… اجازه نداد این فکر به صورتش برسد. ظاهرش را جمع کرد، به پشتی صندلی تکیه داد، پاهایش را کمی جلوتر دراز کرد و با خونسردی ساختگی گفت: چی میخوای ازم؟
سعیده پیرایش
… اجازه نداد این فکر به صورتش برسد. ظاهرش را جمع کرد، به پشتی صندلی تکیه داد، پاهایش را کمی جلوتر دراز کرد و با خونسردی ساختگی گفت: چی میخوای ازم؟
کمال بیمقدمه گفت: با محمد حرف بزن. بگو دیگه ساغر رو نمیخوای و قراره با کس دیگهای ازدواج کنی. نذار بچه از ازدواج مادرش زجر بکشه.
شهاب سرش را آرام به یک طرف خم کرد. نگاهش افتاد روی خودکاری که بین انگشتهایش میچرخاند. نوک خودکار را روی کاغذ گذاشت و چند خط بیهدف کشید؛ خطهایی کج، بدون تمرکز. بعد سر بلند کرد. نگاهش مستقیم افتاد توی چشمهای کمال: من نمیخوام محمد اذیت بشه.
مکث کوتاهی کرد. ولی نمیتونم اونو دست هر کسی که از راه میرسه بسپرم.
کمال لحظهای ساکت ماند. نگاهش از صورت شهاب تکان نخورد. با آرامشی که تهش هشدار بود گفت:
میفهممت. ولی میتونی دربارهی من تحقیق کنی، نه اینکه ذهن بچه رو مسموم کنی.
لب شهاب کمی بالا رفت. نه لبخند کامل؛ بیشتر شبیه کجیِ تمسخرآمیز گوشهی دهان. صدایش آرامتر شد، سردتر:
من همینقدر میدونم که ساغر عقل درست وحسابی نداره. اگه اون تو رو انتخاب کرده، حتماً یه مشکلی داری.
خندید. خندهای کوتاه، بیصدا.
کمال از بالا تا پایینش را نگاه کرد. نگاهش مکث داشت، سنجیده بود. بعد گفت:
با همون عقل، تو رو انتخاب کرده بود.
مکث کرد.
به خاطر همینه اینو میگی؟
شهاب وا رفت. حرفی برای گفتن نداشت.
اما لبخندش را جمع نکرد. حتی آن را کجتر نگه داشت. نگاهش را از کمال گرفت و چیزی نگفت.
سکوت افتاد و چند ثانیه طول کشید.
شهاب هنوز همانطور تکیه داده بود. خودکار را بین انگشتهایش چرخاند و بعد، آرام آن را روی میز گذاشت. سرش را بالا نیاورد. نگاهش جایی میان میز و دیوار مانده بود.
گفت: من یه بار با محمد حرف میزنم.
مکث کرد.
لحنش نه نرم شد، نه ملایم. فقط شمردهتر شد.
نه به خاطر تو.
نه به خاطر ساغر.
بالاخره سرش را بلند کرد و مستقیم به کمال نگاه انداخت.
به خاطر خود بچه.
و اینکه بعداً کسی نیاد بگه من پدرش نبودم.
کمال چیزی نگفت. منتظر ماند.
شهاب ادامه داد: ولی یه چیزو هم بدون. من قرار نیست قصه بسازم. نه دروغ میگم، نه نقش بازی میکنم. همونقدر میگم که محمد بفهمه دنیا قراره جلو بره، نه اینکه مادرش داره ازش گرفته میشه.
دوباره به پشتی صندلی تکیه داد.
صدایش کمی پایینتر آمد، اما تیزتر شد.
و این آخرین باریه که تو این موضوع از من چیزی میخوای.
نگاهش را از کمال گرفت.
انگار موضوع تمام شده بود.
بعد از چند لحظه، بیاهمیت اضافه کرد:
زمانش رو خودم انتخاب میکنم.
کمال لحظهای ایستاد. چیزی نگفت.
فقط سرش را یکبار آرام تکان داد.
در دلش گفت: بیشتر از این ازش انتظار ندارم. همین هم غنیمته.
و برگشت که برود.
یک لحظه مکث کرد، انگار چیزی به یادش آمده باشد. برگشت. نگاهش اینبار تیزتر بود.
خیلی آمرانه گفت: از این به بعد هم دیگه حق نداری اسم ساغر رو بیاری. نه برای تعریف، نه برای هیچ چیز دیگه.
سینهاش را جلو داد، دستگیره را گرفت و در را باز کرد. بیآنکه منتظر واکنشی بماند، بیرون رفت. در با صدای خشکی بسته شد.
شهاب چند ثانیه همانطور ماند.
چشمش به درِ بسته دوخته شده بود، بیپلک.
فکهایش روی هم قفل شد.
خشم از جایی عمیقتر از دلش بالا آمد؛ داغ، تند، و تحقیرآمیز.
از اینکه کسی اینطور، بیپروا، طرف ساغر را بگیرد، حالش را به هم میزد.
در دلش گفت: فکر میکنه حالا دیگه ساغر مال اونه؟
خودکار را بین انگشتانش فشار داد. آنقدر که بند انگشتهایش سفید شد. ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 435274 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.