… به حرف پدرش، چیزی از آن شب نگفت. اما انگار در همان سکوتِ شبانه، به نتیجهای رسیده بود: باید طریقی به مادرش بفهماند که پدرش آدم بدی نیست.
سعیده پیرایش
… به حرف پدرش، چیزی از آن شب نگفت. اما انگار در همان سکوتِ شبانه، به نتیجهای رسیده بود: باید طریقی به مادرش بفهماند که پدرش آدم بدی نیست.
از فردای آن روز، بیمقدمه شروع کرد. با دلیل و بیدلیل، از پدرش تعریف میکرد.
از خوراکیهایی که برایش میخرید، از اسباببازیهایی که «خودش انتخاب کرده بود»، از بازیهایی که با هم میکردند، از اینکه «بابا خیلی حواسش به منه».
گاهی هم تعریفها کمی بزرگتر از واقعیت میشد؛ چاشنیِ اغراقِ کودکانه داشت.
طوری حرف میزد انگار مادرش هیچ وقت پدرش را نشناخته و حالا او آمده بود که معرفیش کند.
ساغر اول متعجب شد. این حجم از تعریف، این سماجتِ نرم، برای پسری که همیشه حرفش را کوتاه میزد، عجیب بود. اما خیلی زود فهمید ماجرا از کجا آب میخورد.
هیچ راهی به ذهنش نمیرسید که بتواند فکر محمد را عوض کند. و با خودش گفت: بالاخره باباشه… اونو از هر مرد دیگهای که تو این زندگی بیاد، بیشتر دوست داره.
پس چیزی نگفت. ساکت ماند و فقط به حرفهای محمد گوش داد.
چند روزی به همین ترتیب گذشت و در این مدت محمد بهانه گیر تر می شد تا این که یک روز به سیم آخر زد هر چیز کوچکی را بهانه می کرد و گریه و زاری راه می انداخت تا این که ساغر از دلداری دادن او خسته شد. او را به اتاقش فرستاد و خودش پست در نشست و گفت: هر وقت گریه ات تمام شد من اینجا هستم تا با من حرف بزنی.
محمد چند دقیقه ای به گریه ادامه داد. بعد اشکهایش را پاک کرد و از اتاق بیرون آمد. به مادرش نگاه کرد و گفت: حالا چیکار کنم؟
مادرش او را در آغوش گرفت و بوسید بعد او را برد و دست و صورتش را شست و به اتاق پذیرایی آمدند. وقتی کنار هم نشستند ساغر پرسید: چی شده؟ چی ناراحتت کرده؟
محمد از شکسته شدن ماشینش و این که کاردستی اش خوب از آب در نیامده و .. حرف زد. ساغر آرام گوش کرد و فقط وقتی دوباره شروع به گریه می کرد به او می گفت: اگه گریه کنی نمی فهمم مشکل چیه؟
بالاخره بهانه های محمد تمام شد. ساغر نفس عمیقی کشید و گفت: اصل ماجرا چیه؟ چی اینطور ناراحتت کرده که همه چی اذیتت می کنه؟
محمد نگاهی به مادر انداخت و اول من و منی کرد. ساغر گفت: اشکالی نداره من مادرتم می تونی همه چیز رو به من بگی.
محمد شروع کرد به گریه ولی این بار گریه ای از ته دل و غمگین. و بالاخره بعد از چند ثانیه در حالی که اشک هایش گلوله گلوله از صورت کوچیکش پایین می ریختند گفت: من یه بابای دیگه نمی خوام من می خوام بابای خودم بیاد پیشمون …
هق هق گریه نگذاشت حرفش را ادامه دهد. قلب ساغر فشرده شده بود از این گریه ی مظلومانه ی فرزندش در حالی که نمی توانست کاری برای غمش بکند. فقط او را بغل کرد در آغوش گرفت و سرش را نوازش کرد تا بلکه آرام شود.
محمد ادامه داد: چرا با بابام آشتی نمی کنی؟ اون میخواد باهات آشتی کنه؟
ساغر گفت: اول بذار گریه ت تموم بشه تا بتونم بهت توضیح بدم.
محمد سرش را تکان داد.
کمی دیگر گریه کرد و بالاخره آرام شد.
دماغش را بالا کشید و گفت: حالا بگو.
ساغر گفت: یادت هست آرمین تو مدرسه اذیتت میکرد؟ خوراکیهات رو میگرفت؟
محمد سرش را تکان داد.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 435509 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.