… اما کمال همانجا نشست؛ تا غروب. پارک، از آن دست پارکهایی بود که عصرها رنگش دگرگون میشود: سبزِ درختان به خاکستریِ نرم میزند، نیمکتها سردتر میشوند و صدای بچهها کمکم با بوی نان تازهی نانواییِ سر خیابان جابهجا. کمال انگشتر را در مشت میفشرد؛ نه آنقدر که درد بکشد، آنقدر که حس کند چیزی را هنوز نگه داشته است. نگاهش به نقطهای بینام در روبهرو خیره بود؛ جایی بین یک چراغ خاموش و بوتهای شکسته.
سعیده پیرایش
… اما کمال همانجا نشست؛ تا غروب. پارک، از آن دست پارکهایی بود که عصرها رنگش دگرگون میشود: سبزِ درختان به خاکستریِ نرم میزند، نیمکتها سردتر میشوند و صدای بچهها کمکم با بوی نان تازهی نانواییِ سر خیابان جابهجا. کمال انگشتر را در مشت میفشرد؛ نه آنقدر که درد بکشد، آنقدر که حس کند چیزی را هنوز نگه داشته است. نگاهش به نقطهای بینام در روبهرو خیره بود؛ جایی بین یک چراغ خاموش و بوتهای شکسته.
ذهنش دیگر توانِ کشیدن نداشت. راهها را یکییکی مرور کرد؛ مثل کسی که فیلمی را تند و عقب کند، تند و عقب کند، تا شاید صحنهای را از زاویهای دیگر ببیند. اگر همان روز در رستوران، به جای سکوت، چیزی به محمد میگفت؟ اگر قبل از آن، با او تنها حرف زده بود، در بازیِ اولِ پارک، روی تاب؟ اگر به ساغر میگفت وقت بدهد؟ اگر… هر «اگر» به دیواری میخورد. باز هم خود را مقصر میدید. لابد راهی بود که ندیده؛ کاری بود که نکرده. آدمی وقتی به خود گره میخورد، مهربانیاش هم علیه او شهادت میدهد.
هرچه بیشتر فکر میکرد، کمتر به نتیجه میرسید. جملهی بیانصافی مدام در ذهنش دور میزد: نباید زنی مثل ساغر را از دست میداد. اما میان او و این تصمیم، کودکی معصوم ایستاده بود که نمیخواستش، یا دستکم چنین به نظر میرسید. چطور باید راضیاش میکرد؟ مگر رضایتِ کودک با منطقِ بزرگسال میسازد؟ رفتارهای آن روز در ذهنش تکرار میشد؛ پا کوبیدن، «من فقط دوست دارم با بابای خودم کباب بخورم» و بعد سکوتی که مثل آب سرد روی صورتش پاشیده شد. انگار از او متنفر بود، شاید نه از او، از جایش، از نقش تازهای که میخواست بر صحنهی زندگیشان ظاهر شود.
این فکر که باید بیشتر تلاش میکرد، مثل باری بود که هر لحظه سنگینتر میشد و رمقش را میگرفت. سرانجام از جا بلند شد تا برود خانه. سرش پایین بود، شانههایش حسابی افتاده. قدمهایش کند و سنگین بود و هیچ چیز دلش را خوش نمیکرد. از صبح چیزی نخورده بود اما اشتهایی هم نداشت.
در را باز کرد و چراغ را روشن زد. دکور قدیمی و سایههای نیمهجان اتاق، بیشتر از همیشه دلش را فشرد. تصور کرد اگر ساغر و محمد اینجا بودند شاید حال و هوای خانه فرق میکرد. آهی کشید و روی مبل خودش را انداخت.
همانطور با پالتو، رو به سقف خیره شد، بیهیچ فکر خاصی، فقط خسته بود، شاید کمی هم بیدفاع وسط همه این اتفاقات. نه حوصله جمع کردن وسایل داشت، نه گوش دادن به موسیقی. تلفن توی جیبش لرزید. بیرون آورد، صفحه را نگاه کرد، مادرش بود.
چشمانش را بست، میدانست الان وقت سرزنش است. اما جواب ندادن هم فایدهای نداشت. تماس را جواب داد.
مادر: سلام، چطوری پسرم؟ چه خبرا؟
کمال: سلام. هیچی.
مادر که معمولاً زود نگران میشد حالا بیشتر نگران شده بود: از صبح دلم شور میزنه، خبری ازت نیست. چی شده؟
کمال بعد از کمی مکث گفت:
هیچی. نامزدیمونو به هم زدیم.
مادر مکث کرد، بعد با لحن ناراحت و کمی عصبی پرسید: یعنی چی به هم زدین؟ مگه چی کار کردی که ساغر دلسرد شد؟
کمال با صدای گرفته جواب داد:
نه… به خاطر محمد. اون طفلک اذیت میشد. نمیخواستم ادامه بدیم.
مادر کمی مکث کرد، بعد بلند شد و داد زد:
یعنی نتونستی دل یه بچه رو به دست بیاری؟
آخه چیکار میکردم؟
مادر ناامید و عصبانی، حرف را تمام کرد:
پاشو خودتو جمع کن برو دنبالش.
بدون خداحافظی تماس را قطع کرد. صدای بوق ممتد توی گوشش پیچید. گوشی را هنوز توی دست داشت که دوباره زنگ زد، پدرش بود این بار.
پدر: سلام. زود پاشو بیا اینجا.
کمال: سلام… چشم.
این هم تماس کوتاه بدون خداحافظی. کمی همانطور روی مبل نشست. به نور چراغ نگاه کرد. با خودش فکر کرد شاید مامان و بابا بتوانند راهحل پیدا کنند.
همین حس باعث شد یک دفعه کمی جان بگیرد، بلند شود و راه بیفتد سمت خانهی پدری.
ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 432359 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.