…ساغر سرش پایین بود. به نقشهای فرش خیره شده بود و با خودش فکر میکرد کی کار به اینجا کشید. دلش میخواست بلند شود، برود توی حیاط، کفشهایش را بپوشد و بیهدف راه بیفتد. مثل قدیم. مثل وقتی که کسی برایش تصمیم نمیگرفت.
حرفها میچرخید، اما هیچکدام به دلش نمینشست.
سعیده پیرایش
…ساغر سرش پایین بود. به نقشهای فرش خیره شده بود و با خودش فکر میکرد کی کار به اینجا کشید. دلش میخواست بلند شود، برود توی حیاط، کفشهایش را بپوشد و بیهدف راه بیفتد. مثل قدیم. مثل وقتی که کسی برایش تصمیم نمیگرفت.
حرفها میچرخید، اما هیچکدام به دلش نمینشست.
نه آنقدر مخالف بود که داد بزند؛ و نه آنقدر راضی که لبخند بزند. فقط یک حس سنگین، درست وسط سینهاش نشسته بود.
یک لحظه، بیهوا یاد خندههای قدیمش افتاد. یاد وقتی که از درخت توت بالا میرفت و زانوهای زخمیاش را با افتخار نشان میداد. یاد روزی که بدون اجازه، کاری را که دلش میخواست انجام داد و بعدش هم هیچچیز فرو نمی ریخت.
بیاختیار لبخند کجی گوشهی لبش نشست.
سرش را بالا آورد و گفت: «من… یه کم وقت میخوام.»
صداش بلند نبود، اما خودش تعجب کرد که لرز نداشت.
سودابه چیزی نگفت.
پدر آهسته سر تکان داد.
مادر نگاهش کرد.
ساغر دوباره بند لباسش را ول کرد. نفسش کمی راحتتر پایین رفت. هنوز تصمیم نگرفته بود، اما برای اولین بار بعد از مدتها، حس کرد اختیارش کاملاً از دستش در نرفته است.
بعد از شام به اصرار خودش به خانه برگشت. پدرش آنها را به رساند و برگشت و در راه گفت: نگران نباش هر چقدر بخوای وقت داری.
ساغر تشکری کرد و پیاده شد. وارد خانه که شد گرمای خانه به صورتش خورد. سلامی داد به خانه خالی و لباس های محمد را عوض کرد. بعد از اینکه باهم وارد تخت خواب شدند و سرمای ملحفه را با گرمای بدنشان گرفتند صدای گوشی آمد. یک پیام. دست دراز کرد و آن را برداشت. از طرف کمال بود: سلام…. شبتون بخیر..سلام.
من میدونم تحت فشاری. من هیچ عجلهای برای شخص خودم ندارم؛ ولی این وضعیت باید سریعتر و رسمی بسته شه تا کسی نتونه دخالت کنه.
بحث اصلی امنیت توئه، بعدش محمد.
تصمیم نهایی با خودته. اگه اوکی شدی، بهم خبر بده.
ساغر نگاهی به محمد که کنارش آرام به خواب رفته بود و مرتب نفس می کشید نگاه کرد و تصمیمش را گرفت. گوشی را محکم در دست فشرد و اینطور جواب داد: سلام شب شما هم بخیر. .. مساله اصلی در حال حاضر من یا شرطی که گذاشتم نیست. مساله اینه که محمد دروغ های پدرش رو باور کرده و شما رو مزاحم آشتی کردن ما میدونه اول باید این بچه قانع بشه که آشتی ای در کار نیست و پدرش اصلا قصد نداره که این کار رو انجام بده ولی بدون اینکه پدرش رو در نظرش بشکنیم. و دکمه ارسال را زد.
کمال جوابی نداشت. روی تخت نشسته بود. دستی به موهایش کشید و پتو را کنار زد. لبهی تخت نشست و چند بار دیگر پیام ساغر را خواند.
حق با ساغر بود. نمیشد روان یک کودک را نادیده گرفت. محمد وسط این ماجرا گیر افتاده بود و هر تصمیمی، مستقیم میرفت روی ذهنش. هیچچیز مهمتر از این نبود.
باید به طریقی راضیاش میکردند.
اما هرچه بیشتر فکر میکرد، بیشتر به این نتیجه میرسید که این کار از دست آنها برنمیآید. اگر خودشان جلو میرفتند، محمد فقط یک چیز میفهمید: اینکه دارند جلوی پدرش را میگیرند.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 435240 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.