آقا معلم

شاگرد راننده، که جوان لاغر اندام و قدبلندی بود و روی رکاب ماشین ایستاده بود، با اشاره دست به ما فهماند که روی صندوقچه چوبی که پشت صندلی راننده قرار داشت بنشینیم. از قرار معلوم آن صندوقچه، جعبه ابزارآلات ماشین بود.
دو نفری روی صندوقچه، مچاله شدیم. حالا پشت ما به راننده بود و درست رو به روی مسافرها نشسته بودیم. مینی بوس که به راه افتاد، محسن آهسته غر زد: «حالا باید تمام راه رو روی این صندوقچه کوفتی بنشینیم و بدنمان مثل چوب خشک بشود.»
گفتم: «هر چه باشد از سرمای بیرون که بهتراست!»
منتظر بودم محسن دوباره غرولند کند؛ اما با همه لجاجتی که از او سراغ داشتم، مهر سکوت بر لب زد و دیگر حرف نزد. مینی‌بوس ناله کنان سینه جاده را می شکافت و پیش می رفت. چند لحظه‌ای به سکوت گذشت. ناگهان محسن سقلمه‌ای به پهلویم زد و آهسته بیخ گوشم گفت:« اونجا را نگاه کن!» و با انگشت سبابه اش اشاره به انتهای مینی بوس کرد. با بی حالی نگاهی گذرا به آخر ماشین انداختم. چند مرد روی صندلی انتهایی مینی‌بوس کیپ هم نشسته بودند. از این نگاه چیزی دستگیرم نشد. با تعجب پرسیدم:« خب. منظور؟»
محسن با نوک آرنج محکم‌تر به پهلویم کوبید و گفت: «پسر، انگار تو باغ نیستی. آقای اصلانی رو نگاه کن. صندلی آخر نشسته.»
چشم هایم را تنگ کردم با دقت چند مسافری را که صندلی آخر نشسته بودند از چشم گذراندم. خودش بود. آقای اصلانی، دبیر ریاضیات سوم راهنمایی ما؛ یعنی، چندسال قبل. بین سه مرد دیگر در حالی که زانوهای لاغرش را به هم چسبانده بود، ومثل همیشه درحالیکه کت وشلوار برتن داشت و عینک ذره‌بینی‌اش را به چشم زده بود نشسته و محو خواندن روزنامه‌ای بود که روی دستش باز کرده بود. محسن گفت: «زیاد نگاهش نکن. دوست ندارم ما رو ببیند!» به حرفش اعتنایی نکردم.
محسن، چینی به پیشانی انداخت و گفت: «نکند می خواهی اونقدر نگاهش کنی تا سرش را از تو روزنامه بلند کند، آنوقت بهش سلام و تعظیم عرض کنی آره؟»
گفتم:« مگر اشکالی دارد بهش سلام کنم؟»
محسن با کف دست، زد به پیشانی‌اش و گفت: «باز هم بچه بازی‌هات گل کرد! مگر همین آقای اصلانی نبود که جانمان را به لب رسانده بود و مهلت نمی‌داد توی کلاسش جیک بزنیم. اگر حالا چشمش به ما بیفتد مجبوریم تو رودربایستی گیر کنیم و موقع پیاده شدن، کرایه‌اش را حساب کنیم!»
با ناراحتی گفتم: «اصلا یک پول کرایه که ارزش این حرفها را ندارد، تازه مسأله سال‌ها پیش چه ربطی به امسال دارد؟ »
محسن در حالی که ابروهایش را لنگه به لنگه کرده بود، با کج خلقی گفت: «باز هم حرف‌های گُنده گُنده را شروع کردی؟ دست بردار از این بچه‌بازی‌ها، الان اون درست رو به‌ روی ما نشسته. اگه سرش را یک لحظه از روی روزنامه بلند کند، ما را می بیند. باید خودمان را بزنیم به کوچه علی چپ… اگر می خواهی خودت را شیرین کنی و جور کرایه‌اش رابکشی، بسم‌ا…»
زیرچشمی به آقای اصلانی نگاه کردم. هنوز سرش توی روزنامه بود و غرق مطالعه. از یک‌دندگی محسن لجم گرفته بود؛ ولی دو دلم کرد. راست می‌گفت. یک روز که آقای اصلانی پای تابلو مشغول حل کردن مسائل ریاضی بود، من و محسن شروع به شیطنت و بازیگوشی کردیم و همین باعث شد آقای اصلانی عصبانی شود و تا چند جلسه ما را از کلاسش اخراج کند. از آن روز به بعد، محسن تخم کینه را نسبت به آقای اصلانی توی دلش کاشته بود. به قول خودش، می‌خواست یک طوری تلافی آن سالها را بکند. من هم مثل محسن خودم را زدم به کوچه علی چپ. نگاهم را از پشت شیشه‌های غبار گرفته مینی‌بوس به بیرون روانه کردم و سعی کردم با نگاه کردن به مناظر اطراف جاده، خودم را سرگرم کنم تا چشمم به آقای اصلانی نیفتد. با خودم گفتم:« شاید اصلاً آقای اصلانی دوست نداشته باشه ما کرایه‌اش راحساب کنیم. یا اصلاً دلش نخواهد با ما حرف بزند، ما سالها پیش شاگردش بودیم؛ چه ربطی به حالا دارد، کسی چه می داند، شاید اصلاً قیافه ما فراموشش شده باشد…»مینی‌بوس همان طور پیش می‌رفت و گذرگاه ها و کوه‌های اطراف جاده را پشت سر می‌گذاشت. ناگهان شاگرد راننده دستش را از روی دستگیره در برداشت. موهای ژولیده و چربش را خاراند و لخ‌لخ کنان راهروی مینی‌بوس را طی کرد و به انتهای مینی‌بوس رسید. فهمیدم که می خواهد از همان صندلی آخر کرایه‌ها را جمع کند. بی اختیار به صندلی آخر چشم دوختم. شاگرد راننده داشت از پیرمردی که بغل دست آقای اصلانی نشسته بود کرایه می گرفت. آقای اصلانی بی‌توجه به آنها محو خواندن روزنامه بود. ناگهان احساس کردم محسن دستم را نیشگون گرفت و گفت: «پسر چشماتو درویش کن، کجا را نگاه می‌کنی؟»
با عجله سرم را پایین انداختم و به کف ماشین خیره شدم. دیگر سرم را بلند نکردم تا زمانی که احساس کردم شاگرد راننده نزدیک ما شد. حالا دیگر وقت کرایه دادن ما بود. معطل نکردم. دست به جیب شلوارم بردم. اسکناسی را از کیف جیبی‌ام بیرون آوردم و به طرف شاگرد گرفتم؛ «آقا، دو نفر حساب کن!»
شاگرد در حالی که اسکناس‌های مچاله شده دستش را صاف می کرد نگاه تند و تیزی به ما انداخت و با صدای بی‌حالی گفت: «ما شما دو نفر، حساب شده.»