… بچه منطق بزرگترها را نمیفهمد؛ سمت کسی میایستد که فکر میکند دارد از او جدا میشود.
سعیده پیرایش
… بچه منطق بزرگترها را نمیفهمد؛ سمت کسی میایستد که فکر میکند دارد از او جدا میشود.
آرنجهایش را روی زانو گذاشت و انگشتهایش را لابهلای موهایش فرو برد. همانطور ماند. ذهنش خالی بود. بعد ناخواسته فکرش رفت سمت شهاب.
پریروز که با او حرف زده بود، شهاب نه دفاعی کرده بود، نه دعوایی راه انداخته بود. ساکت مانده بود. نه انکار، نه توجیه. حتی یکبار هم سعی نکرد خودش را حق به جانب نشان بدهد. این سکوت، غیرعادی بود. اگر قرار بود لج کند، اگر میخواست شلوغش کند، همانجا میتوانست.
شاید هنوز میشد با او حرف زد.
شاید اگر خود شهاب جلو میرفت، اگر خودش با محمد حرف میزد، بچه راحتتر میپذیرفت. حرفی که از دهان پدرش در بیاید، هر چقدر هم ناقص، برای محمد قابل قبولتر از توضیح آدمهای دیگر بود.
لبهایش را به هم فشار داد و نفسش را با صدا بیرون داد. راهحل آسانی وجود نداشت. فقط باید راهی پیدا میکردند که کمترین آسیب را به بچه بزند. همین.
هر چیز دیگری، بعد از محمد بود.
شهاب در این چند روز احوال خوبی نداشت. او عاشق محمد بود و کاری کرده بود که این عشق زیر سوال رفته بود.
صبحها زودتر از همیشه بیدار میشد، اما از تخت دل نمیکند. روی لبهی تخت مینشست، شانههایش افتاده، دستها آویزان. چند بار گوشی را بر میداشت، صفحه را روشن میکرد و دوباره خاموش میگذاشت؛ انگار دنبال پیامی بود که جرأت خواندنش را نداشت.
در خانه راه میرفت، بیهدف. لیوان چای سردش میشد و همان را سر میکشید. به اسباببازی محمد که گوشهی اتاق مانده بود نگاه میکرد، ولی نزدیک نمیرفت. در را که باز میکرد تا بیرون برود، لحظهای مکث میکرد؛ دستش روی دستگیره میماند، بعد با فشار بیشتری در را میبست، انگار میخواست چیزی را پشت آن جا بگذارد.
شبها چراغها را روشن نمیکرد. روی مبل مینشست، سرش کمی پایین، زلزده به نقطهای نامعلوم. هر صدای بچهای از خانهی همسایه که میآمد، فکش سفت میشد و نفسش سنگینتر.
در شرکت کمتر حرف میزد. شوخیهای همیشگیاش قطع شده بود. پشت میزش صاف نمینشست؛ کمی خم، با شانههایی که انگار وزن چیزی نامرئی را تحمل میکردند.
وقتی کسی اسم محمد را میآورد، حتی اگر خطاب به خودش نبود، دستش بیاختیار مشت میشد. خودکار را آنقدر فشار میداد که نوکش روی کاغذ خط میانداخت. چند بار همکارها صدایش زدند و جواب نداد؛ نه از بیاحترامی، از اینکه ذهنش جای دیگری بود.
ظهرها غذا نمیخورد. ظرف را جلو میکشید، چند قاشق میزد و کنار میگذاشت. نگاهش خیره میماند، انگار دارد چیزی را در ذهنش مرور میکند که راه برگشتی ندارد.
کنار نامزدش، شهاب ساکتتر از همیشه بود. فاصلهاش را حفظ میکرد، نه به قصد بیمهری، از ناتوانی. وقتی او حرف میزد، شهاب گوش میداد، اما نگاهش سر میخورد؛ روی زمین، روی دیوار، روی لیوان آب.
گاهی که نامزدش دستش را میگرفت، شهاب چند ثانیه دیرتر واکنش نشان میداد. دستش سرد بود. لبخند میزد، اما لبخندش به چشمهایش نمیرسید.
وقتی صحبت از آینده میشد، از برنامهها، از زندگی مشترک، شهاب یا موضوع را عوض میکرد یا فقط سر تکان میداد. کلمهها انگار ته گلویش گیر میکردند.
او عاشق محمد بود و حالا، هر جا که میرفت، این سؤال مثل سایه دنبالش میآمد: آیا کاری که کرده بود، او را برای همیشه از دل پسرش بیرون می انداخت؟ و این فکر، بیش از هر دعوا و سرزنشی، او را آرامآرام میفرسود.
دلش یک گریه ی سیر می خواست ولی خود را حتی لایق راحت شدن نمی دانست.
تا اینکه کمال دوباره آمد. نفسش را حبس کرده. ترسید یک ضربه ی فنی دیگر در راه باشد. تمام بدنش منقبض شده بود. برای چند لحظه دنیا ایستاد تا این که کمال رفت سر اصل ماجرا. کمک می خواست برای قانع کردن محمد.
فکری مثل برق از سرش گذشت: شاید این فرصتیه برای درست کردن کاری که کردم.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 435248 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.