ماندن در خانهی پدری همیشه مزه داشت؛ مخصوصاً همین شب که بیشتر از هر وقت دیگر، شبیه بچهای شده بود که دنبال تکیهگاه میگردد و بلد نیست تنهایی از پسِ کارش بربیاید.
سعیده پیرایش
ماندن در خانهی پدری همیشه مزه داشت؛ مخصوصاً همین شب که بیشتر از هر وقت دیگر، شبیه بچهای شده بود که دنبال تکیهگاه میگردد و بلد نیست تنهایی از پسِ کارش بربیاید.
توی اتاق قدیمیاش خوابید. سقف همان بود، هیچی عوض نشده بود، اما دل خودش چرا.
گاهی آدم فکر میکند بزرگ شده، تا شبی که دوباره میفهمد هنوز هم بعضی جاها به پدر و مادرش محتاج است.
صبح زود بیدار شد.
بیدلیل، فقط برای اینکه دستی نشان بدهد، رفت و برای صبحانه نان تازه خرید. سر راه که بر میگشت، بوی نان پیچیده بود توی کوچه و خودش هم از این حرکتش خندهاش گرفته بود؛
انگار با نان سنگک میخواست ثابت کند همهچیز درست میشود.
وقتی وارد خانه شد، نان را گذاشت روی سفره و نشست. دلش اما هنوز آرام نبود؛ میدانست امروز، روزِ حرفهای جدی است.
عصر همراه پدر به محل کار پدر ساغر رفتند. بعد از سلام و احوالپرسی سکوت سنگینی برقرار شد. هوا رو به تاریکی می رفت و برفی که چند روز پیش باریده بود دوباره در حال یخ بستن بود.
کمال مضطرب پایش را تکان می داد. مثل بچه ای که مشق شبش را ننوشته و منتظر است که معلم اسمش را صدا بزند.
پدر کمال سرفهی کوتاهی کرد و گفت: مزاحمتون شدیم آقای رضایی گفتیم بیایم خودمون صحبت کنیم، رودررو.
پدر ساغر نگاهش را از لبهی میز بالا آورد: بفرمایید. میشنوم.
کمال آب دهانش را قورت داد. خواست چیزی بگوید، صدا از گلویش درنیامد.
پدرش نگاهی به او انداخت و گفت: در مورد این بچه ها. شرایطی که پیش اومده متاسفانه خیلی تصمیم رو سخت کرده بود و کمال هم ترسید و … پدر ساغر مستقیم به چشمان کمال چشم دوخت: ترسیدی؟
کمال من و منی کرد و نهایتا گفت: برای من بچه خیلی مهمه. خودمم بچه داشتم و نمی خواستم که این طفل معصوم رو اذیت کنم. محمد اصلا با من راه نمی اومد…
پدر ساغر آمرانه گفت: برای همین ساغر رو ول کردی؟
آب دهان کمال در جا خشک شد. چشمانش دنبال راه فراری بود که نتوانست پیدا کند. سرش را از شرم پایین انداخت و گفت: اشتباه کردم.
پدر ساغر با تأسف سرش را پایین انداخت. لحظهای طول کشید تا بتواند بر عصبی که در صدایش میلرزید مسلط شود. بعد سر بلند کرد، نفسی محکم از حرص بیرون داد و گفت:
— ساغر این راه رو یکبار رفته آقا. شما هم از همون اول اینو میدونستی. اگه اینقدر ترسو بودی، اصلاً نباید پا پیش میذاشتی.
مکث کوتاهی کرد و نگاهش را تیزتر به کمال دوخت: — دختر من مگه بازیچهست؟
کمال خودش را جمعوجور کرد، شانههایش را صاف نگه داشت تا نلرزد:
— باور کنید نیت من این نبود. من… به ساغر خانم علاقه دارم. ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 433427 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.