سوءتفاهمی که برای برخی دوستان در این خصوص ایجاد شده ناشی از کم توجهی آنان به مبانی فلسفی فردگرایی، از یک سو، و نظریه ایرانشهری،از سوی دیگر، است. برای روشن شدن موضوع توضیحات زیر را لازم می دانم:

انسان موجودی اجتماعی است و تصور انسان خارج از جامعه در واقع امری ممتنع و به لحاظ منطقی مهمل

است. فردگرایی متفکرانی مانند میزس و هایک در واقع نظریه ای برای توضیح چگونگی زندگی اجتماعی

انسانها یا زندگی انسانها در جامعه است. جامعه مجموعه روابط میان افراد است که به صورت شبکه گسترده و

پیچیده ای زندگی توأمان افراد با سلایق و دیدگاههای متفاوت را امکان پذیر می کند. درست است که جامعه

مستقل از افراد وجود ندارد اما این سخن به معنای نفی هویت یا واقعیت جامعه نیست. البته جامعه اراده ای

از آنِ خود ندارد و در نهایت افراد هستند که اراده می کنند و تصمیم می گیرند اما هیچ فردی بیرون از جامعه

و تعینات آن وجود ندارد. من اگر می توانم با شما حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم به خاطر این است که همگی

به فارسی تکلم می کنیم و ایرانی هستیم. زبان یکی از مهم ترین تعینات اجتماعی و هویت بخش افراد است.

هیچ زبانی بدون جامعه و تحولات پیشین آن وجود ندارد و هیچ فردی بدون زبان و فرهنگی که به آن تعلق

دارد قابل تصور نیست. و اما ملت یا کشور که مفاهیمی برآمده از تحولات دنیای مدرن در سه قرن اخیر است

عبارت است از جامعه ای که یک واحد سیاسی مستقلی را تشکیل می دهد. سخن گفتن از منافع ملی مغالطه

نیست، این مفهوم دارای همان شانی است که منافع عمومی یا جمعی. وقتی آدام اسمیت در کتاب ثروت ملل

از همسویی منافع فردی و جمعی در نظام بازار آزاد حرف می زد منظورش همان تامین منافع ملی بود. به

عقیده وی اگر تجارت در داخل ملتها یا کشورها و نیز مابین آنها آزاد باشد منافع ملی همه کشورها تامین می

شود. میزس و هایک هم حرفی جز این نمی زنند. برخی دوستان ظاهرا توجه ندارند که هیچکدام از این بزرگان

لیبرالیسم اعتقادی به آنارشیسم ندارند و مانند همه لیبرالهای کلاسیک معتقد به ضرورت وجود دولت هستند

گرچه دولت را شر ضروری می دانند و از اینرو دولت حداقلی را توصیه می کنند. در میان بزرگان مکتب

اتریشی برخی متفکران آنارشیست مانند روتبارد یا هوپ هم وجود دارند اما اینها نمایندگان بخشی از جریان

اتریشی اند نه همه آن. برای روشن شدن بحث بهتر است دوستان افکار اینها را از میزس و هایک تفکیک کنند

و همه را درهم نیامیزند. میزس نه تنها از ملت و ملیت بلکه از ناسیونالیسم لیبرال یا صلح آمیز هم حرف می

زند. ) مراجعه کنید به کتاب میزس تحت عنوان Nation, State and Economy از انتشارات موسسه

میزس(

اما در خصوص مفهوم پراگزولوژی برخی دوستان دچار سوء تفاهم شگفت آوری هستند و ظاهرا تصور می

کنند همه عالم و آدم را با این رویکرد می توان توضیح داد در حالیکه خود میزس به هیچ وجه چنین ادعایی

ندارد. پراگزولوژی به رغم اهمیت بسیار زیادی که دارد، به ویژه برای توصیف کارکرد بازار و مبانی علم اقتصاد،

قادر به بیان همه وجوه زندگی انسان و تاریخ انسانی نیست چرا که کنش انسانها همیشه و الزاما در چارچوب

تعینات خاص تاریخی صورت می گیرد. فهم رویدادهای تاریخی بدون توجه به این تعینات ناممکن است.

میزس دو کتاب مهم در باره وقایع منتهی به دو جنگ جهانی در سده بیستم نوشته یکی کتابی که در بالا

که در آن به ظهور دولتهای Omnipotent Government اشاره کردم و دیگری کتاب دولت قادر مطلق

توتالیتر و جنگ دوم جهانی می پردازد. در این دو کتاب او نشان می دهد که کدام پیشینه تاریخی و تحولات

فکری و ایدئولوژیک در آلمان به فجایع انسانی و جنگ انجامید. نظریه تحول فرهنگی و نظم خودجوش هایک

رویکردی کاملا متفاوت و مستقل از رویکرد پراگزوئولوژیک دارد. ما هم برای درک آنچه بر سرمان آمده باید

پیشینه تاریخی و تحولات فکری صورت گرفته در جامعه ایران را بشناسیم. پروژه بزرگ و بی بدیل دکتر

طباطبایی گامی اساسی و ضروری در این جهت است. سخن گفتن از کنش در خلاء تاریخی و فرهنگی بی

معنا است. ما باید ابتدا بفهمیم که از نظر تاریخی و فرهنگی در کجا ایستاده ایم. نظریه ایرانشهری تلاشی

دوران ساز در این مسیر است. باید آنرا قدر دانست و به پیشبرد آن کمک کرد. نظریه ایرانشهری ربطی به

ناسیونالیسم، که ایدئولوژی وارداتی از غرب مانند سایر ایدئولوژیها است، ندارد. این نظریه با تکیه بر سنتهای

دیرین ایرانیان، که مدتها است به افول گراییده و عرصه را به سیطره ایدئولوژیهای وارداتی عمدتا چپگرایانه

وانهاده، می خواهد طرحی نو دراندازد و تعریفی جدیدی از ملیت ایرانی به دست دهد. نظریه ایرانشهری همانند

نظریه تحولی هایک تضادی با پراگزئولوژی یا حق مالکیت فردی ندارد واتفاقا با تکیه بر این نظریه است که

می توانیم خود را از سیطره توهمات ایدئولوژیک رها کنیم و راه را برای رسیدن به آزادیهای واقعی هموار

سازیم. اگر امروزه می بینیم که به نام اسلام و تفاسیر خاصی از آن آزادیهای اقتصادی و سیاسی سرکوب می

شود و حقوق مالکیت خصوصی که از مسلمات شرع اسلام است نادیده گرفته می شود علتی به جز سیطره

ایدئولوژی های وارداتی در فضای آشفته تصلب فکری و فراموشی سنتهای اصیل ندارد. خرد و داد که دو پایه

اصلی اندیشه ایرانشهری است امروزه جای خود را به مصلحت اندیشی )پراگماتیسم( کوتاه بینانه و گداپروری

داده است. در این شوره زار فکری که بر کشور حاکم شده نهال آزادی و حقوق فردی باری نخواهد داد، باید

طرحی نو در انداخت تا با شستن این شوره زار با اندیشه ایرانشهری خاکی ثمر بخش چهره نماید. واضح است

که این سخن به معنی نفی اندیشه های اصیل و علمی غربیان نیست بلکه همچنان که دکتر طباطبایی موکدا

می گوید به معنی اجتهاد در آنها است نه تقلید کورکورانه که منجر به فاجعه کنونی شده است. حق مالکیت

فردی )شخصی( و آزادیهای منبعث از آن، که موجب شکوفایی جوامع غربی شده است، محصول ذیقیمت

اندیشه متفکران مدرن غربی و غور آنها در سنتها و ایجاد تحول در این سنتها است. جامعه ایرانی بدون استقرار

بخشیدن به این ارزشها و نهادهای مدرن به شکوفایی نخواهد رسید، اما این کار با تقلید کورکورانه و بدون

توجه به الزامات سنتهای اصیل ایرانی امکان پذیر نخواهد بود. ارزشها و نهادهای مدرن را نمی توان مانند

تکنولوژی وارد کرد و مورد بهره برداری قرار داد. نتیجه چنین کاری گرفتاری به معضلی می شود که ما در

حال حاضر با آن روبرو هستیم. به ظاهر همه نهادهای مدرن اقتصادی سیاسی را داریم اما هیچکدام کارکرد

واقعی خود را ندارند. همه اینها به ابزاری در دست یک ایدئولوژی چپگرایانه عقب مانده اقتصادی سیاسی

تبدیل شده است که به هیچ صراطی مستقیم نیست. به نظر من نظریه ایرانشهری در پی رها ساختن ایرانیان

از سلطه ایدوئولوژی های وارداتی عقب مانده و مخرب و به انجام رساندن یک ماموریت مهم و تاریخی است :

اجتهاد در اندیشه مدرن غربی با تکیه بر اندیشه ایرانشهری به منظور فراهم ساختن تمهیدات فکری لازم برای

رسیدن به جامعه ای آزاد و شکوفا است.

در پایان لازم می دانم این نکته را متذکر شوم که فهم اندیشه های دکتر طباطبایی مستلزم داشتن حداقل

هایی از دانش فلسفی و نیز مأنوس شدن با نثر خاص وی است. با صِرف تورق در آثار وی هیچ چیز از اندیشه

های اصیل و پیچیده او دستگیر هیچ خواننده ای نخواهد شد. فهم اندیشه های طباطبایی مانند هر متفکر

جدی دیگری از طریق گفتگوهای تلگرامی نا ممکن است. آنچه من در خصوص نظریه ایرانشهری گفتم صرفا

برداشتهای شخصی من است و الزاما و دقیقا ممکن است منطبق با تفکرات طباطبایی نباشد. کسانی که می

خواهند طباطبایی را نقد کنند باید مستقیما و با حوصله به آثار وی مراجعه کنند و از آنها نقل قول بیاورند و

گرنه حاصل کار گفتگوهای جدلی بی فایده خواهد بود.