… ساغر لبخند پیروزمندانهای زد:
ـ بله، و خیلی هم خوب بحث میکنم. خیلی کم پیش میاد کسی بتونه شکستَم بده.
سعیده پیرایش
… ساغر لبخند پیروزمندانهای زد:
ـ بله، و خیلی هم خوب بحث میکنم. خیلی کم پیش میاد کسی بتونه شکستَم بده.
بعد با همان لبخند، ابروی چپش را بالا انداخت و سرش را کمی تکان داد.
ابروهای کمال بالا رفت:
ـ جالبه، چون منم معمولاً همینطورم. اگه بتونی یهبار منو توی بحثی شکست بدی، جایزه داری.
ساغر خندید:
ـ نه بابا؟ حالا جایزهش چیه؟
کمال هم خندید:
ـ اجازه میدم منو به یه رستوران دعوت کنی.
خندهی ساغر از یادآوری چند دقیقه پیش در پارک دوباره بالا گرفت. چشمانش را بست و چند لحظه بیصدا خندید، بعد گفت:
ـ باشه، ولی اگه شما برنده شدی چی؟
ـ اونوقت یه قورمهسبزی خودت میپزی برام.
ساغر از ته دل خندید.
ـ زیادی زرنگ نیستی؟
ـ نه والا خیلی هم ساده م!
غذا تمام شده بود. کمال آخرین لیوان آب را سر کشید و بلند شد.
ساغر کیفش را برداشت، چادرش را مرتب کرد و صندلی را عقب داد.
کمال به سمت پیشخوان رفت، حساب کرد و بعد به ساغر که نزدیک در ایستاده بود ملحق شد. در را برایش باز کرد. ساغر تشکر کرد و از در خارج شد.
چند قدمی کنار پیادهرو رفتند. ساغر نفس عمیقی کشید و به اطراف نگاه انداخت، انگار دنبال جملهای برای خداحافظی میگشت.
کمال گفت: دلم میخواست برای محمد کوچولو یه چیزی بگیرم. نمیدونم این اطراف اسبابفروشی هست یا نه؟
ساغر آرام گفت: نه، واقعاً نیاز نیست.
ـ نمیشه که! بالاخره باید یه جوری با محمد رفیق بشم یا نه؟
دستش را سمت ماشین دراز کرد و ادامه داد: میخواستم خودم یه چیزی براش بگیرم ولی گفتم شاید خوشش نیاد. شما مادرشی، سلیقهشو بهتر میدونی. حالا خودتون یه چیزی از طرف من انتخاب کنین.
ساغر لحظهای مکث کرد. انگشتانش بند کیف را محکمتر گرفت، ابروهایش در هم رفت.
کمال گفت: خواهش میکنم… این از طرف منه. بیاین با هم بریم خرید، بعدشم میرسونمتون خونه.
ساغر دست به صورتش کشید، چادرش را صاف کرد، سرش را پایین انداخت و با حالتی ناچار گفت: باشه.
و پشت سر او راه افتاد.
در اتومبیل، هر دو ساکت بودند. نه رادیو روشن بود، نه موسیقی. هر کس به روبهرو خیره شده بود.
ساغر نمیدانست با دستانش چه کند؛ حس میکرد اضافیاند. آنها را زیر چادر پنهان کرد. لحظهای بعد از پنجره به بیرون نگاه کرد. دلش میخواست خجالت نداشت تا نگاهی به کمال بیندازد. همیشه میتوانست از نگاهِ دیگران فکرشان را بخواند، اما حالا نمیتوانست. آهی از سینهاش بیرون داد و دندانهایش را بههم فشرد.
کمال در کنارش به مسیر خیره بود. میخواست آب دهانش را قورت بدهد اما حدس میزد صدایش زیاد شود. دهانش پر شده بود، گریزی نبود. کمی جابهجا شد، بعد یواشکی آن را فرو داد. صدا کمتر از حد انتظار بود. خیالش راحت شد.
بالاخره به مقصد رسیدند و هر دو نفسی تازه کردند. خودشان هم نمیدانستند چه کسی این قانون نانوشته را گذاشته که در ماشین نباید صدایی باشد.
ماشین را در پارکینگ گذاشتند و به سمت مغازهها راه افتادند. حالا بالاخره میشد حرف زد.
کمال پرسید: محمد بیشتر از همه چی دوست داره؟ ماشین؟ ربات؟ تفنگ یا چی؟
ساغر گفت: والا همه رو دوست داره.
و لبخندی هم اضافه کرد.
کمال که گیج شده بود گفت: پس الان چی بخریم؟
ساغر گفت: بیایید ببینیم چی خوبه.
کمال با رضایت سری تکان داد. به دو سه مغازه سر زدند. ادامه دارد
منبع خبر «خبرگزاری امین» است و پایگاه خبری _تحلیلی امین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد ( 427924 ) را همراه با ذکر موضوع به شماره 09141143384 پیامک بفرمایید.با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه پایگاه خبری _تحلیلی امین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.