پادشاهی مملکتی آشفته داشت و در آن رشوه، دزدی و انواع آسیب های اجتماعی غوغا می کرد.
روزی در سفر بر دامنه کوهی چوپانی را دید که گله گوسفندی بزرگ داشت. با یک صدای او گله به سرعت رو به بالای کوه می گذارد و با صدای دیگرش به سرعت سوی دامنه باز می گشت و هیچ گوسفندی سرپیچی نمی کرد.
بسیار تعجب نمود.
چوپان را فرا خواند و دلیل تسلط او بر گله و متابعت گوسفندان را جویا شد.
چوپان گفت: به سه دلیل، مهارتم در کار، تربیت دُرست گله ومجازات به موقع آنها.
پادشاه او را گفت: بیا در مملکت داری به من کمک کن.
چوپان گفت: باید اختیار تام دهی.
پادشاه گفت: دادم.
چوپان در دستگاه شاهی مستقر و مشکلات را اولویت بندی کرد.
اول نوبت به کنترل دزدی رسید.
سارقی را دستگیر کردند، حکم به قطع دستش داد.
جلاد در گوش شاه گفت: این سارق از قبیله فلان وزیر است.
پادشاه فریاد زد: حکم را اجرا کن.
وزیر خودش را به شاه رساند تا وساطت کند،
شاه امر به اجرای حکم و عزل وزیر و زندانی شدنش داد!
روز دوم قاتلی را آوردند.
چوپان حکم به قصاص داد۰
وزیری گفت: قاتل فرزند برادر من است.
چوپان امر به اجرای حکم قاتل و زدن صد تازیانه به آن وزیر داد!
تا روز پنجم کار به جایی رسید که بساط آن همه فجایع اجتماعی بر چیده و دزد و خلافکار و غاصب و اختلاس گر، هر کدام به سوراخی خزیده و اثری از آنها دیده نشد.
پادشاه انصاف کرد و گفت: آقا شما مملکت داری کنید، این منم که باید بروم گله داری کنم.
امنیت مُلک، در گرو اجرای بدون ملاحظه قانون است.