… یادت هست اومدم به خانم معلم گفتم جاتو عوض کنه؟
باز هم تأیید کرد.
ساغر پرسید: حالا دوست داری دوباره برگردی پیش آرمین بشینی؟
— نه!
— چرا؟
— چون دوباره خوراکیهامو میگیره.
ساغر لبخند خیلی کمرنگی زد: آفرین. تو آرمین رو شناختی. میدونی حتی اگه بگه ببخشید، باز هم همونه.
مکث کرد تا محمد فکر کند.
بعد آرام ادامه داد: منم بابای تو رو شناختم. میدونم اگه دوباره برگردم پیشش، بازم دعوا میکنیم. اینو دوست داری؟
محمد جوابی نداشت.
سرش را پایین انداخت.
ساغر گفت: یادت هست وقتی رفتی پیش سروش چیکار میکردی؟
محمد نفهمید. سرش را به علامت نه تکان داد.
— یادت هست روزای اول میگفتی یواشکی خوراکیهامو میخورم که ازم نگیره، بعد دیدی اصلاً کاری به خوراکیهات نداره و دوست شدین؟
— بله!
ساغر صدایش را آرامتر کرد:
— منم در مورد آقا کمال همینطوریام. اول میخوام ببینم چهجور آدمیه. الان که با ما زندگی نمیکنه… فقط گاهی زنگ میزنه یا با هم میریم بیرون.
محمد با اشتیاق گفت: بابام گفت رفته از همه پرسیده، گفتن آدم خوبیه.
ساغر لبخند زد، اما محتاط: خیلی خوبه. دیدی؟
باباتم میگه آدم خوبیه.
محمد تایید کرد. قطعا قانع شده بود.
ساغر ادامه داد: تازه آقا کمال که قرار نیست بابای تو بشه. تو خودت بابا داری. اون فقط میاد با هم زندگی کنیم و با هم دوست باشیم. این طوری می تونیم تو کارها هم به هم کمک کنیم و خوشحال باشیم. اینو دوست داری؟
محمد کمی فکر کرد و گفت: اره دوست دارم. و با عجله ادامه داد: ولی اگه اومد پیش ما نباید به ماشینام بدون اجازه دست بزنه. تازه من ماشینشم دوست ندارم سرعتش کمه. تازه بدقول هم هست.
ساغر متعجب او را نگاه کرد.
محمد توضیح داد: اون موقع که قول داده بود منو ببره موتور سواری یادته تو بهش گفتی اجازه نمی دی اونم دیگه منو نبرد.
ساغر گفت: خب آخه من اجازه ندادم دیگه.
محمد ناراحت گفت: ولی اون که دیگه بزرگ شده. نباید اجازه بگیره. منم گاهی اوقات که می بینم تو اجازه نمی دی خودم کارمو می کنم.
ساغر ابرویش را بالا داد و پرسید: مثلا چه کاری؟
محمد بی خیال گفت: مثلا اون روز گفتی نرو تو برفا، من رفتم…. نگاهی به مادرش انداخت و توجیه کرد: آخه تپه ی برف خیلی بزرگ بود می خواستم ببینم میتونم ازش بالا برم یا نه دیدم آره خیلی راحته.
ساغر لبهایش را به هم فشرد نفسش را بیرون داد و شانه هایش افتاد و گفت: این کارا رو به آقا کمال هم یاد نده ها بذار حداقل اون حرف گوش کن باشه.
و محمد از ته دل خندید.
بعد از آن روز، محمد آرامتر شد. شادتر هم شد.
غمش از بین نرفته بود، اما واضح بود که سبکتر شده؛ انگار دیگر آن قدر سنگین نبود که روی همهچیز سایه بیندازد.
در همین روزها، احسان و نازنین که برای خرید خانه پسانداز میکردند، به فکر خرید خانهی کمال افتادند.
خانه مناسب بود، جای خوبی داشت، اما مبلغ قابل توجهی از پولش کم میآمد.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 435512 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.