... ساغر و کمال به سمت صندلیهایشان برگشتند. چوب صندلی زیر وزنشان صدای خفیفی کرد و سکوت کوتاه، دوباره روی جمع نشست. کمال نفس تازهای کشید؛ هوایی که انگار از عمق سینهاش بالا میآمد و کمی از اضطراب پنهانش را همراه داشت. سرش را بالا آورد و گفت: «خب… ما,...
... وقتی درِ ماشین را باز کردند، ساغر نگرانِ مسیرِ نسبتاً طولانیای بود که باید در سکوت بگذرد.
کمال اما به این فکر میکرد که باید حرفی برای گفتن پیدا کند.,...