… ساغر تا عصر حسابی به شهاب فکر کرد. باید هر چیزی را که ممکن بود به محمد بگوید حدس میزد و از این طریق راهحلی برای خنثی کردنشان پیدا میکرد. اینکه شهاب چقدر میخواست موضوع را کش بدهد، خودش یک مسئلهی حساس دیگر بود؛ آن هم وقتی کمال برای عقد عجله داشت. باید راهی پیدا میکرد که کمترین فشار را تحمل کند.
سعیده پیرایش
… ساغر تا عصر حسابی به شهاب فکر کرد. باید هر چیزی را که ممکن بود به محمد بگوید حدس میزد و از این طریق راهحلی برای خنثی کردنشان پیدا میکرد. اینکه شهاب چقدر میخواست موضوع را کش بدهد، خودش یک مسئلهی حساس دیگر بود؛ آن هم وقتی کمال برای عقد عجله داشت. باید راهی پیدا میکرد که کمترین فشار را تحمل کند.
از صبح هر کاری کرده بود، مغزش ولکنش نبود. موقع تمیز کردن خانه، دستش گاهی روی یک نقطه میماند و بعد با یک تکان کوتاه دوباره راه میافتاد. سر کار، وسط یک جمله ناگهان ساکت میشد؛ چیزی مثل برق از ذهنش رد میشد و میرفت. حتی وقتی با محمد حرف میزد، بعضی وقتها کلمهها نصفه میماندند و نگاهش برای یک ثانیه جایی دورتر قفل میشد.
عصر، بعد از اینکه به درس و مشق محمد رسید و او را فرستاد پی بازیاش، روی مبل نشست. کف دستهایش را به هم کشید و زیر لب، انگار که کسی روبهرویش نشسته باشد، گفت:
اگه شهاب باز هم بهش دروغ بگه چی؟
اگه یهجوری بگه که به بچه شوک وارد بشه چی؟
اون هیچوقت به این چیزا اهمیت نمیده…
نفس عمیقی کشید. دستهایش را در هم قفل کرد و از جا بلند شد. رفت جلوی آینه نشست. کش مو را باز کرد؛ موها روی شانههایش ریختند، نامرتبتر از آنکه حوصلهی مرتبکردنشان را داشته باشد. شانه را برداشت و از نوک موها آرام شروع کرد. چند بار شانه گیر کرد. مکث کرد. توی آینه به خودش نگاه انداخت و دستش همانجا در هوا ماند.
با خودش گفت: ولی فکر نکنم شهاب بتونه به محمد صدمه بزنه… بیشتر از این حرفا دوستش داره.
دستش دوباره راه افتاد و شانه را برد لای موهای بلندش.
همانطور که به شهاب فکر میکرد، ناخودآگاه ذهنش کشیده شد سمت کمال. با خودش گفت: بدجوری داره تلاش میکنه همهچیز رو جمعوجور کنه.
لبخند کمرنگی، از سر رضایت، روی لبش نشست. نگاهش در آینه به چشمهای خودش گره خورد و از فکری که بیهوا، و کمی بدجنس، از گوشهی ذهنش رد شده بود خندید؛ بیصدا، با همان شیطنت قدیمی.
از حالتی که چشمهایش پیدا کرده بود، یکدفعه خجالت کشید. نگاهش را از آینه دزدید، اما فکری که آمده بود، آنقدر سمج و تازه بود که به این راحتیها رهایش کند.
با خودش گفت شاید آنقدرها هم بد نشود اگر کمی شیطنت به خرج بدهد؛ اگر کمال را، خیلی آرام و بیسروصدا، طور دیگری امتحان کند. لبش را از داخل به دندان گرفت و نگاهش روی زانوهایش ماند. کمی بعد دوباره به آینه نگاه کرد. موها را، که شانهکردنشان تمام شده بود، همانطور رها دور شانههایش ول کرد. دست برد به جعبهی آرایش. سرمه را برداشت و خط باریکی به چشمهایش کشید؛ بعد کمی رژ صورتی روی لبش زد. نه آنقدر که توی ذوق بزند، فقط به اندازهای که رنگ به صورتش برگردد و شادابتر نشانش بدهد. و از فکری که در ذهن داشت و او را قلقلک می داد، خندید.
دو هفته، در سکوت نسبی گذشت. ظاهراً شهاب هیچ کاری نمیکرد، اما در زیر این آرامش ساختگی، عملیات نامرئیاش را آغاز کرده بود. او داشت آرام آرام، با متانت و جملات غیرمستقیم، ذهن محمد را از گفتههای قبلیاش برمیگرداند. شهاب کسی بود که در زندگیاش به احساس هیچکس اهمیت نداده بود؛ همیشه خود را در مرکز جهان میدید. اما همه میدانستند که محمد برای او یک تکه از وجودش است، یک مالکیت عاطفی که نباید آسیب میدید. رفتارهای گذشتهاش را اینگونه توجیه میکرد: تمام آن کارها، تلاش برای بهدست آوردن مجدد ساغر بوده است و حالا در موقعیت جدید و عمل انجامشدهی احتمالی، خود را متقاعد میکرد که دارد پسرش را آماده میکند تا مبادا صدمهای ببیند. ادامه دارد
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 435503 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.