… بعد از این که دو پسر سوار موتور شدند و راه افتادند ساغر به خانه برگشت ولی استرس عجیبی گرفته بود. این اولین باری بود که محمد و کمال با هم تنها می شدند.
سعیده پیرایش
… بعد از این که دو پسر سوار موتور شدند و راه افتادند ساغر به خانه برگشت ولی استرس عجیبی گرفته بود. این اولین باری بود که محمد و کمال با هم تنها می شدند. برای خودش چای ریخت و روی مبل نشست و به اسباب بازی هایی که روبرویش روی زمین ریخته بود خیره ماند. افکارش مثل قطار با سرعت از مغزش عبور می کردند با خود می گفت: نکنه… نکنه تصادف کنن… اگه خوب بلد نباشه موتور رو کنترل کنه چی.. بچه بیفته چی؟… این چه کاری بود که کردم….
سعی می کرد به فکری که بیشتر از همه چیز اذیتش می کرد فکر نکند ولی نمی توانست در آخر با خود گفت: اگه بچه مو اذیت کنه چی؟ آب دهانش را قورت داد به استکان چایی که در دست داشت نگاه کرد دهانش خشک شده بود ولی از آن نخورد. نفسش یک لحظه بند آمد: اگه برای اذیت کردن بچه م اومده باشه جلو چی؟
قلبش تند می زد و افکارش هر لحظه وحشتناک تر می شدند برای یک لحظه نتوانست خود را کنترل کند. ایستاد و بلند گفت: اگه بچه مو بدزده ببره چی؟
به نفس نفس افتادو قلبش داشت از جا کنده می شد به ساعت روی دیوار نگاه کرد ولی نتوانست بفهمد ساعت چند است. به نظرش زمان زیاد از رفتنشان گذشته بود. گوشی را برداشت. با زحمت شماره را پیدا کرد ولی همین که خواست زنگ بزند فکر کرد: اگه در حال موتور سواری جواب بده ممکنه چپ کنن… ای خدا چیکار کنم این چه غلطی بود من کردم اخه کی بچه شو میده دست یه غریبه…
از استرس زیاد رنگش مثل گچ دیوار شده بود. به هر چیزی فکر می کرد. بی اختیار به اشپزخانه رفت و برگشت آنجا هم کاری نداشت. اصلا نمی توانست کاری بکند استکان پر از چای را گذاشت جلوی آینه. دستش را روی ابرویش کشید و سعی کرد خود را آرام کند. به کمال فکر کرد: این مرد که تا به امروز کار بدی نکرده و بلافاصله به خودش جواب داد: مگه تا حالا بچه رو تنها جایی گیر آورده که ببینم کاری می کنه یا نه؟ دلش در پیچ و تاب بود.
روی میز خم شد و گوشی را دوباره برداشت و دوباره دنبال شماره کمال گشت. شماره اولین شماره بود ولی نمی توانست آن را پیدا کند. چند باری لیست را بالا و پایین کرد وقتی بالاخره توانست اسم کمال را ببیند زنگ در زده شد. پرید به سمت آیفون و صورت سرخ شده از سرمای محمد را روی موتور دید که به پهنای صورت می خندید. کمال پشتش نشسته بود و سعی می کرد کلمات مناسب برای سلام دادن را پیدا کند چون محمد یکریز حرف می زد. ولی ساغر بدون این که گوشی آیفون را بردارد کلید در را زد و در باز شد.
کمال مانده بود چکار کند. ناچار موتور را هل داد و وارد حیاط خانه کرد. محمد را برداشت. دوباره نگاهی به کلاهش انداخت و بعد به صورت محمد زیر آن کلاه. گفت: کلاه رو نگه میداری؟
محمد خوشحال گفت: بله!
کمال نگاهی از روی محبت به او انداخت و گفت: باشه!
در دل با دخترش گفت: این بچه هیچ وقت جای تو رو برام پر نمی کنه بابا!
لبخند غمگینی زد. نمی دانست حالا باید چه کار کند آیا محمد می توانست چهار طبقه را خودش به تنهایی بالا برود یا اینکه باید صبر می کرد تا ساغر پایین بیاید. نگاهی به راه پله انداخت. کسی نمی آمد. در همین فکرها بود که محمد دستش را گرفت و کشید و گفت: بیا بریم دیگه..
کمال جواب داد: الان مامانت میاد پایین. یکم صبر کن..
و چند دقیقه دیگه به حرفهای تخصصی محمد در مورد موتور گوش کرد و خندید ولی خبری از ساغر نشد. ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 435843 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.