… و تلفن را قطع کردند. کمال در پوست خود نمی گنجید. باید هدیه ای درخور می خرید. پس به سرعت به سمت پاساژ رفت. تقریبا ویترین همه مغازه ها را نگاه کرد ولی نمی دانست چه باید بخرد. بالاخره یک گردنبند از سنگهای تزئینی و مروارید خرید که جلوه ی زیبایی داشت. انگشتر نامزدی هنوز هم در جیبش بود. از فروشنده خواست برای انگشتر هم یک قاب زیبا بیاورد. بعد انگشتر را در جیب و گردنبند را در بسته گذاشت.
سعیده پیرایش
… و تلفن را قطع کردند. کمال در پوست خود نمی گنجید. باید هدیه ای درخور می خرید. پس به سرعت به سمت پاساژ رفت. تقریبا ویترین همه مغازه ها را نگاه کرد ولی نمی دانست چه باید بخرد. بالاخره یک گردنبند از سنگهای تزئینی و مروارید خرید که جلوه ی زیبایی داشت. انگشتر نامزدی هنوز هم در جیبش بود. از فروشنده خواست برای انگشتر هم یک قاب زیبا بیاورد. بعد انگشتر را در جیب و گردنبند را در بسته گذاشت.
باید قبل از رفتن گل هم می خرید.
انتخاب گل راحتتر بود. به صاحب مغازه گل فروشی گفت: خانومم قهر کرده یه گلی بهم بده که حتما آشتی کنه!
گل فروش که مرد جوانی بود از ته دل خندید و گفت: ای بابا.
با سلیقه ی مرد گل فروش دسته گل صورتی رنگی خرید و به سمت خانه ی ساغر راه افتاد. هنوز یک ساعت مانده بود تا زمانی که باهم قرار داشتند. فکر می کرد بیشتر زمان برای خرید لازم داشته باشد وگرنه همان یک ساعت را می گفت.
وقتی به محل خانه ی پدری ساغر رسید ماشین را در گوشه ای پارک کرد و پیاده شد. ماشین بدجوری کثیف بود. به خاطر برفی که باریده بود از همه ی قسمت های زیر ماشین قندیل های قهوه ای رنگ آویزان شده بود. با خود گفت: وقت دارم بذار بدم اینم یه آبی روش بگیرن.
به سرعت سوار شد و راه افتاد به نزدیکترین کارواش رفت و بعد از نیم ساعت دوباره همانجا بود با ماشین تمیز.
چند دقیقه ای همانجا نشست تا به خودش مسلط شود. وقتی به این فکر می کرد که اصلا از کجا باید شروع کند و چه بگوید هیچ فکری به ذهنش نمی رسید. در حالی که پایش را از استرس به سرعت تکان می داد با خود گفت: توکل به خدا. حالا یه چیزی پیدا می کنم میگم دیگه.
و بدون توجه به ساعت نزدیک در شد و زنگ را فشار داد. وقتی ساغر بیرون آمد دوباره قلبش به تپش افتاد. سلام و احوالپرسی کردند و به سمت اتومبیل راه افتادند. ولی پایش روی برف لغزید و برای این که نیفتد چادر ساغر را گرفت که باعث شد باهم بیفتند. تمام لباسشان به برف آب شده ای که رنگ قهوه ای گرفته بود آغشته شد.
ساغر دستی روی صورتش کشید. صورتش از برف خیس شده بود. نگاهی به لباسش انداخت و گفت: باید برگردم عوضش کنم. بعد نگاهی به کمال انداخت که اوضاعش از او بدتر بود و ادامه داد: شما هم باید لباستو عوض کنی.
کمال خجالت زده از اتفاقی که افتاده بود بلند شد و به همراه ساغر به خانه برگشتند.
همه به آن دو که مثل موش آب کشیده شده بودند می خندیدند. ساغر لباسهای خواهرش را قرض گرفت و کمال لباس های پدر ساغر را و دوباره راه افتادند. این بار با احتیاط قدم برداشتند و به سمت ماشین رفتند. وقتی ساغر داخل ماشین نشست از بوی ادکلن به سرفه افتاد. کمال همه پنجره ها را پایین داد و چند لحظه بعد هر دو یخ بسته بودند.
بالاخره بعد از همه این دردسرها به رستورانی که کمال قبلا در نظر گرفته بود رسیدند و یک جای گرم انتخاب کردند و نشستند.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 435229 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.