… شهاب منتظر این سؤال بود. نگاهش برای لحظهای از صورت محمد گذشت و به شیشهی جلوی ماشین دوخته شد. آه آرامی کشید.
سعیده پیرایش
… شهاب منتظر این سؤال بود. نگاهش برای لحظهای از صورت محمد گذشت و به شیشهی جلوی ماشین دوخته شد. آه آرامی کشید.
— مامانت دوست نداره دیگه با من آشتی کنه.
محمد بیدرنگ گفت، با همان لحن ساده و صمیمی:
— میخوای من بهش بگم؟ حرف منو گوش میده.
شهاب لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر برای جمعوجور کردن فضا بود.
— نه عزیزم… خودم باهاش حرف زدم.
مکثی کرد و ادامه داد:
— الان ترجیح میده با آقا کمال باشه، نه با من.
محمد سرش را پایین انداخت. شادی لحظهی قبل، آرام نشست. شهاب دستش را روی سر او کشید، همانطور که همیشه میکرد.
— عیبی نداره. من هر وقت بتونم میام پیشت. با هم میریم بیرون، میخندیم، بازی میکنیم.
ماشین دوباره راه افتاد. محمد به خیابان نگاه میکرد و شهاب، در سکوت، حواسش به آینه بود.
وقتی به خانه رسیدند، محمد دوباره پرسید:
— بابا… آخه چی به مامان گفتی که آشتی نمیکنه؟ باید بری بگی ببخشید. مامان که دختره… من تو مهدکودک دیدم دخترا همینجوری الکی قهر میکنن.
این قیاس کودکانه، شهاب را برای لحظهای به خنده انداخت. خندهای کوتاه که زود محو شد. بعد صورتش را جمع کرد، انگار چیزی سنگین روی سینهاش نشسته باشد.
— مامانت تصمیمشو گرفته. من دیگه نمیتونم کاری بکنم.
مکثی کرد و با صدایی آرامتر اضافه کرد:
— تو هم کاری نکن. دیگه کاریه که شده.
محمد ساکت شد. نگاهش روی زمین سر خورد.
دوباره به فکر فرو رفت؛ در ذهن کوچک خودش دنبال راهی میگشت، راهی که بتواند این دو نفر را دوباره به هم برگرداند.
چند لحظه گذشت، بعد با تردید گفت:
— بابا… میخوای من کاری کنم آقا کمال بذاره بره؟
بعد، جدیتر به روبهرو خیره شد. انگار کسی را جلوی خودش میدید. با صدایی آهسته اما مصمم ادامه داد:
— اصلاً بهش میگم ما نمیخوایم تو اینجا بیای. برو برای خودت یه مامان دیگه پیدا کن…
شهاب حرفش را برید. نه با تندی، نه با عصبانیت، بلکه با آرامشی پدرانه:
— نه.
بعد محکمتر گفت:
— بهت گفتم هیچ کاری نکن.
دستش را روی شانهی محمد گذاشت و آرام ادامه داد:
— فقط مواظب خودت باش. اگه مامانت یا آقا کمال اذیتت کردن، زود به من بگو.
آن شب محمد در خانهی پدرش ماند.
ساکت بود. بیشتر از حد معمول.
نه حرفی زد، نه غر زد؛ فقط فکر میکرد.
شهاب دقیقاً میدانست چه کرده.
حالا در ذهن محمد، ساغر و کمال مقصر بودند؛
و محمد، شاید تا آخر عمر، هیچوقت نفهمد که پدرش برای مدتی از ترسهایش استفاده کرده است.
شهاب روی مبل، روبهروی تلویزیون نشسته بود. مسابقهی فوتبال پخش میشد.
محمد کنارش، روی زمین، با اسباببازیهایش بازی میکرد؛
یا دستکم تظاهر میکرد.
نگاهش روی قطعهها میماند، بیحرکت.
اخمی ریز، اما مداوم، روی صورتش نشسته بود.
شهاب نیمنگاهی به او انداخت.
در دلش گفت:
این براش بهتره… فردا پسفردا اگه این مرتیکه خواست اذیتش کنه، از قبل آمادهست.
همین توجیه، برایش کافی بود.
نفسش آرام بیرون آمد و نگاهش را دوباره به صفحهی تلویزیون دوخت.
بعد از اینکه محمد به خانه برگشت، از مادرش دلخور بود. نه قهر میکرد، نه اخم؛ فقط سردتر شده بود.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 435505 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.