنان:
«من اهل یکی از روستاهای مرزی بودم. وقتی دو سالم بود، تمام خانوادهام در بمباران کشته شدند؛ بهجز عمهی کوچکم که فقط پنج سال از من بزرگتر بود.
آن روز مرا برای بازی بیرون برده بود و به همین خاطر زنده ماندیم و وارث دارایی خانواده شدیم.
چند سالی به پرورشگاهی در این شهر سپرده شدیم، تا اینکه خانوادهای هر دوی ما را به فرزندی گرفت.
با ما مثل فرزندان خودشان رفتار میکردند و ما خوش بودیم. عمهام برای جبران محبتشان، در همهی کارهای خانه کمک میکرد. همه از او راضی بودند… تا وقتی به چهاردهسالگی رسید.
از آن زمان همهچیز عوض شد.
عمهام مدام گریه میکرد و خانه پر از دعوا بود.
من نمیدانستم چه اتفاقی افتاده، تا اینکه او با خوردن تمام داروهای خانه، خودش را کشت.
بعد از آن من دوباره به پرورشگاه فرستاده شدم.
بعد از اینکه مستقل شدم راجع به مرگ عمه ام تحقیق کردم فهمیدم که به خاطر ارث کلانی که به عمه می رسید آن مرد قصد داشته که دختر بیچاره را به عقد خود درآورد ولی همسر خودش مانع شده بود ولی مرد گرگ صفت به آن دختر مظلوم تجاوز کرده بود تا همه را در عمل انجام شده قرار دهد. برای همین عمه ام خود را کشت.
بعد از آن خانواده اش هم او را طرد کرده بودند و از او خبری نداشتند.
من کینه ی این مرد را در دل گرفتم و تمام این سالها دنبال او بودم. وقتی بالاخره او را پیدا کردم به این محل اسباب کشی کردم و در فرصتی مناسب او را کشتم.»
روزها میگذشت و مهسا نمیتوانست از فکرِ عدنان و سرگذشتش رها شود.
هر بار که چشمش به دفتر میافتاد، چیزی در دلش میلرزید؛ انگار صفحات سفید میتوانستند گناه را تکرار کنند.
با خودش زمزمه میکرد:
«نوشتههام…
آیا واقعاً تأثیری داشتند؟
یعنی من در این ماجرا سهمی داشتم؟
و اگر داشتم… حالا باید چکار کنم؟»
گاهی شبها از خواب میپرید؛ احساس میکرد صدای برخورد آب چاله و نگاه آرام عدنان هنوز در گوشش است.
دلش نمیخواست ادامه دهد، اما نمیتوانست هم خاموش بماند.
انگار میان دو فرمان گیر کرده بود: نوشتن، یا سکوت.
بعد از چند روز، مهسا تصمیم خودش را گرفت.
دفتر را بست، آن را آرام کنار میز گذاشت و احساس کرد زمانش رسیده کاری بکند که ربطی به نوشتن نداشته باشد.
باید برای عدنان رضایت میگرفت.
این تنها راهی بود که دلش را کمی آرام میکرد.
نشانی را به سختی پیدا کرد.
کوچه باریک بود و درِ آهنی خانه قدیمی و کوچک.
با تردید انگشتش را روی زنگ گذاشت.
صدای زنگ در سکوت محله بلندتر از انتظارش طنین انداخت.
چند لحظه بعد، در باز شد و زن میانسالی ظاهر شد.
چهرهاش خسته بود، اما نگاهش تیز و دقیق.
زن به محض دیدن مهسا اخم ظریفی کردو پرسید: بفرمایین با کی کار دارین؟
مهسا دستپاچه شد و گفت: سلام … من … اومدم در مورد عدنان باهاتون صحبت کنم.. و نفسش را بیرون داد.
زن که انگار انتظار یک مرد، یک مأمور، یا حداقل کسی «سندار»تر را داشته، نه یک دختر لاغر با چهرهای مضطرب اخمش بیشتر شد وبا احتیاط پرسید: «شما… وکیل پروندهاین؟»
مهسا جا خورد.
«نه… من!..»
کلمهها از ذهنش فرار کردند.
«نه! وکیل نیستم.»
زن نگاهش را باریک کرد، چند لحظه با سوءظن از سر تا پای مهسا را برانداز کرد.
بعد گفت: «خب پس کی هستی؟»
مهسا نفسش را آهسته بیرون داد.
«اگه ممکنه میتونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟»
زن کمی عقب رفت. چیزی شبیه ترس یا اضطراب در نگاهش تکان خورد. بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، نیمقد کنار رفت و اجازه داد مهسا وارد شود. مهسا از در گذشت.
فضا دلگیر بود؛ خانهای ساده، ساکت، با پردههای کشیده و هوای سنگین.
زن از جلو راه میرفت و مهسا از پشت، با قدمهایی کوتاه و نامطمئن.
هر دو انگار نمیدانستند باید چه بگویند.
زن او را به اتاق پذیرایی برد؛ اتاقی روشن اما بیروح.
با دست به مبل روبهرو اشاره کرد و خودش دم در نشست.
«خب.. بفرمایین. حالا بگو ببینم.. چه نسبتی با عدنان داری؟ نامزدشی؟»
سؤال آنقدر ناگهانی بود که مهسا تکان خورد.
چشمانش گرد شد، گرمای داغی یکباره صورتش را گرفت.
«نه.. نه.. ما. هیچ نسبتی.. نه.»
سرخ شد.
دستهایش را در هم گره کرد تا لرزششان پیدا نباشد.
زن ابرو بالا برد.
«پس چرا اومدی اینجا؟»
مهسا سعی کرد خودش را جمع و جور کند، صدایش را صاف کند.
«من فقط.. فقط میخواستم… شما از ماجرای عدنان و عمهش خبر دارین.. درسته؟»
زن سکوت کرد.
سرش آرام پایین افتاد، انگشتانش محکم به هم پیچیده شدند.
لحظهای طولانی گذشت؛ لحظهای که در آن انگار همه، سالهای پنهانکاری و شرم دوباره روی شانههای زن سنگینی کرد.
بالاخره با صدایی گرفته گفت: «بله.. درسته. اون دختر بیچاره.. قربانی طمع شوهرم شد.»
گویی اعتراف از گلویش میگریخت، نه اینکه گفته شود.
در همین لحظه صدای برخورد آرام استکانها به گوش رسید.
جوانی با سینی چای وارد اتاق شد. چند لحظه در آستانه در ایستاد و با نگاهی سنگین به مهسا خیره شد. اخمی عمیق روی پیشانیاش نشسته بود؛ آنقدر که مهسا ناخودآگاه نگاهش را پایین انداخت.
جوان جلو آمد، سینی را روی میز گذاشت و کنار مادرش نشست.
سلامی داد و گفت: «اسم من مهرداده.»
کمی مکث کرد، انگار دنبال خاطرهای در ذهنش میگشت. «اون زمان رو خیلی واضح یادم نمیاد… من از عدنان و عمهاش مریم کوچیکتر بودم. اما یادمه من و عدنان مثل دو تا برادر بودیم. با هم بازی میکردیم، تو کوچه میدویدیم.. حتی مریم رو عمه صدا میکردم.»
لبخند کوتاهی روی لبش نشست، اما خیلی زود محو شد.
آهی کشید و ادامه داد: «وقتی دعواها تو خونه شروع شد، من چیزی نمیفهمیدم. فقط میدیدم صداها بلند میشه.. درها محکم بسته میشن..
چند لحظه سکوت کرد.
«بعد هم.. مریم مرد. عدنان رفت… و من یهدفعه تنها شدم.»
مادرش که تمام این مدت بیصدا اشک میریخت، صورتش را با گوشه چادرش پوشاند و با صدایی لرزان گفت: «من خیلی سعی کردم جلوش رو بگیرم.. بارها بهش گفتم این کار رو نکنه.. ولی انگار عقلش رو از دست داده بود.»
دستش را روی سینهاش گذاشت، نفسش سنگین شده بود.
«همش از اون زمینها حرف میزد.. زمینهایی که مال مریم بود.»
صدایش شکست و هقهق گریهاش بلندتر شد: «تا این که.. اون بلا رو سر اون دختر بیچاره آورد..»
اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت.
مهسا که تا آن لحظه بیحرکت نشسته بود، احساس کرد گلویش خشک شده است.
حقیقتی که شنیده بود، از چیزی که تصور میکرد هم دردناکتر بود.
سکوت سنگینی بر اتاق افتاده بود.
هقهق بریده زن و آههای کوتاه مهرداد تنها صداهایی بود که در این فضای گرفته حرکت میکرد.
مهسا گلوی خشکیدهاش را با زحمت صاف کرد.
دلش میلرزید، اما میدانست الان وقت عقبنشینی نیست.
با صدایی پایین و مردد، انگار که هر کلمه را از ته جان بیرون میکشید، گفت: راستش من اومدم اینجا که… در مورد عدنان .. نفسش را بیرون داد تا بر اضطرابش غلبه کند بعد ادامه داد: اگه شما قبول کنین همین حرفها رو توی دادگاه بزنین …
نگاهش را کوتاه به چشمهای خیس زن انداخت و دوباره پایین آورد.
«و فقط… فقط شما هستین که میتونین از حق قصاص بگذرید.»
کمی مکث کرد.
نفسش را آرام بیرون داد، انگار دارد وارد میدان مین میشود.
«من فقط میخواستم بگم اگه شما حاضر باشین … اگه ببخشین.. اون وقت میتونیم جلوی قصاص عدنان رو بگیریم.»
آخر جملهاش آنقدر آرام شد که به سختی شنیده میشد.
مهرداد سرش را آرام بالا آورد و برای اولین بار مستقیم در چشمان مهسا نگاه کرد.
نگاهش خسته بود، اما در عمقش چیزی شبیه تصمیم دیده میشد.
با صدایی پایین و آرام گفت: «ما هم.. همین قصد رو داریم. اصلاً دیه هم نمیخوایم. هر کسی هم جای اون پسر بود، شاید همین کارو میکرد.»
آهی کشید؛ آهی طولانی و شکسته.
بعد سرش را به سمت پنجره چرخاند، انگار میخواست خودش را از زیر نگاهها بیرون بکشد.
مادرش در حالی که هنوز اشکهایش روی گونهاش میلغزید، با تکان آرام سر، حرفهای پسرش را تأیید کرد.
هیچکدام بیشتر از این توان حرف زدن نداشتند.
مهسا حس کرد بار بزرگی از روی شانههایش برداشته شده.
اشک در چشمانش حلقه بست؛ نه از غم، از رهایی.
به سختی لبخندی کوتاه زد. «واقعاً.. ممنونم.»
بهآرامی از جا بلند شد.
پیش از رفتن، یک لحظه مکث کرد، قدمی برگشت و دست مادر مهرداد را میان دستانش گرفت.
با صدایی لرزان اما محکم گفت: «خواهش میکنم.. اینقدر خودتونو سرزنش نکنین. هیچکدومِ این اتفاقها تقصیر شما نبوده.»
زن سرش پایین افتاد.
مهسا هم نگاهش را پایین انداخت و آرام اضافه کرد: «متأسفم.. برای همهچی.»
بعد دستش را رها کرد و بدون اینکه برگردد، قدم به سمت در گذاشت.
هوای سنگین اتاق پشت سرش ماند، اما چیزی در دلش روشن شده بود؛ چیزی شبیه امید.
بعد از آن روز، روند دادگاه خیلی سریع پیش رفت.
خانواده مقتول در دادگاه از حق قصاص گذشتند و حتی دیه هم نخواستند. قاضی هم با در نظر گرفتن شرایط، فقط مدت محدودی حبس برای قتلی که انجام شده بود برای عدنان تعیین کرد.
اما برای مهسا، همه چیز به آن سادگی تمام نشد.
در تمام آن روزها مدام با خودش کلنجار میرفت.
هر بار که به ماجرا فکر میکرد، احساس سنگینی روی سینهاش مینشست.
با خودش میگفت: «من بودم که پای اون بدبخت رو به این ماجرا کشوند..»
هرچند میدانست حقیقت چیز دیگری است، اما این فکر دست از سرش برنمیداشت.
چند روز گذشت.
بالاخره یک روز جرأتش را جمع کرد و به ملاقات عدنان رفت.
اتاق ملاقات سرد و خالی بود.
چند صندلی فلزی، یک میز باریک بینشان، و سکوتی که فقط با صدای بسته شدن درِ آهنی پشت سر مهسا میلرزید.
عدنان وقتی وارد شد، لحظهای در آستانه در ایستاد.
انتظار دیدن هیچکس را نداشت، اما دیدن دختر همسایه
این را اصلاً نمیشد در دایره احتمالاتش جا داد.
چشمهایش تنگ شد، چند ثانیه به مهسا خیره ماند، بعد آرام، بیآنکه پلک بزند، روی صندلی روبهرو نشست.
در چهره همچون یخش ردی باریک از تعجب میشد دید؛
نه زیاد، فقط آنقدری که آدم را مطمئن کند یک لحظه تعادلش بهم خورده.
اما هیچ حرفی نزد.
فقط ساکت نشست، دستها را روی رانهایش گذاشت و خیره به او نگاه کرد؛
آنقدر آرام و سنگین که انگار انتظار داشت مهسا توضیح بدهد چرا پا روی حد و مرزهایش گذاشته.
منتظر بود ببیند این ملاقات عجیب قرار است با چه جملهای شروع شود.
مهسا آب دهانش را قورت داد و گفت:
«نمیدونم.. منو میشناسین یا نه؟»
عدنان لحظهای به او خیره ماند، انگار چیزی در ذهنش جرقه زد.
بعد با لحنی که معلوم نبود جدیست یا تمسخر، گفت:
«همون عاشق مرموز؟»
ابروهای مهسا ناخودآگاه بالا پرید.
با زحمت پرسید: «عاشق؟»
و با نگرانی دوروبرش را نگاه کرد تا مطمئن شود عدنان واقعاً با اوست نه کس دیگری.
عدنان سرش را کمی به علامت سؤال خم کرد، اما چیزی نگفت.
سکوتش بیشتر گیجکننده بود تا پاسخدهنده.
چند ثانیه بعد، وقتی گیجی مهسا از حد گذشت، گفت:«مهرداد توی دادگاه گفت کسی که عاشقمه رفته برام رضایت گرفته.»
و گوشه لبش به نیشخند کجی جمع شد.
مهسا از خجالت دست و پایش را گم کرد: «چ.. چرا همچین فکری کردن؟ من… من…»
عدنان تکیه داد عقب و با لحنی که ته آن تمسخر پنهان بود پرسید: «پس چرا رفتی اونجا؟»
مهسا که از خجالت و عصبانیت با هم میسوخت، با عجله دفترش را از کیف درآورد و جلوی عدنان گذاشت: «بهخاطر این دفتر…»
عدنان دفتر را برداشت، چند صفحه را ورق زد و بدون اینکه تغییر خاصی در چهرهاش دیده شود، گفت: «من تا حالا این دفتر رو ندیدم. چه ربطی به من داره؟»
مهسا جلو رفت، دفتر را از دستش گرفت، صفحه مربوط به عدنان را باز کرد و با انگشت نشان داد: «اینا.. تاریخِ نوشتنشون قبل از هر متن هست. بهتره با خاطرات خودت مقایسهشون کنی.»
بعد ساکت شد.
نگاهش روی صورت عدنان قفل ماند.
منتظر واکنش او
منتظر هر چیزی.
هر حرفی.
هر تغییری.
حتی یک پلکزدن متفاوت.
ولی عدنان همانطور یخزده و بیحرف، به صفحه خیره مانده بود.
چند ثانیه بعد نوشتهها را با سرعتی عجیب خواند.
چشمهایش ریز شد.
یک لحظه کوتاه،خیلی کوتاه، نفسش انگار مکث کرد.
بعد آرام سرش را تکان داد و بدون اینکه نگاهش را از صفحه بردارد، پرسید: «منظورت چیه؟»
مهسا اینبار برخلاف چند دقیقه قبل، کمی آرامتر بود.
نفس گرفت و گفت: «من… نویسندهم. شاید مسخره به نظر برسه، ولی.. وقتی چیزی رو مینویسم، عینِ همون اتفاق میفته.»
دست برد و صفحه را جلوتر کشید.
قسمتهایی را که مربوط به قتل بود و خط زده بود نشانش داد: «حتی اگه خط بزنم هم… اتفاق میفته.»
صدایش آخر جمله لرزید.
چند ثانیه به دفتر نگاه کرد، بعد سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:«فکر میکنم… یعنی… احتمالش هست که من باعث خیلی از اتفاقایی شده باشم که برات افتاده.»
جملهاش هنوز تمام نشده بود که انگار تمام اتاق برایش تیره شد.
شرم، ترس و یک احساس گناه سنگین گلویش را گرفته بود.
منتظر ماند. اینبار نه برای واکنش عدنان، بلکه برای حکم او.
عدنان چند لحظهای در سکوت فرو رفت؛
چیزی در ذهنش داشت بههم وصل میشد، اما معلوم نبود چه.
بعد ناگهان بدون مقدمه گفت: «پس تو نوشتی روستای ما بمبارون بشه؟»
مهسا انگار سیلی خورده باشد: «هااا؟ چی؟!»
عدنان بیتفاوت ادامه داد: «یا تو نوشتی از کنکور قبول نشم، بعد مجبور شم برم سربازی، بعدش تازه بیام درس بخونم؟»
مهسا دهانش باز ماند.
هیچ کدام از اینها… هیچ ربطی…
فقط نگاهش کرد. نه توانست «نه» بگوید، نه «بله».
قفل شده بود.
عدنان آرام سرش را جلو آورد.
خیلی نزدیک.
آنقدر نزدیک که مهسا ناخودآگاه عقب کشید، اما خودش را کنترل کرد.
او دقیق شد در صورت مهسا.
انگار میخواست از لابهلای چهرهٔ او، چیزی را بخواند؛ حقیقتی را، رازی را، یا شاید ضعفش را.
چند دقیقه اینطور گذشت.
سنگین، طولانی، مثل اینکه زمان برای مهسا متوقف شده باشد.
بعد عدنان آرام صاف ایستاد.
صندلی کمی عقب رفت و صدای سرد فلز در اتاق پیچید.
رو به او گفت: «به نظرم زیاد شبیه خدا نیستی.»
و بدون اینکه منتظر واکنشی شود، برگشت تا از اتاق خارج شد.
پایان
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 439483 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.